"A miracle "
"یک معجزه"" فوریه سال ۱۹۹۴ "
جلوی در ورودی کافه کنار جاستین ایستاد و به تابلوی بالای در نگاه کرد که اسم کافه روش بزرگ نوشته شده بود
«معجزه»
_حالا چرا معجزه؟
-صاحب کافه یه پیرمرد خیلی مهربون به اسم اقای بنگه البته کارمندای کافه پاپا صداش میکنن ... پاپا اعتقاد داره اینجا معجزه اتفاق میوفته چون خودش سالها قبل توی یه کافه با همسرش اشنا شده
جونگکوک لبخند ریزی زد اینکه اون پیرمرد اشنایی با زنش رو توی یه کافه معجزه میدونست واقعا قشنگ بود
-منم قبلا اینجا کار میکردم ولی بعد تموم شدن دانشگاهم تو یه شرکت استخدام شدم
جونگکوک نگاهشو به جاستین داد چند سانتی ازش کوتاه تر بود
_توم به معجزه هاش اعتقاد داری؟
جاستین لبخند شیرینی زد
-منم اینجا با نامزدم اشنا شدم.از مشتری های ثابت کافه بود.الانم هر اخر هفته باهم میایم اینجا...علاوه بر اون رییس فعلیمم اینجا منو دید و بعد فهمیدن رشته تحصیلیم استخدامم کرد...فک کنم جفتشونم معجزه به حساب بیان نه؟
جونگکوک با لبخند سرشو تکون داد و حرف جاستین رو تایید کرد
-زود باش بریم تو
جاستین داخل شد و جونگکوک هم پشت سرش رفت
فضای کافه گرم و دلنشین بود.بعضی از میزا پر بودن و گارسون ها درحال رسیدگی بودن
چشمش به پیرمردی که پشت پیشخوان ایستاده بود افتاد.با اینکه بهش میخورد بیشتر از ۶۰ سال داشته باشه همچنان سرحال و خوشتیپ بود
-پاپا!
پیرمرد وقتی چشمش به جاستین افتاد با خنده از پشت پیشخوان بیرون اومد
-بیین کی اومده!...پرنس بریتانیایی چشم آبی خودم!
پس حدس کوک درست بود اون پسر کره ای نبودجاستین آروم خندید و روی صندلی روبه روی اون مرد نشست و با نگاهش به کوک هم گفت که صندلی کناریش بشینه
کوک هم با سر پایین افتاده آروم روی صندلی نشست
+خب پاپا این دوست جدید منه
جونگکوک ...جونگکوک اینم پاپایه مهربون من و صاحب این کافه بنگ شی

YOU ARE READING
Miracle [BTS AU]
Fanfictionجونگکوک کل زندگیش رو سختی کشیده بود . وقتی ۱۷ ساله بود توی کافه معجزه مشغول به کار شد. صاحب اون کافه اسمش رو معجزه گذاشته بود چون باور داشت اونجا معجزه اتفاق میوفته. این معجزه ها قرار بود برای جونگکوک هم اتفاق بیوفته ؟ کاپل اصلی: تهکوک / یونمین کا...