chepter 6

16 6 0
                                    

⭐ووت دادنو فراموش نکنین⭐

چشم هاش رو بست و حصار دست هاش رو دور جسم سرد دختر محکمتر کرد..

-اگه قرار باشه بخاطر نگه داشتنت در اغوشم، ببازم..پشیمون نمیشم

اروم زمزمه کرد و لبخند تلخی زد..، سالها از دور به دختر خیره شده بود و با رویای داشتنش زندگی کرده بود..

و حالا مشکلی نداشت..
با اینکه تا ابد داخل بازی بمونن که درونش یه زوج بودن مشکلی نداشت..
این بازی یه کابوس نیست.. هرگز نبود..، یه رویا.. میتونست توصیف بهتری باشه..

-منو فراموش کردی سلنا ولی.. من نتونستم..

گفت و قطره اشکی از گوشه چشمش پایین چکید..

کلماتی که به زبون میاورد
برای ذهنش نا آشنا بودن..
اشکی که از چشم هاش سرازیر شده بود گویای داستانی بود که ذهن تایلر سالها پیش پاکش کرده بود..

دردناک بود..
خاطره ای که
با تیر کشیدن قلبش همراه بود..
خاطره ای که سیاه بود..
طوری که انگار هرگز وجود نداشت.. 

-دوست دارم..همیشه داشتم..

اروم زمزمه کرد..
زمزمه ای که از درون قلبش بیرون میومد..
قلب گاهی از خاطراتی حرف میزنه
که ذهن خیلی وقته فراموششون کرده..

برای لحظه ای احساس سرگیجه کرد،به طرز عجیبی چشم هاش میسوخت...

-منم

با زمزمه اروم دختر، شوکه اونو از خودش فاصله داد..

-حالت خوبه؟

تایلر ترسیده پرسید و صورت دختر رو بین دست هاش گرفت..

-احتمالا

سلن گفت و تایلر مسیر نگاه دختر رو دنبال کرد.. اون داشت کجا رو نگاه میکرد؟
اروم دستشو جلوی صورت دختر تکون داد و با حرکت نکردن مردمک چشم هاش شوکه قدمی به عقب برداشت..

-چشمات.. ن. نمیبینی؟

-نه

سلن جواب داد و به سمت مخالف شروع به قدم برداشتن کرد،تایلر سریع بازوی دختر رو گرفت..

-داری میری سمت مبارز ها..

گفت و مسیر درست رو به دختر نشون داد..

سلن شروع به قدم برداشتن کرد و تایلر.. مثل همیشه از پشت به دختری خیره شد که اروم اروم قدم برمیداشت و توجهی به تایلر نداشت..

-دیگه نمیخوام از دور نگات کنم

زیرلب گفت و بعد از چند ثانیه با چند قدم خودش رو به سلن رسوند،حالا که فرصتش رو به دست اورده بود، میخواست کنار دختر بمونه..
سلن به ارومی دستش رو روی بازوی تایلر کشید و با پایین اومدن، انگشت هاشون رو درهم قفل کرد..

play or die Where stories live. Discover now