جين درحاليكه سرشو رو پاي نامجون گذاشته بود و داشتن ' هيروشيما عشق من' رو ميديدن گفت:" نامي، يه نفرو پيدا كردم كه تتو ميزنه. مياي بريم پيشش تتو بزنيم؟"
نامجون نيم نگاهي به نيم رخ جين كه رو پاش دراز كشيده بود كرد و پهلوشو نوازش كرد :" نه. خوشم نمياد."
" چرا خيلي باحاله كه..."
" احمقانست. آخرش كه چي ؟"
" فرانسه كه بودم يه تتو آرتيست معركه تو استراسبورگ بود تتوهايي كه ميزد عالي بودن. پيجش الان سه ميليون فالوور داره. ميخواستم برم پيشش تتو بزنم اما پشيمون شدم"
" چرا؟"
" چون اگه اسمتو تتو ميزدم هروقت كه ميديدمش دوبرابر درد ميكشيدم. هم درد تتو هم درد دورانداخته شدن!"
نامجون پوف كلافه اي كشيد و فيلمو پاز كرد:" ميشه ديگه اون بحثو پيش نكشي؟ از اون اتفاقا شيش سال ميگذره. من و يورا دوساله طلاق گرفتيم"
جين بلند شد و نشست:" ولي سوجين پنج ماه ديگه هفت سالش ميشه"
نامجون اخم كرد و پرسيد:" كه چي؟"
" منظورم اينه كه پنج ماه ديگه دخترت برميگرده پيشت. الان كه پيشت نيست هر روز دوساعت باهاش اسكايپ ميكني. وقتي كه بياد ميخواي برگردي خونت و اونوقت من كجاي زندگيت قرار ميگيرم؟"
" تو.... به سوجين حسوديت ميشه؟!!!" پوزخند زد و ادامه داد:" نميفهممت جين. تو خيلي عوض شدي. اونقدر عوض شدي كه ديگه نميشناسمت"
جين با لحن عصبانيي گفت:" حسودي نميكنم. هنوز اونقدر احمق نشدم كه به يه دختر هفت ساله حسادت كنم"
" چرا دقيقا. تو اونقدر احمقي كه داري حسودي ميكني. فكر ميكني سوجين منو از تو جدا ميكنه."
" نميكنه؟ اون همين الانشم تو رو جدا كرده ازم. تو هم عوض شدي. تو هم ديگه اوني نيستي كه بودي. ولي فرقي كه بين ما هست اينه كه تو عوضي شدي كيم نامجون."
نامجون از رو كاناپه بلند شد و با لحن تمسخرآميزي گفت:" عوضي من نيستم. عوضي اونيه كه به هواي آتليه ميره گي بار و معلوم نيست اون تو چه غلطي ميكنه!؟"
جين شوكه شد. هم به خاطر اينكه نامجون تعقيبش ميكرد و اين يني كه بهش اعتماد نداشت و هم اينكه راجبش فكراي بد ميكرد و يني هنوز خوب نشناخته بودتش!
جين هم متقابلا از رو كاناپه بلند شد و با تاسف گفت:" تو بهم اعتماد نداري؟"
نامجون پوف كلافه اي كشيد و دست برد تو موهاش:" نه! بهت اعتماد ندارم. تو تمام كارايي كه برات احمقانه بودن رو داري انجام ميدي! نئشه ميشي، هروئين ميكشي، روزي يه پاكت سيگار تموم ميكني.... نميدونم ولي ديگه نميشناسمت. تو به كل عوض شدي."
YOU ARE READING
C'est la Vie
Fanfictionجين ناليد:" كيم فاكينگ نامجون! چطور تونستي خودتو از من محروم كني؟ چطور تونستي منو از خودت محروم كني ؟ من كه هزاربار بهت گفته بودم معتادت شدم. بهت كه گفته بودم لمس دستات و سر خوردنشون رو پوست تنم بهتر از هر مسكن ديگه اي دردامو تسكين ميده. بهت كه گفت...
