Part: 5

474 57 2
                                        

تهیونگ با دستایی که بیشتر از قبل میلرزید بالا سر جونگ‌کوکی که در حال پاک کردن لباس های شنیش بود وایساده بود. پسر سریع از جاش بلند شد و همین که خواست از مرد فاصله بگیره با حرفی که از مرد شنید وایساد. 
-حرکتی که چند دیقه پیش انجام دادی رو نمی‌خوای توضیح بدی!؟
جونگ‌کوک فکش رو منقبض کرد و همین که برگشت تا جوابش رو بده با تهیونگی که یکی از چشماش به رنگ زرد تبدیل شده بود مواجه شد… 
مرد مدام نفس عمیقی می‌کشید و با هر نفسی که می‌کشید رایحه‌ا‌ش بیشتر توی فضا پخش میشد. پسر محو اون زردی توی چشم تهیونگ شده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر دلش میخواست همین الان صاحب اون چشم هارو داشته باشه. دلش می‌خواست مرد مقابلش برای همیشه با اون چشما بهش نگاه بکنه… ولی الان وقت این فکرا نبود… اون به خاطر کارای مرد مقابلش به عنوان یه الفای ضعیف صدا شده بود. 
-کسی بهت اجازه داده ازم دفاع کنی!؟ 
مرد به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد و فقط سعی می‌کرد که دستاش رو کنترل کنه تا به سمت اون پسر حمله ور نشه… ولی نه هر حمله‌ای… اون الان نیاز داشت به پسر جلوش حمله کن و تمامش رو برای خودش بکنه. 
-انقد توی کارای من دخالت نکن تهیونگ باعث میشه حالم از خودم بهم بخوره! حتی باعث میشی دیگه نخوام ببینمت! 
با آخرین حرف جونگ‌کوک خنده‌ی بلندی کرد و موهایی که کاملا روی پیشونیش پخش شده بودن رو به بالا هدایت کرد. یک ابروش‌ رو بالا داد و به صورت آلفای مقابلش نزدیک تر شد.
-منو نبینی!؟
دستش رو روی زخم گونه‌ی پسر گذاشت و آروم لمسش کرد.
-یعنی میخوای بگی که نمیخوای منو ببینی نه!؟
جونگ‌کوک که رایحه‌ی مرد بیشتر عصبیش‌‌ ‌کرده بود، مسخ شده چشماش رو خیلی محکم بست. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی کمر تهیونگ گذاشت و بهش فشار آورد.
-فکر نکن میتونی باهام بازی کنی تهیونگ! یادت نره من با تو بزرگ شدم، همبازی هم بودیم… پس خوب می‌شناسمت و خوب می‌تونم باهات بازی کنم. 
تهیونگ رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و همونجوری که به لباش نگاه میکرد لب زد. 
-تو نمی‌تونی یه بار بهم اهمیت بدی و یه بار بهم اهمیت ندی، من عروسک خیمه‌ شب بازی تو نیستم! 
مرد نیشخندی زد و متقابل به لب های پسر نگاه کرد. 
-اه کوکی… این روش‌هات‌ روی من جواب نمیده! این تویی که وقتی تنهاییم لبامو می‌بوسی وقتی توی جمعیم دست منو پس میزنی… 
صدای رعد و برق و باد تندی که به بدنشون خورد نشون دهنده‌ این بود که قرار بود بارون بباره. جونگ‌کوک که چشماش به خماری میزد و کل بدنش گر گرفته بود با انگشت اشارش شروع کرد به کشیدن خط های فرضی روی کمر آلفا. 
-انقد سعی نکن منو تحریک کنی، در اصل فکر نکنم از تحریک کردن من خوشت بیاد، اونوقت یا باید بیخیال احساساتت نسبت به من بشی و یا اینکه منو از بین امگا‌ها جمع کنی. 
تهیونگ سرش رو بیشتر به جونگ‌کوک نزدیک کرد. 
-و تو فکر کردی نمیتونم فراموشت کنم!؟اونوقت اگر فراموشت کردم چی؟!
پسر انقد نزدیکش شد که مرد لحظه ای میخواست چشم‌هاش رو ببنده و منتظر این بشه که لب های پسر روی لب‌هاش قرار بگیره. بارون نم نم‌ شروع به باریدن کرد و گرگ درون مرد آلفا هر لحظه بیشتر از قبل تحریک می‌شد.
-و تو فکر کردی زندگی من قراره روی محور احساسات تو حرکت کنه!؟ 
و بعد خنده‌ای کرد که انگار حرف تهیونگ رو به تمسخر گرفته. 
-من حتی دلم نمیخواد با کسی که همزمان منو دوست داشته و با کسای دیگه وقت میگذرونده دوست باشم، یا در اصل بهتره بگیم… نمیخوام با تویی که خوب میدونی بوگوم به خاطر احساساتش نسبت به تو کم مونده بود باعث بشه بمیرم حرف بزنم. اونوقت راجب فراموش کردنم باهام حرف میزنی؟! 
تهیونگ با حرفای جونگ‌کوک و رها شدن کمرش اشکی توی چشماش جمع شد و با ضربه ای که با پشت دست پسر به قفسه سینش‌ خورد اون اشک از چشمش سقوط کرد و روی گونش فرود اومد. 
-بهتره سریع تر فراموشم کنی چون فقط باعث میشی حالم از خودم بهم بخوره که چرا همچین آدمی منو دوست داره!
و بعد از اونجا رفت و آلفای بزرگتر با رایحه شدید شراب رو زیر بارونی که هر لحظه شدت بیشتر می‌شد تنها گذاشت.
__________
هوسوک ماشین رو جلوی خونه جیمین پارک کرد و منتظر شد تا پسر پیاده بشه. 
-نمیای تو؟..
-نه لاو...امشب خیلی اتفاقات رو پشت سر گذاشتیم بهتره بری استراحت کنی. 
جیمین سری تکون داد و می‌خواست از ماشین پیاده بشه؛ اما لحظه آخر دوباره برگشت و با شتاب از یقه مرد گرفت کشید و بلافاصله محکم لباشو روی لبای اون کوبید.. 
هوسوک لبخندی از شیطنت پسر زد. از کمرش گرفت و به آرومی بلندش کرد و جیمین هم بلافاصله جاش روی پاهای مرد فیکس کرد.
دستش رو روی رون های تو پر پسرش حرکت می‌داد و با ولع می‌بوسید.. 
بعد از چند ثانیه بی میل، لب هاشون با صدای زیبایی از هم فاصله گرفت. نفس هاشون روی صورت هم کوبیده می‌شد و هردوشون مست از بوسه عمیقشون چشم‌هاشونو بسته بودن..
جیمین با دست هاش صورت مرد رو قاب کرد و پیشونیش رو به پیشونیش چسبوند. 
-هوسوکا...نمی‌شه شب اینجا بمونی..؟..
هوسوک لبخندی زد و با دستش به آرومی گونه پسر رو نوازش کرد. 
-می‌خوای بمونم...؟..
با تن صدای زیبا و آرومی لب زد و منتظر واکنش پسر شد.. 
جیمین بلافاصله سرش رو تکون داد و با چشمای پاپی شکلی به مرد خیره شد.. هوسوک می‌تونست پرواز پروانه های قلبش رو حس کنه...هربار که به جیمین خیره می‌شد این سوال توی ذهنش تداعی می‌شد که جیمین پاداش کدوم کار خوبشه..
جیمین گفته بود که خانواده‌اش به مسافرت چند روزه از کره رفتن و اون چند روزی تنهاست.
بعد از اینکه ماشینش رو تو گاراژ خونه پسر گذاشت وارد خونه شدن. بلافاصله بعد از ورودشون محکم کمر پسر رو پین دیوار کرد و نقطه ای از گردن سفید رنگش رو با لباش هدف گرفت. دستش رو به آرومی از زیر پلیور مشکی رنگش رد کرد و به پوست گرمش رسید.. جیمین هیسی از سردی دست مرد کرد و محکم گردنش رو با دستش چنگ زد.. یکی از دستاش رو وارد موهای به رنگ شب مرد فرو کرد و آه کوتاهی از لذت سر داد.. 
رایحه توت فرنگی امگا با رایحه چوب اَفرا مرد ترکیب بشدت عجیب و خاصی رو ایجاد کرده بود..
هوسوک بی صبرانه پوست بیچاره گردن پسر رو لای لب هاش می‌مکید و رد کبودی زیبایی رو روی اون نقطه مُهر می‌کرد..
-هوسوکا...
با یک حرکت پسر رو بلند کرد و به سمت اتاق خواب راهی شد.. به آرومی پسر روی تخت گذاشت و بالا سرش خیمه زد. سرش رو سمت ترقوش که کمی بخاطر گشاد بودن پلیورش مشخص بود برد و بوسه ای روش کاشت.
-تو زیباترین اثر هنری هستی که حتی آثار ونگوگ هم جلوت هیچه!..
پسر در جواب هوسوک لبخند زیبایی روی لب هاش نشوند. مرد به آرومی دستش رو از زیر پلیورش رد کرد و با یک حرکت از تن پسر خارجش کرد. اون رو گوشه ای انداخت و دوباره روش خیمه زد.. بوسه ای روی لب های قلوه ایش کاشت و از روی ترقوش تا قسمت بالایی نافش رو با بوسه های ریزش پر کرد.. جیمین دستش رو سمت پیرهن مشکی رنگ مرد برد و به آرومی و با صبر خاصی دکمه هاش رو باز کرد.
-یکی اینجا داره شیطونی می‌کنه..
و بعد سرش رو تو کردن پسر فرو برد و روی غده رایحه‌اش رو بوسید.. گرگش برای فرو کردن دندون نیشش و کوبیدن مُهر مالکیت اَبدی روی گردن پسر زوزه می‌کشید.. اما هوسوک سعی کرد تا از گرگش نافرمانی کنه و فعلا حرکتی نکنه.. به آرومی از روی پسر بلند شد و با ژست خاص و جذابی پیرهنشو درآورد.. جیمین یکم نیم خیز شد تا دید بهتری به آلفا مقابلش داشته باشه..
-وقتی اونجوری بهم زل زدی نمی‌تونم آروم باشم توت فرنگی!..
-اصلا لزومی نداره که تو آروم باشی جناب جانگ.. من الآن ازت انتظار دارم تا گرگت منو تیکه پاره کنه!..
و بعد به آرومی نیشخند زیبایی زد و برای چندمین بار دل مرد مقابلش رو برد!..
هوسوک این بار دستش رو به آرومی سمت دکمه شلوار امگا برد و بازش کرد.. همونطور که پایین می‌کشیدش، با انگشت اشاره اش روی رون‌های تو پر پسر رو لمس می‌کرد.. 
بالاخره شلوارش رو خارج کرد و گوشه ای انداخت. دوباره روی امگا خیمه زد و این بار نیپل صورتی رنگ و برجستشو به دندون گرفت.. 
-آهه..هوسوکا...
جیمین دستش رو به آرومی وارد تره های آلفا کرد و بهشون چنگ زد.. 
مرد همونطور که یکی از نیپل های پسر رو به دندون گرفته بود، اون یکی نیپل رو بین انگشت اشاره و شستش فشرد.. 
جیمین کاملا رو اَبرا سِیر می‌کرد و هیچ چیزی به جز لذت نمی‌تونست حس کنه.. پاهاش رو به آرومی حرکت می‌داد و با یکی از دستان ملحفه کرم رنگ تختش رو چنگ می‌زد..
هوسوک به آرومی نیپلش رو رها کرد و سرش رو بالا آورد.. دستش رو به آرومی از زیر باکسر مشکی رنگ پسر وارد کرد و روی سوراخش رو کمی نوازش کرد.
-جیمین...مطمئنی؟!.. 
پسر که با شنیدن سوال هوسوک متعجب شد، به آرومی نیم خیز شد و آرنجش رو تکیه‌گاه بدنش قرار داد. با یکی از دستاش چونه مرد رو گرفت و لب زد.
-من سالها منتظر این لحظه بودم هوسوکا!... اینکه یک شب بالاخره خودت بیای و تنمو فتح کنی..اینکه بالاخره یک شب یکی بشیم!...و الآن هم میگم که هیچوقت انقدر مطمئن نبودم هوسوکا!..
هوسوک که کاملا مسخ حرف های پسر شده بود دستش که روی چونه اش قرار داشت رو برداشت و بوسه ای روش کاشت. 
-اما من بیشتر از تو بی‌تابِ امشب بودم!.. بی‌تاب فتح تَنت!..
مرد انگشت اشاره‌اش رو به آرومی روی سوراخ پسر که پر از اسلیک شده بود، کشید و به آرومی کمی از اون رو وارد کرد..
جیمین با حس دستش آه خفه ای کشید و سعی کرد تا عادت کنه.. 
هوسوک کامل انگشتش رو وارد و بلافاصله دومین انگشت هم کنار اون یکی اضافه کرد..
-هاهه...اووم...
کمی روی صورتش خم شد و بوسه عمیق اما آرومی رو شروع کرد.. جیمین دستش رو دور گردن مرد حلقه کرد و بهش اجازه داد تا زبونش سیاهچاله دهانش رو فتح کنه.. 
همونطور که بوسه شدیدتر شده بود، هوسوک انگشتاش رو خارج کرد و باکسرش رو کامل از تن پسر درآورد. بوسه رو شکست و همونطور که نفس نفس می‌زد باکسر خودش هم به سرعت خارج کرد.
جیمین با دیدن عضو نسبتا سخت شده مرد نیشخندی زد و با لوندی نوک انگشت پاش رو روی رون مرد حرکت داد.. 
-دوستش داری؟!..
پسر لبخند زد و سرش رو حرکت داد. 
-پسر بی‌پروای من!..
به آرومی سر عضوش رو به سوراخ پسر فشرد و روش خم شد. بوسه آرومی روی پیشونیش زد و لبش رو نزدیک گوشش برد. 
-اگه حس کردی نمی‌تونی ادامه بدی فقط بهم بگو متوقف شم باشه؟!..
جیمین تایید کرد و منتظر شد. 
هوسوک به آرومی عضوش رو وارد کرد و بلافاصله بوسه عمیقی رو شروع کرد..
-اوووممممم.....
ناله های پسر درون بوسه گم می‌شد و عطش هوسوک برای فتح تن امگا بیشتر!...
همونطور که سرعتش رو زیاد می‌کرد بوسه رو شکست و به سمت گردن پسر حمله ور شد.. به ترتیب مارک هاش رو روی پوست گردن بیچاره پسر می‌کاشت و ناله های لذت بخشش گوشش رو پر می‌کرد..
-آههه..هاهه....هوسوکاا.......
-صدات زیباترین...موسیقی...جهانه..جیمینا‌!..
هوسوک با فرو بردن بیشتر عضوش تو سوراخ تنگ و داغ امگاش و عمیقتر کردن ضرباتش بالاخره نقطه حساس پسر رو پیدا کرد.. 
ناله هاش شدت گرفته بود و در این جیمین نمی‌تونست از شدت لذتی که به بدنش وارد می‌شد اشک نریزه!... 
-بالاخره مال من شدی...زیبازادم!...
جیمین در حینی که به اوج نزدیک می‌شد لبخند زد و سرش رو تکون داد..
-هوسوک...د...دارم..میام!..
مرد بلافاصله دستش رو سمت عضو متورم امگا برد و بهش هندجاب داد..
-هاهههه....آههه...
-بیا قشنگترین معجزه من!...
و بعد مایع گرم و سفید رنگی شکمش رو رنگی کرد... 
در این بین هوسوک که حس کرد نزدیکه عضوش رو از درون پسر خارج کرد..
-چ..چیکار می‌کنی؟!
-نمی‌تونم تو خطر بندازمت زیبا!..
جیمین بلافاصله سرش رو تکون داد و دستش رو روی دست مرد گذاشت..
-چیزی نمیشه باشه؟!...لطفا هوسوکا!...
-آخه...
-قول می‌دم نمی‌زارم اتفاقی بیوفته..!
هوسوک سرش رو تکون داد و بلافاصله دستش رو سمت مچ پای جیمین برد. 
-پس برگرد!...
جیمین با فهمیدن منظور آلفا به سرعت داگی شد و منتظر موند.. هوسوک بلافاصله وارد شد و دوباره ضرباتش رو از سر گرفت... 
این بار عمیق‌تر کوبید و بعد از چند ضربه عمیق بالاخره درون پسر کام شد... به آرومی روی تتوهای ماه پسر رو از گردنش تا پایین‌ترین نقطه کمرش رو بوسه کاشت و ازش خارج شد.. 
جیمین با خستگی خودش رو روی تخت انداخت. هوسوک هم کنارش قرار گرفت و از پشت بوسه ای روی شونه‌اش کاشت.. 
-فوق‌العاده بودی پریزاد!...
جیمین در بین خواب و بیداری لبخندی زد و به سمت مرد برگشت. سرش رو تو سینه‌اش فرو برد و درون آغوشش حَل شد.. 
-جیمین...فراموش نکن باید چیکار کنی..باشه؟!.. 
سرش رو تکون داد و به چشم های پر از آرامش مرد مقابلش که چندی پیش کاملا متعلق بهش شده بود، خیره شد... 
-بریم دوش بگیریم؟...خسته ای باید بخوابی...
-میشه چند ثانیه تو بغلت بمونم؟...
هوسوک لبخندی زد و با دستش حصاری دور تن پسر پیچید...
__________
پسر توی ماشین نشسته بود و فکر می‌کرد…
نزدیک دو ساعت ذهنش رو درگیر اون کرده بود و در آخر به این نتیجه رسید که باید دنبال مرد بگرده و باهاش حرف بزنه…
 وقتی به کافه برگشت هیچکس اونجا نبود و وقتی به تهیونگ زنگ زد و جوابی نگرفت، کل مسیر کافه رو چند دفعه با ماشین طی کرد تا مرد رو پیدا کنه، ولی حالا بعد از پنج ساعت گشت زدن مثل آواره ها تو خیابون ها‌ با لباس‌های خیس به چراغی که جلوی در خونشون بود تکیه داده بود و منتظر مرد بود.
پشیمون بود… برای اولین بار توی زندگیش از حرفاش پشیمون بود… از حرفایی که خودخواهانه به مرد زده بود پشیمون بود و نمیدونست چیکار کنه.
اول فرار کردن پسر بزرگ‌تر و بعد تغییر رنگ چشمای پسر عصبانیش کرده بود… تهیونگ چشماش تغییر رنگ داد بود متوجهش نشده بود و این بیخیالی مرد، پسر رو آزار میداد. اون آلفا حتی تو دوران رات هم چشماش تغییر رنگ نمی‌داد و حالا حرف تهیونگ مدام توی ذهنش اکو میشد “من مثل پدرمم، اونم تا زمانی که با مادرم آشنا نشده بود هیچوقت چشماش تغییر رنگ نمی‌داد ” و اون رو به تردید انداخته بود… پس حالا… ینی آلفا با رایحه‌ی تلخ قهوهِ جفت اون پسر بود که باعثِ تغییر رنگ چشماش شده بود؟!
چطور ممکن بود که اون متوجه بشه ولی تهیونگ متوجه نشه؟! اون که انقدر به احساساتش تاکید داشت چرا نفهمید که جفتش جونگ‌کوکه؟! چرا همیشه احساسات پسر رو نادیده می‌گرفت؟!
تمام این افکار توی ذهنش دائم رژه می‌رفت و ساعت نزدیک به پنج صبح بود… سرش رو آروم از پشت به تیر چراغ کوبوند و باعث شد لباسی که کاملا به تنش چسبیده بود ترقوه هاش رو به رخ اون تاریکی شب بکشه. به آسمون شب که بی‌رحمانه تر از همیشه بود، خیره شد. “تهیونگ کجایی لعنتی!؟….” چشماش رو بست و گذاشت تمام قطرات بارون به آرومی مهمون چهرش بشن و بدنش و موهاش رو بیشتر از قبل خیس کنه. 
با صدای قدم های کسی در نزدیکش سرش رو از تکیه‌گاهش گرفت و صاف کرد و فورا به طرف صدا برگشت و با دیدن پسر بزرگ تر سریع سر جاش صاف شد. تهیونگ سرش پایین بود و به بوت‌های توی پاهاش که زار می‌زدن، نگاه می‌کرد و متوجه حضور پسر آلفای مقابلش نبود. تمام لباس های مرد خیس شده بودن و به خاطر بیش از حد راه رفتنش کفشاش هم گلی شده بودن. 
جونگ‌کوک با قدم های آرومی به سمتش حرکت کرد و جلوش وایساد، مرد با دیدن بوت های آشنایی که دقیقا جلوی بوت های خودش قرار گرفته بود سرش رو بالا آورد. 
موهای خیسش روی صورتش پخش شده بود و چشمای مثل شبش به سختی دیده می‌شد، ولی به خاطر فشار عصبی که این چند ساعت تحمل کرده بود کل قرنیه‌ی چشمش با رگ های قرمز رنگ پر شده بود باعث اذیت شدن پسر می‌شد … مگه چقد حرفاش روی حال مرد تاثیر گذاشته بود که به این حال و روز افتاده بود؟! 
-چرا جواب تلفنم و ندادی؟! می‌دونی چقد دنبالت گشتم؟! 
تهیونگ که دیگه حتی نای جواب دادن به پسر رو نداشت مسیرش رو کج کرد. به دیواری که زیر سقف کوچیک جلوی در خونشون بود تکیه داد و دستاش رو توی سینش جمع کرد. جونگ‌کوک هم بدون هیچ وقفه‌ ای جلوی مرد ایستاد. 
-اصلا برات مهم هست که چی می‌گم؟! 
تهیونگ باز هم جوابی نداد و گذاشت پسر بیشتر از قبل با کلماتش به روحش زخم بزنه. جونگ‌کوک که از جواب نگرفتن و پایین بودن سر پسر خسته شده بود با دستش چونش و آورد بالا و با صدایی که حالا عصبانی تر از قبل به نظر می‌رسید حرف زد. 
-جوابمو بده تهیونگ، چرا جواب تلفنمو ندادی؟! چرا هر کاری دلت میخواد می‌کنی و در آخر فقط سکوت می‌کنی؟! 
با برگردوندن صورتش خواست چونش رو از تو دست پسر در بیاره که اون محکم تر از قبل چونه‌اش رو گرفت. 
-تو حق نداری از من فرار کنی کیم! حق نداری با این کارات باعث بشی که بقیه به من متلک بندازن که از من فراری هستی! 
با حرفی که جونگ‌کوک زد پسر کمی لبش به حالت تمسخر به بالا حرکت کرد ولی به ثانیه نرسید که دوباره چهره‌ی متفاوتش رو به پسر روبه‌روش داد.
-نخواستم ازت فرار کنم، دارم سعی می‌کنم فراموشت کنم، همونی که می‌خوای رو دارم بهت می‌دم، باید ممنونم باشی کوکی!
جونگ‌کوک تک خنده‌ای زد و دستش رو توی موهاش برد و یک دور دور خودش چرخید. چرا تهیونگ جوری برخورد می‌کرد که انگار مقصر خراب شدن این رابطه جونگ‌کوک بوده؟! 
-جوری رفتار نکن که انگار دلیل این اتفاقات اخیر فقط به خاطر حرف منه! کارای تو باعث شد اون حرفا رو بهت بزنم کیم!
تهیونگ با انداختن سرش به پایین عصبانیت پسر آلفای مقابلش رو چند برابر کرد و باعث شد صدای جونگ‌کوک بیشتر از قبل بلند بشه! 
-بهت گفتم جوابمو بده تهیونگ، انقد منو نادیده نگیر!!
باز هم جوابی نگرفت. 
-اصلا گوشیت کجاست؟!
و بعد با دستاش جیب های شلوار تهیونگ رو چک کرد و این مرد آلفای شراب بود که با لمس انگشت ‌های پسر روی رون هاش داشت کنترلش رو از دست میداد.
جونگ‌کوک با پیدا نکردن گوشی و یا حتی کلید خونه دستاش رو عقب کشید و با همون فاصله‌ی کم اروم و شمرده شمرده که صداش رو ترسناک تر از قبل می‌کرد حرف زد. 
-با این کارات… می‌خوای دقیقا به چه چیزه… فاکی برسی؟!
-به هیچ چیز فاکی نمی‌خوام برسم جونگ‌کوک دست از سر من بردار! 
تهیونگ که دیگه نمی‌تونست خودش رو به خاطر نزدیکی جونگ‌کوک‌ کنترل کنه، صداش رو بلند کرد و داد زد تا شاید این نزدیکی رو بتونه از بین ببره ولی همچی رو خراب تر کرد. گرگ پسر کوچیک تر نا آروم تر شد و جونگ‌کوک دیگه نمی‌تونست گرگش رو آروم کنه! حداقل نه تا زمانی که تهیونگ مدام پسش بزنه. دست مرد رو گرفت با کشیدنش تن هردوشون دوباره زیر بارون‌ قرار گرفت. تهیونگ که حالا هم لرز گرفته بود و هم رایحه‌ی قهوه داشت دیوونش می‌کرد دستش رو محکم پس زد و حالا گرگ پسر خودش رو قفسه سینه‌ی پسر می‌کوبند. 
جونگ‌کوک کلافه گردنش رو ماساژ داد و دوباره خواست دست تهیونگ رو بگیره که قبل از اینکه دستش به دست پسر بزرگ تر بخوره مرد دستش رو عقب کشید. 
-بهت گفتم دست از سرم بردار! نمی‌خوام قلبتو بشکونم. پس الان مثل یه پسر خوب برو خونت و روی تختت بگیر بخواب و بیخیال من بشو! 
-بیخیالت بشم!؟ مگه من مثل توئم؟! مگه مثل توئم که بخوام رابطمونو فراموش کنم!؟ 
تهیونگ تک‌خنده ای کرد و دستاش رو داخل جیب شلوارش برد. 
-رابطمون!؟ دقیقا کدوم‌ رابطه!؟ راجب رابطه‌ای حرف می‌زنی که هنوز شروع نشده گفتی فراموشش کنم!؟ 
-من گفتم فراموش کن تو چرا خواستی فراموش کنی؟! انقد احساساتت پوچ و تو خالیه‌ که فقط با یه کلمه می‌تونی فراموشش کنی!؟
تهیونگ که حالا به خودش و احساساتش توهین شده بود بیشتر از قبل به لرزه افتاد و با گرفتن یقه‌‌ی خیس جونگ‌کوک اون رو به جلو کشید و توی صورتش فریاد زد.
-تو حق نداری راجب احساسات من اینجوری حرف بزنی! حق نداری وقتی هیچوقت جای من نبودی که ببینی چیا کشیدم تا بتونم فراموشت کنم…
صداش رفته رفته آروم شد و بغضش تموم گلوش رو در بر گرفت.
-نه اینکه نخوام… فقط می‌خواستم حداقل به عنوان یه دوست توی زندگیت باشم! حداقل بتونم از نزدیک ببینمت و حواسم بهت باشه! 
گرگ جونگ‌کوک آروم شده بود. پسر کوچیک تر با دیدن دست های لرزون تهیونگ که هنوز یقش رو گرفته بود لبخند تلخی زد و دستاش پسر رو گرفت و به سمت لب هاش که از سرما و لرز به سفیدی می‌زد برد و بوسه ای روشون زد. 
تهیونگ با این‌ حرکت بغضش بیشتر شد و قطره اشکی از چشمش به پایین سر خورد و با بارونی که بی رحمانه به صورتش کوبیده می‌شد اضافه شد. 
جونگ‌کوک با آزاد کردن فرمون‌ هاش باعث شد که مرد با استشمام رایحه‌ی قهوه‌ای که تلخ تر از همیشه شده بود آروم تر بشه و چشماش رو برای لحظه ای ببنده… حالا انگار مثل چند دقیقه پیش نبود و حس می‌کرد جایی رو داره که بهش پناه ببره… ولی کدوم پناهگاه؟! مگه می‌شه پناهگاه باعث آوار شدن روح کسی بشه؟!
-تا کی می‌خوای باهامون اینجوری کنی تهیونگ!؟
با صدایی که شنید چشماش رو باز کرد و دوباره به پایین نگاه کرد، دلش نمی‌خواست به چاله های سیاه پسر نگاه کنه. دستش رو عقب کشید و سکوت کرد. 
-بیا بریم تو… داری میلرزی…
-مهمه!؟ مهمه که چی می‌کشم!؟ 
-مهمه تهیونگ… بیشتر از چیزی که فکرشو کنی مهمه… 
و با آزاد کردن فورمون های اصلیش باعث شد دوباره چشم تهیونگ تغییر رنگ پیدا کنه. 
تهیونگ که حالا توی اون تاریکی یهو درون چشمای جونگ‌کوک‌ نوری دید خشکش زد…
کمی به پسر نزدیک تر شد و توی سیاه‌ چاله‌ های پسر چشم خودش رو که تغییر رنگ داده بود رو دید. 
الفا‌‌ بزرگ تر خشکش زده بود و نمی‌دونست باید چیکار کنه… نمی‌دونست باید چی بگه… پس فقط اون هم فرمون هاش رو آزاد کرد تا ببینه جونگ‌کوک‌ چه حالی پیدا میکنه. با تغییر رنگ چشمای جونگ‌کوک به رنگ شرابی بیشتر از قبل متعجب شد. 
جونگ‌کوک دستش رو دور کمر مرد انداخت و چشماش رو بست. آیریس های قرمز رنگ جونگ‌کوک هیچ تفاوتی با رایحه‌ی مرد نداشت، و آیرس قهوه‌ای رنگ تهیونگ هم هیچ تفاوتی با رایحه‌ی قهوه‌ی جونگ‌کوک نداشت. 
رنگ چشماشون دقیقا با رایحه همدیگه یکی بود و این باعث می‌شد بیشتر از قبل بهم احساس مالکیت داشته باشن. 
تهیونگ متقابلا کمر باریک پسر کوچیک تر رو گرفت.  
-تو… تو الان…
-جفتتم… و تو خیلی دیر متوجهش شدی… 
-پس… پس این همه مدت تو میدونســ
-تا همین چند ساعت پیش…
-متاسفم… کوکی من متاسفم… 
دستش رو روی گونه‌ی پسر گذاشت و قطره های بارونی که آروم گرفته بود رو نوازش میکرد. 
-می‌دونم… می‌دونم‌ ممکنه نا امیدت کرده باشم…. ولی نمی‌دونم‌ چرا… واقعا نمی‌دونــ
-مهم الانه نه؟! 
پسر کوچیک تر با گذاشتن انگشت اشارش روی لب های مرد گفت و با گرفتن یقیه‌ی مرد و کشوندنش به سمت خودش سریع لب زد.
-منم متاسفم تهیونگی‌. 
و سریع لب های تهیونگ رو به اسارت خودش گرفت و لب پایینش رو به آرومی مکید و زبونش رو وارد دهان پسر کرد..
گرگ تهیونگ هر لحظه بی‌قرار تر میشد و حالا که متوجه شده بود که جونگ‌کوک جفتشه بیشتر برای حک کردن مهر مالکیت روی پسر زوزه می‌کشید.. پسر یکی از دستاش جاده‌ی فرضی‌ ای رو از بالای ناف مرد تا روی ترقوش رسم کرد و با اون یکی دستش گردن مرد رو بیشتر فشرد. 
رایحه‌ی هردوشون با بوی بارون میکس شده بود و فضای محوطه رو کامل در بر گرفته بود و هرکسی می‌تونست متوجه موقعیتشون بشه…
تهیونگ بوسه‌ای که شلخته شده بود رو رها کرد و به سمت گردن آلفا هجوم برد.‌. بوسه های ریزی کاشت و به سمت غده رایحه‌اش رفت… خیس بودن گردن پسر باعث شده بود بیشتر از قبل بی قرار بشه. زبونش رو که کمی بخاطر بیدار شدن گرگش پرز دار شده بود، به آرومی روی اون نقطه کشید که باعث شد پسر کمی به خودش بپیچه.. 
و باعث شد پسر آلفا چشماش رو ببنده و صورتش رو به سمت آسمون بارونی بگیره تا گردنش بیشتر از قبل در دسترس جفتش باشه. ناله‌ی خفه ای کرد و دستش رو داخل موهای مرد کرد و به خودش فشار داد. 
انگار گرگ های اون دو نفر داشتن سرعت بارون رو کنترل می‌کردن … حالا که گرگ هاشون بی قرار شده بود شدت و سرعت بارون بیشتر از قبل شده بود ولی برای هیچکدوم مهم نبود… اون دوتا الان مال هم بودن و چه چیزی مهم تر از این بود؟! 
تهیونگ دندون های نیشش برای تصاحب پسر بیرون زده بود و گرگش غرش می‌کرد.. کمی دندوناش رو روی غده پسر کشید تا عطشش بخوابه؛ اما نه تنها از عطشش کم نشد بلکه گرگش بشدت دیوونه‌ شده بود و می‌خواست تا پسر رو مارک کنه... یکم به خودش اومد و سعی کرد تا یکم گرگش رو نادیده بگیره… در هر صورت اون دو نفر آلفا بودن و تهیونگ خوب میدونست که ممکنه جونگ‌کوک اذیت بشه… بلافاصله از پسر فاصله گرفت و کمی دستاش رو دور کمرش شل کرد. جونگ‌کوک متوجه دلیلِ عقب کشیدن مرد شد و بلافاصله گردنش رو به سمت خودش کشید. مرد متعجب و کلافه از حرکت پسر دوباره سعی کرد پسش بزنه اما این بار جونگ‌کوک سعی کرد تا نگاه آلفا رو برای خودش داشته باشه. 

-حق نداری دوباره پسم بزنی تهیونگ… دیگه این اجازه رو بهت نمیدم. 
-جونگ‌کوکا...
-فقط انجامش بده…به اندازه‌ی کافی دیر کردی..!
مرد سوالی بهش خیره شد و بعد از اینکه نگاهش تایید پسر رو گرفت دوباره به سمت اون نقطه رفت… دمی عمیق از رایحه چوب و قهوه‌ی تلخ پسر گرفت و سرش رو نزدیکتر برد.. دوباره دندون های نیشش بیرون زدن و آتش تصاحب گرگش بیدار شد.‌. جونگ‌کوک با حس دندون های مرد که روی پوست گردنش سابیده می‌شد چشماش رو کمی بست و بزاقش رو به آرومی به پایین فرستاد. تهیونگ دندوناش رو تنظیم کرد و به آرومی تو پوست نازک گردن پسر وارد کرد.. جونگ‌کوک هیسی از سوزش نسبتا زیاد گردنش کشید و بیشتر چشماشو بست.‌. اما ناگهان با حس حالات عجیبی که در بدنش در حال رخ دادن بود با ناخون هاش به گردن مرد چنگ انداخت و باعث شد تا مرد هیسی از سوزش بکشه. مرد، جونگ‌کوک رو کاملا به بدن خودش چسبونده بود و با ولع‌ مارکش رو روی گردن پسر می‌کاشت!
همونطور که مهر مالکیتش رو روی تن پسر حک می‌کرد، آتش شهوت هم کم کم داشت تو تنش شعله‌ور می‌شد.. به آرومی دندوناش رو خارج کرد و اون نقطه رو بوسید.. سرش رو بالا آورد و به چشم های پسر که قرمزیش هم رنگ شراب و رگه های مشکی رنگی تو قسمت قرنیه چشمش نقش بسته بود خیره شد…
-حالا… واقعا مال من شدی…

Continue...

We Best LoveHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora