Part: 7~B

376 41 3
                                        

•یازده سال بعد•

-آیان نمی‌خوای بیای پایین!؟ 
تهیونگ کراوات پسر مقابلش رو گرفت، به سمت خودش کشید و مشغول گره زدنش شد. 
-پاپی هنوز کرواتت رو نبستی… هنوز کفشات رو نپوشیدی اونوقت عجله داری تا آیان بیاد پایین؟!
پسر همونطور که از عادت همیشگی دخترشون بازدم عمیقش رو از روی کلافگی رها می‌کرد لب زد: 
-خودتم خوب می‌دونی اگر هی بهش نگیم بیاد پایین تا دو ساعت دیگه هم از خونه بیرون نمی‌ریم. 
تهیونگ همونطور که مشغول گره زدن کراوات همسرش بود، خنده ای کرد و ادامه داد:
-باشه خب اشکال نداره دیر تر می‌رسیم، اونا که بدون ما تولد جیمز رو جشن نمی‌گیرن! 
جونگ‌کوک با کلافگی قلنج گردنش رو شکوند؛ اما تهیونگ بلافاصله با دو دست سر پسر رو قاب گرفت تا ثابت بمونه. 
-انقد تکون نخور پاپی. 
و بعد از بستن کراواتش شروع به بوسیدن لب‌های پسرش کرد که بلافاصله سرفه‌ی‌ مصنوعی دخترشون، باعث جدایی لباشون شد. 
 به آیان که طبق معمول لباس اسپورت به همراه کلاهی لبه دار روی سرش و موهای به رنگ تاریکی شبش روی شونه های ظریفش رها شده بودن، نگاه‌ کردن.
 اون دختر نسبت به همسناش قد بلند تری داشت و پوست به شدت سفیدش جلوی نور خورشید مثل الماس می‌درخشید؛ به همین علت هم تهیونگ اون رو سفید برفی خطاب می‌کرد!
تهیونگ به سمت پله ها رفت و پایین پله، منتظر دختر شد که با قدم های ریزی روی پله ها قدم برمی‌داشت، شد. 
-می‌بینم که بازم خوشتیپ کردی خوشگل خانم. 
-به دو تا پدرام رفتم. 
و بلافاصله چشمکی به تهیونگ زد؛ با گرفتن کراوات باباش اون رو به پایین کشید و بوسه ای روی شقیقه‌ش گذاشت‌ و سپس به سمت جونگ‌کوک رفت و دوباره همین‌کار رو تکرار کرد؛ با این تفاوت که این دفعه به‌ جای شقیقه، روی گونه‌ی پدرش رو بوسید. 
-کادو رو برداشتی سفید برفی!؟ 
-بله بابا.
و بعد سه تایی به سمت در خونه حرکت کردن تا به سمت خونه‌ی جیمین و هوسوک برن و باهم تولد ‌پسرشون‌ رو‌ جشن بگیرن!‌.‌.
__________
با شنیدن صدای زنگ خونه، جیمز سریع به سمت در دویید. خوب می‌دونست آیان پشت در ایستاده و چی بهتر از دیدن بهترین دوستش!؟
با باز کردن در دهانش کش اومد و سریع دختر رو بغل کرد. 
آیان هم با لبخند متقابلا پسر رو درآغوش گرفت. 
-تولدت مبارک جیمز. 
از هم فاصله گرفتن و دختر خیلی سریع کادو رو به دست جیمز داد. پسر دوباره بغلش کرد و ازش تشکر کرد که صدای پاپا‌ی دختر اون رو خجالت زده کرد. 
-سلام جیمز… تولد مبارک باشه پسر!
پسر لبخند زد و سرش رو پایین انداخت. 
-اوه ببخشید عمو جئون… انقد دلم برای آیان تنگ شده بود که حواسم نبود به شما سلام نکردم. 
و بلافاصله به سمت دو مرد تعظیم کرد و از جلوی در کنار رفت. تهیونگ هم دستش رو روی شونه‌ی پسر گذاشت و به همراه همسرش وارد شدن. 
-بهت حق می‌دم دخترم خیلی خوشگله حواس همه رو پرت می‌کنه!
به دنبال حرفش چشمکی به پسر زد که باعث شد گونه‌ های جیمز قرمز بشن. آیان هم دستش رو درون موهای پسر فرو کرد و میمیک صورتش رو به شکل ناراحت در آورد.
-خجالت نکش پسر کوچولو. 
و بعد خندید و سریع وارد خونه شد. 
هوسوک همونطور که کمر همسرش رو به کانتر تکیه داده بود و از لبانش کام می‌گرفت، با شنیدن صدای در فاصله گرفت و همونطور که از آشپزخانه خارج می‌شد، بوسه ای روی پیشونی جیمین کاشت. 
وارد پذیرایی شد و پشت سرش جیمین هم بهش ملحق شد. 
-خیلی خوش اومدین!
هردو مرد لبخند زدن و جیمین برای گرفتن پالتوهاشون به سمتشون رفت. تهیونگ و جونگ‌کوک هردوشون پسر رو در آغوش گرفتن و جیمین بلافاصله با پالتوها به طبقه بالا رفت. 
هوسوک هم به سمتشون اومد و کار چند ثانیه قبل همسرش رو تکرار کرد. 
رو به روی دختر مقابلش زانو زد و دستش رو بوسید. 
-خوش اومدین پرنسس!
آیان که همیشه وقتی توسط هوسوک پرنسس خطاب می‌شد تمام قلبش اکلیل پمپاژ می‌کرد، به سمتش خیز برداشت و خودش رو در آغوش مرد انداخت که صدای خنده هر سه مرد بلند شد. 
جیمین که تازه وارد پذیرایی شده بود لبخندی به تصویر مقابلش زد. 
-بیاید میز حاضره!
__________
همگی بعد از اینکه شام رو میل کردن، در تراس بزرگ خونه نشسته بودن و از ماه لذت می‌بردن. 
-جیمز واقعا از کادوش خوشش اومد! آیان خوب می‌دونه سلیقش چیه..
تهیونگ و جونگ‌کوک هردو لبخند زدن و سرشون رو تکون دادن. 
-دقیقا! یادش بود که جیمز برای کامل کردن کلکسیونش چقدر دنبال اون ماشین بود. وقتی پیداش کرد خیلی خوشحال شد! 
جیمین همونطور که در آغوش همسرش رها شده بود، جرعه ای از شرابش رو نوشید و لبخند زد. 
-راستی شما کی برمیگردین آمریکا؟
-فکر کنم آخر هفته.. باید برم و به کارای کمپانی برسم‌.
تهیونگ سری تکون داد و نگاهی به جونگ‌کوک که تو فکر فرو رفته بود انداخت. سرش رو به سمت گوشش برد و جوری که فقط خود پسر بشنوه لب زد: 
-خوبی؟
جونگ‌کوک تایید کرد و بوسه ای روی گونه ی مرد کاشت. 
-فقط به فکر آینده آیانم.. می‌دونی که چقدر رقص رو دوست داره.. 
تهیونگ ثانیه ای به چشم های پسر خیره شد و لبخند زد. 
-درباره اون موضوع با هوسوک و جیمین صحبت کردم. 
-و..واقعا؟
-اوهوم! آینده دخترمون مهم تر از هرچیزیه جونگ‌کوکا!.. 
جونگ‌کوک که بشدت از حرف مرد خوشحال شده بود به سمت زوج مقابلش برگشت. نگاهی بهشون انداخت و لب زد: 
-کی اقدام می‌کنیم؟
-هر وقت که مربیش بگه! 
و بعد به سمت هوسوک که با لبخند نگاهشون می‌کرد، برگشت. 
-هر وقت شما بخواین آیان می‌تونه زیر نظر من و جیمین وارد کمپانی بشه!
جیمین هم بلافاصله لبخند زد و نگاهی به همسرش انداخت. 
-باید در این مورد باهاش صحبت کنیم. اون خوشحال می‌شه!
جونگ‌کوک گفت و بلافاصله شرابش رو کمی سر کشید.
__________
•سه سال بعد•

We Best LoveHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora