"Goodbye Dad!"
"خداحافظ بابا! "
" نوامبر ۱۹۹۷ "
-آجوشییی...من اومدم
کوله اش روی مبل پرت کرد و با تعجب به خونه خالی نگاه کرد-آجوشییی؟
بازم جوابی نشنید و این عجیب بود چون آقای کیم بخاطر مریضی چند روز اخیر توی خونه سپری کرده بودگوشیش رو از توی جیبش در آورد و با نگرانی شماره اش رو گرفت نمیدونست چرا احساس بدی داره
سومین بوق که خورد صدای آقای مین توی گوشش پیچید+جونگکوکا
-آقای مین؟...آجوشی کجاست؟
از استرس کف دستش عرق کرده بود+جونگکوک هول نکن باشه پسرم؟...آروم باش و بیا بیمارستان
با شنیدن اسم بیمارستان سریع تماس رو قطع کرد و از خونه بیرون زد
سوار ماشینش شد و با آخرین سرعت سمت بیمارستانی که آقای مین اسمش رو گفته بود حرکت کردبیمارستان نزدیک شرکت بود و تقریبا یک ربع با خونه فاصله داشت
وقتی رسید سریع پیاده شد و داخل بیمارستان رفت
از مسئول پذیرش پرسید که آقای کیم رو کجا بردن و بعد به همون سمت حرکت کردآقای مین دوست صمیمی اجوشیش و پسرش جلوی در اتاق روی صندلی نشسته بودن و با دیدن جونگکوک که با نگرانی به سمتشون میرفت از جاشون بلند شد
-چی...چیشده؟
مثل همیشه از استرس لکنت گرفته بودیونگی جلو اومد و سعی کرد آرومش کنه
+آروم باش کوک فعلا تو اتاقه و دکتر داره به وضعیتش رسیدگی میکنه ماهم چیزی نمیدونیمچشماش پر اشک شده بود
-اخ...آخه یهو...یهویی چیشده هیونگ؟یونگی دستش رو گرفت و روی صندلی نشوند و خودشم کنارش نشست
+تو شرکت حالش بد شده احتمالا سکته قلبیه
استرس کوک بیشتر شد و گریه اش شدت گرفت
-حا...حالش خوب میشه...مگه نه؟یونگی آروم موهای مشکی پسر کوچیکتر رو نوازش کرد
+آره کوک خوب میشه خیالت راحتبا همون چشمای اشکی به چشمای آروم یونگی خیره شد
-هیونگ... من بابامم همینطوری از دست دادم ...اونم یهو سکته کرد...آجوشی که تنهام نمیزاره مگه نه؟یونگی پسر کوچیکتر رو به آغوش گرفت.توی این سه سال دیده بود که جونگکوک چقد به آجوشیش وابسته اس
جونکوک با گریه به پیراهن هیونگش چنگ زد و آروم هق زد
-هیونگ من جز اون کسیو ندارم!یونگی نمیدونست چی باید بگه که خیال پسر کوچکتر رو راحت کنه اونم وقتی که خودش مطمئن نبود که آجوشیش از اون اتاق زنده بیرون میاد یا نه پس ساکت موند و فقط کمر کوک رو نوازش کرد تا آروم بشه

YOU ARE READING
Miracle [BTS AU]
Fanfictionجونگکوک کل زندگیش رو سختی کشیده بود . وقتی ۱۷ ساله بود توی کافه معجزه مشغول به کار شد. صاحب اون کافه اسمش رو معجزه گذاشته بود چون باور داشت اونجا معجزه اتفاق میوفته. این معجزه ها قرار بود برای جونگکوک هم اتفاق بیوفته ؟ کاپل اصلی: تهکوک / یونمین کا...