"Homeless"
بی خانمان"
" فوریه سال ۱۹۹۴ "
-از خونه من گمشو بیرون پسره هرزه!
جلوی در ایستاده بود و به ناپدریش که وسایلش رو بیرون پرت میکرد نگاه میکرد
صدای گریه خواهرش رو از تو خونه میشنید که داشت التماس میکرد که این کارو نکنه
مادرش هم بی حرف یه گوشه ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.حتی تلاش نمیکرد جلوی شوهرش رو بگیره.انگار نه انگار که اون پسرش بود!
چندتا از همسایه هاشون صدای داد و بیداد ناپدریش رو شنیده بودن و اومده بودن جلوی پنجره و نگاهش میکردن،اونم برای اینکه باهاشون چشم تو چشم نشه سرش رو پایین انداخته بود
نمیدونست چرا حتی نمیتونست گریه بکنه.بی سر و صدا به دیوار تکیه داده بود و به وسایلش که جلوی پاش پرت میشدن نگاه میکردن
بالاخره وقتی پرتاب وسایلش تموم شد سرش رو بلند کرد و به در نگاه کرد
برادر ناتنیش جلوی در ایستاده بود و با نفرت نگاهش میکرد
_لیاقت هرزه هایی مثل تو همینه که تو خیابون بخوابید...دیگه این طرفا پیدات نشه پسره همجنس باز!
داخل رفت و درو محکم بهم کوبید.چشماش بخاطر صدای بلند در یه لحظه بسته شد
اروم روی زانوهاش نشست و وسایل مهمشو از روی زمین جمع کرد و توی کوله مدرسش جا داد
ساک باشگاهش رو هم برداشت و لباساش رو توش گذاشت
_چرا انداختت بیرون؟
از جاش بلند شد و کوله روی شونش انداخت و ساک رو هم دستش گرفت.نگاه خنثاش رو به پیرزن همسایه داد
_چون از پسرا خوشم میاد
منتظر جواب پیرزن نموند.اروم از کنارش رد شد و رفت
یکم که از خونه فاصله گرفت ایستاد و به عقب نگاه کرد
به خونه ای که توش بزرگ شده بود و بعد به وسایل اضافش که روی زمین افتاده بود نگاه کرد
یعنی واقعا اخرین بار بود که می دیدشون؟
_بابت همه خاطرات خوبی که اینجا داشتم ممنونم!
زیرلب زمزمه کرد و ناخداگاه سمت خونه خم شد انگار واقعا داشت ازش تشکر میکرد

YOU ARE READING
Miracle [BTS AU]
Fanfictionجونگکوک کل زندگیش رو سختی کشیده بود . وقتی ۱۷ ساله بود توی کافه معجزه مشغول به کار شد. صاحب اون کافه اسمش رو معجزه گذاشته بود چون باور داشت اونجا معجزه اتفاق میوفته. این معجزه ها قرار بود برای جونگکوک هم اتفاق بیوفته ؟ کاپل اصلی: تهکوک / یونمین کا...