صدای پچ پچ دو نفر رو بالای سرش به خوبی میتونست بشنوه.
ولی نمیتونست بفهمه اون دو نفر صدای چه کساییه؟
نوری که از پنجره می تابید چشم هاش رو اذیت میکرد و باعث میشد لای پلک هاش رو آهسته از هم فاصله بده.
لب های خشکش لرزیدن و دست های یخ کردش رو تکون داد .
_ما...مان...مامان
یجی با شنیدن صدای بکهیون خم شد و موهای خیس پسر عموش رو که روی پیشونیش چسبیده بود کنار زد.
گونه بکهیون رو نوازش کرد و گفت.
_پسر عمو خوبی؟
بکهیون نگاهش رو از سقف گرفت و به دختری داد که نگرانی از چشم هاش به بیرون پرت میشد.
_مامانم...مامانم...کو؟
یجی لب پایینیش رو گاز گرفت و لیوان آبی که دکتر داخلش قرص آرام بخش مخلوط کرده بود ، سمت بکهیون گرفت.
_بلند شو عزیزم ، بلند شو کمی آب بخور.
بی حالی از چهره بکهیون بی داد میکرد و قلب یجی رو بهم می فشرد.
دستش رو زیر سر بکهیون گذاشت و بهش کمک کرد تا بلند بشه.
بالش سفید رنگ رو برای تکیه صاف کرد و بک کمی خودش رو عقب کشید تا پوزیشن بهتری نصیبش بشه.
یجی لبه لیوان رو بین لب های بکهیون گذاشت و موهای بکهیون رو نوازش کرد.
_بخور عزیزم
بک سرش رو به طور خفیف تکون داد و کمی از مایع داخل لیوان رو هورت کشید .
یجی لبخند محوی زد و لیوان رو روی میز فلزی گذاشت.
_پرستار حالش چطوره؟
پرستار که تا اون موقع مشغول نوشتن مشخصات بکهیون بود سرش رو بلند کرد و لبخندی به چهره نگران و رنگ پریده یجی زد.
_چیزی نیست ، فقط ضعف داشتن و به خاطر شوکی که بهشون وارد شد عصب های بدنشون بهم ریخت و از حال رفتن...باید آب و مایعات بیشتر بخوره...به دکتر میگم براش دارو تجویز کنه و براتون میارم ولی از این به بعد بیشتر مراقبش باشید و نذارید استرس بگیره ، شوکه شدن براش خوب نیست و البته گریه رو هیجان زیاد چون بدنش به خاطر کمبود غذا و انرژی به سرعت ری اکشن نشون میده... اینا چیزایی بود که دکتر به من گفت ، چیز های لازم رو بعدا خودشون بهتون میگن.
جلو اومد و سرم بکهیون رو چک کرد.
_ سرمش که تموم شد صدام بزن بیام عوضش کنم ، امشب فعلا مهمون مایین آقای بیون.
لبخندی زد و با نوازش شونه بکهیون اونجا رو ترک کرد.
بک که لحظه شماری میکرد پرستار بره بیرون ، به سرعت به سمت یجی چرخید و لب هاش رو با زبون تر کرد.
_نو...نونا
ضعیف زمزمه کرد و یجی تونست قسم بخوره صداش میلرزید .
_جانم؟
دستش رو نوازش وار روی پیشونی بکهیون کشید و سرش رو بغل کرد.
این پسر تنها بود ، باید ازش مراقبت میکرد.
نباید اجازه میداد آسیب ببینه.
حتی دوست نداشت به این فکر کنه که اگه بکهیون از قضیه با خبر بشه چه بلائی سرش میاد؟
آهی کشید و بوسه ای روی سر بکهیون کاشت.
🍬🍬🍬
صدای گریه و زجه زن های فامیل براش اندازه یه پچ پچ ساده بود ، تصویر خود زنی خاله اش براش محو بود.
دیگه گریه نمیکرد ، اشک نمیریخت.
فقط به جمعیت خیره بود ، جمعیتی که بی توجه به بکهیون گریه میکردن و میتونست قسم بخوره بیشتری ها الکی اشک می ریزن.
آفتاب وسط آسمون بود و بکهیون با بدنی خسته و روحیه ای شکسته به تنه درخت تکیه زده بود.
همه چیز براش یهویی شروع شد و همون طور یک هویی به پایان رسید.
نکنه مرگ هانا تقصیر بکهیون بود؟ نکنه حرف های بکهیون ناراحتش کرده بودن؟
شاید اصلا همه اینا یه خواب بود مگه نه؟
ولی بکهیون نمیتونست قبول کنه که مادرش نیست.
نمیتونست بپذیره که دیگه زنی تو زندگیش نیست!
پوزخند محوی گوشه لبش نشست و بی جون سرش رو به تنه درخت چسبوند.
_تسلیت میگم آقای بیون بکهیون.
صدای زنونه ای درست کنارش باعث شد آهسته پلک هاش رو از هم فاصله بده و به زن کوتاه قدی که به زور به ۱۶۰ میرسید خیره بشه.
زن موهای یخی تازه رنگ کرده اش رو پشت گوشش زد و دست گل رو تو دستش تکون داد.
_ممنون.
زیر لب زمزمه کرد و دوباره پلک هاش رو بست.
حوصله هیچکس رو نداشت.
زن روی پاهاش نشست و کنار بکهیون زانو زد.
دستش رو روی شونه پهن اما ظریف پسر کشید و با لحنی که سعی میکرد به ظاهر غمگین برسه گفت.
_واقعا نگران شدم وقتی فهمیدم خانم هانا جونشون رو از دست دادن ، امیدوارم غم آخرتون باشه.
بکهیون کلافه سرش رو تکون داد.
چرا دختر دست بردار نبود؟
_گفتم ممنونم.
سویون خنده کوتاهی کرد و گل رو روی پای بکهیون گذاشت.
_راستی فکر میکنم باید از طرف نامزدم هم بهتون تسلیت بگم...متاسفم که نیومد چون باید کار های دانشگاهش رو انجام میداد.
بکهیون ابروهاش بالا پریدن و خودش رو روی زمین جا به جا کرد.
حس خوبی به دختر کنارش نداشت ، اصلا!
_سلامت باشن.
سویون یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و پوزخند زد.
_دوست نداری بدونی نامزدم کیه؟
بکهیون ناله درمونده ای کرد و صورتش رو پوشوند.
_لطفا برید خانم ، من الان اصلا حال خوبی ندارم.
_چه بد! چون دیگه حتی نمیتونی با چانیول آروم بشی.
"چانیول "؟
چشم هاش رو باز کرد و بی حس به دختر رو به روش خیره شد.
_چ...چانیول؟ از کجا میشناسیش؟
سویون خنده ای کرد و موهاش رو زد پشت گوشش.
_اوه مگه نگفتم؟...نامزدم دیگه...پارک چانیول.
اوه مگه نگفتم؟...نامزدم دیگه...پارک چانیول.
بازم بیا خب؟ دلم برات تنگ میشه.
باشه خرگوشم...میام!
اگه یه روز باهات خوابیدم از سر لاشی بودنمه نه عشق و علاقه
یعنی امکان داشت؟ این دختر چی میگفت؟ چانیول که همین دیروز پیشش بود.
ولی حرفی از نامزدی نزد!
ولی...اون فکر میکرد چانیول هم دوسش داره!
چانیول نمی تونست بهش خیانت بکنه مگه نه؟ چانیول نمیتونست توله اش رو پس بزنه.
بر خلاف چند دقیقه قبل که اشک هاش خشک شده بودن ، این بار بعد چند ساعت دوباره اولین قطره اشک روی گونه اش فرود اومد.
حس بدبختی میکرد ، حس آدمایی رو داشت که به این زندگی طعلق ندارن.
راست میگن! دنیا خیلی بی رحمه.
سویون نیشخندی زد و با به هم ریختن موهای بکهیون اونجا رو ترک کرد.
جوری که انگار از اول هم اونجا نبوده.
اشک هاش پایین میریختن و قلبش سنگینی میکرد.
اشکاش بی صدا میریختن و دستاش بدون کنترل میلرزیدن.
چطور امکان داشت؟ دو اتفاق که میتونست از پا درش بیاره تو یه روز افتاده بودن.
انگاری بکهیون داشت به زندگی که به جهنم دعوتش میکرد وارد میشد.
انگار ایستگاه بعدی زندگیش همین جا بود.
_بکهیون
حتی صدای کای هم باعث نشد که دست از گریه کردن برداره.
بکهیون ضعیف شده بود و تو یه روز دو بار شوک وارد شدن به بدنش چیز جالبی به نظر نمیومد.
_بکهیون...خوبی؟ چت شده؟
بک بی وقفه شروع کرد به لرزیدن و بدنش ناخوآگاه منقبض شد ، کای وحشت زده سعی کرد لرزش بدن بکهیون رو کنترل کنه ولی بک لحظه ای وقف نداشت و باعث شد کای سریعا دست هاش رو زیر بدن بکهیون بندازه و بلندش کنه.
نمیتونست تو این شلوغی آقای بیون رو پیدا کنه ، پس بی توجه به دختری که با پوزخند روی نیمکت نشسته بود و بکهیون رو که هنوز میلرزید نگاه میکرد ، سوار ماشین شد.
بکهیون رو عقب ماشین گذاشت و با سرعت رانندگی کرد.
نمیتونست اجازه بده عزیز ترینش آسیب ببینه.
نه وقتی که تصمیم گرفته بود پیش خودش نگهش داره.
پنج دقیقه بعد جلوی ورودی بیمارستان نگهداشت و بکهیون رو بغل گرفت.
چشم های بکهیون رو به سفیدی میزد و زبونش بین لب هاش فشرده میشد.
تا حالا مریض شدن بکهیون رو ندیده بود ، حتی سرماخوردگی!
سریع وارد اورژانس شد و با عجله بکهیون رو روی تخت سفید رنگی گذاشت.
_پرستار.
🍬🍬🍬
با دیدن پسر قد بلندی که بین جمعیت بهش اشاره میکرد ، دست از گریه کردن برداشت و از جمعیت فاصله گرفت .
چانیول نگاهی به دور و برش انداخت و به چشم های یجی خیره شد.
_بکهیون کو؟ ندیدمش!
یجی اشک هاش رو با آستینش پاک کرد و اخمی بین ابروهاش نشست.
_نمیدونم ، تا جایی که یادم هست
اشاره ای به درخت کهنسال که دو متر اون طرف تر بود ، کرد.
_اینجا نشسته بود و...آها آخرین بار که دیدمش یه دختر نشسته بود کنارش و داشت باهاش حرف میزد.
"دختر؟" اولین کلمه ای تو ذهن چانیول بالا پایین شد و اجازه داد مضطرب بشه.

YOU ARE READING
sᴏᴜʀ ᴄᴀɴᴅʏ 🍬
Fanfiction🍓 آبنبات ترش 🍓کاپل : چانبک 🍓 ژانر : رمنس ، مدرسه ای ، ددی کینک 🍓محدودیت سنی : NC+21 فول اسمات 🍓نویسنده : Black_horse (Elsa_99) ......................... 🍬 ²⁰²⁰ ˢᵉᵖᵗᵉᵐᵇᵉʳ 🍬 بیون بکهیون پسر فقیریه که به کمک عموش تونسته زندگیش رو اداره کنه و ت...