chapter eleven

90 34 2
                                    

بریم چپتر یازده رو داشته باشیم...🥺💫
***
کلید رو توی قفل چرخوند و وارد خونه شد.
گره کرواتشو باز کرد و اجازه داد دور گردنش آویزون بمونه.

چراغ ها خاموش بودن ولی زین نور تی وی رو تشخیص داد و چند قدم به طرفش رفت.
_اومدی؟...باورم نشد.

لیام روی کاناپه نشسته بود و نور قسمتی از صورتشو روشن میکرد.
_تا الان بیدار موندی؟

_میدونی...یه برنامه ی جالب داشت پخش میشد.همین جا تو واشنگتن...تو کاخ سفید،انگار یه مهمونی بود میدونی...به افتخار چند تا کارمند ناسا که قراره واسه یه پروژه ی شگفت انگیز فرستاده بشن به فضا.اولین انسان هایی که از کهکشان راه شیری خارج میشن.

زین سرشو پایین انداخت و لیام از جاش بلند شد:
_فکر کنم تو رو هم اونجا دیدم...
گوشه ی لب زین برای یه لبخند بالا رفت.سرشو آروم بلند کرد.

_اینجا چه خبره زین؟
چشم های براق از اشکشو به چشم های لیام دوخت و شونه هاشو بالا انداخت.

_هیچ ایده ای ندارم که چه خبره لیام. هیچی نمیدونم...
نفس های لیام سنگین شد و به هر جا نگاه کرد به جز چشم های اون.
_چقدر...چقدر قراره طول بکشه؟

_نمیدونم.هیچ چیز دقیقی مشخص نیست.اونا قراره یه سری کلاسای آموزشی برامون بزارن و خب...اون موقع چیزای بیشتری معلوم میشه.
لیام سرشو تکون داد.

_من میرم بخوابم زین.الان اصلا نمیتونم چیزیو هضم کنم...
دوباره سرشو تکون داد:
_آره...میرم بخوابم.

از زین دور شد و به طرف اتاق مهمان رفت...حالتش مثل آدم گیج و بهت زده ای بود که نمیخواست خبر مرگ عزیزیو باورکنه.

زین زیر لب شب به خیری گفت و لیام درو پشت سرش کوبید.
***
_یه زنگ بزنم خونه؟
_نه هری بیخیال شو.
_به فیزی؟فقط مطمئن شم شامشون رو خوردن؟
_هری مطمئنم خوردن و دنیس الان خوابه.
_لویی ما قبل خواب باهاش حرف نزدیم!
_فقط همین یه شب.

_نه...اون نمیتونه بدون حرف زدن با ما بخوابه.منم نمیتونم...زنگ میزنم.
هری موبایلشو دراورد و قبل از این که بتونه روشنش کنه لویی اونو از دستش قاپید و کوبید روی میز:
_بسه دیگه!باید عادت کنی!عادت کن که ازش دور باشی هری!

سر چند نفر توی کافه به سمتشون برگشت و هری صورتشو پوشوند.
_متاسفم...درک کن هری.همه ی اینا به خاطر خودمونه...من و تو و دنیس.
_نمیتونم...نمیتونم.

لویی به گارسون اشاره کرد تا پول بستنی های دست نخورده شونو حساب کنه.
طبق عادت بعضی شب ها به کافه ی کوچیک همیشگیشون رفته بودن و این بار بدون پسرشون.

_اون دلش میشکنه.میفهمه لویی!میفهمه که داریم ازش فاصله میگیریم!

_هری ما قراره بریم به جایی که برگشتنش معلوم نیست!اون موقع میخواد چیکار کنه؟
_بی رحمیه...

لویی اخم کرد:
_تو خودت تصمیم گرفتی همراهم بیای!چرا وقتی میدونستی نمیتونی ولش کنی این تصمیمو گرفتی؟!

هری نالید:
_چون چاره ای نداشتم...اگه این کارو نمیکردم به همین اندازه ی الان...حتی بیشتر...عذاب میکشیدم.

لویی سرشو برگردوند و انعام گارسون رو داد و صورت حسابو گرفت.
_بلند شو بریم.

love beyond the galaxyWhere stories live. Discover now