part 09

176 34 0
                                    

جیمین براش سوال شده بود، چه عشقی بود؟ مگه فرشته‌ها همیشه خوب و مهربون نیستند باهم؟

-چه عشقیه که نیاز به جشن گرفتن داره؟

نامجون چشم از آسمان گرفت و به چهره‌ی متعجب جیمین خیره شد.

-رابطه‌ی دو فرشته معمولا براساس دوست‌داشتن شکل میگیره ولی عشق؟ کمتر فرشته‌ای عاشق میشه، آه نمیدونم چطور توضیح بدم، اینکه همیشه خوب باشیم و به هم احترام بذاریم این از صفات ماست و خب اگر درکنار این احترام، حسی مثل خوش اومدن بیاد اونوقت قضیه دوست داشتن پیش میاد. مثلا من علاوه بر اینکه به تو محبت کنم، از ظاهرت هم خوشم میاد و این درجه‌ی تو رو تو قلبم نسبت به هوسوک بالاتر میبره و خب همین میشه که بعضی‌ها دوست داشتن رو با عشق اشتباه میگیرن. عشق فرق داره، شاید با دوست داشتن شروع شه شاید اصلا با تنفر، اینکه بتونی دقیقا نیمه‌ی دیگه‌ی قلبت رو پیدا کنی کمتر پیش میاد ولی اگر پیدا کنی دیگه نمیتونی رهاش کنی یعنی اصلا نمیخوای که رها بشه.

چهره‌ی گنگ جیمین بهش میفهموند که سعی داره از حرف‌هاش چیزی بفهمه، آخه چطور میتونست بفهمه وقتی حتی خود نامجون‌ هم نمیدونست چی داره میگه؟
عشق رو باید درک کرد تا فهمید چطور وقتی عاشق نشده میخواست برای دیگری توضیح بده؟ عشق از نظرش زیبا بود ولی همونقدر افسانه‌ای، وقتی حدود ۲۰۰سال پیش داشت آموزش‌های رهبری رو میگذروند یکبار آسمون به همین ترتیب پدیدار شد و استادش براش عشق رو توضیح داد، اون زمان هم نامجون مثل جیمین گنگ نگاه میکرد و حالا جوابی که استادش داد رو باید به جیمین میگفت.

-باید عاشق شی تا تفاوتش رو با دوست داشتن بفهمی

جیمین شونه‌اش رو بالا انداخت، براش مهم نبود، به نظرش بحث پیچیده‌ای بود که از توانش خارج بود.

-خب پس بیا بیخیالش شیم، ولی بعدا به تهیونگ بگیم یه همچین رنگی بسازه، آخه خیلی چشم‌گیره
-این رنگ ساختنی نیست، هدیه‌ای از بهشته
-اوه، همه چیز این که گفتی، اسمش چی بود، عشق، همه چیزش باید پیچیده باشه؟
-شاید؟ منم نمیدونم

جیمین سری تکون داد و خواست به خونه‌اش بره که سوالی دوباره ذهنش رو درگیر کرد.

-راستی، کوکی و تهیونگ کی برمیگردن؟ اتفاقی براشون نمیافته؟
-فردا، نمیدونم اون شیطان بزرگ قول داد آسیبی بهشون نرسه!
-و تو به شیطانی که از دروغ و حیله ساخته شده، اعتماد کردی؟
-من...

نمیدونست چی باید بگه! حق با جیمین بود، چطور تونسته بود خیلی راحت به اون ارباب زیرین اعتماد کنه؟

                            *******

امنیت؟ آرامش؟ چه اسمی میتونست روی حس الانش بذاره؟ به جای جمع شدن زیربال خودش اینبار در آغوش تهیونگ جمع شده و بالش روی هردو رو پوشونده بود.
کمی چرخید و سرش رو روی سینه‌ی اون فرشته حرکت داد، یه چیزی توی دلش میگفت که بازهم از اون بوسه‌ها میخواست، از همونی که هردو رو در خلسه‌ای جدانشدنی فرو برده بود.

Painter AngelsWhere stories live. Discover now