بروکلین☝نازه😊❤
۶ ماه قبل
داستان از نگاه بروکلین
"اینجا هیچ اتفاقی نخواهد افتاد "
با خودم زمزمه کردم و ساکمو تا جلوی در کشیدم از جایی میرفتم که ناخواسته خونه ی بچگیم بود.
یه نفس عمیق و لرزون کشیدم.دستگیره ی در رو چرخوندم و از روی شونه هام یه نگاه به خونه پشت سرم انداختم جاییکه ۱۴ سال عمرمو داخلش زندگی کردم ،۱۴ سال پر از درد،خیانت،غم،مشکل،از همه بیش تر حسرت.
داشتم اون در رو برای اخرین بار تو زندگیم به روی همه چیز میبستم ،به روی خانوادم،گذشتم،بچگیم...آروم کلمه خداحافظ از دهنم بیرون اومد و به سمت ماشینم رفتم.
توی اون هوای سرد سر پا بودم و باد خیلی تند به پشتم میخورد،دماغمو چرخوندم و گونم قرمز شده بود,یه نگاه دزدکی به خیابون تا خونه کردم تا مطمین شم خاله و عموم خونه نباشن,نیروی عادت( D: دقیق اینو نمیدونستم چطور بگم)با خودم گفتم و چشماشو چرخوندم.
آروم داخل ماشینم رفتم با ساک خرمایی رنگ کوچیکم و انتظار طولانیم برای رفتن به پاریس ،ماشینمو روشن کردم و به خودم لبخند زدم .
کمربندمو بستم و اینه هارو تنظیم کردم ."من دارم میام پاریس "بلند گفتم وبه سمت فرودگاه راه افتادم دستام تقریبا روی فرمون میلرزیدن و هیجان داشتم و نوک انگشتام به خاطر فشاری که به فرمون میاوردم سفید شده بود.
لحضه ای که رسیدم فرودگاه،میدونستم که دارم بهترین کارو انجام میدم ،فرار کردن از مالبرتون.من به اینجا تعلقی ندارم،تمام گذشتم اینجاست و میخوام ازشون بگذرم و امیدوارم دوباره باهاشون برخورد نکنم،من متعلق بودم و هستم که یه جای بهتری باشنم یه جای پر از هیجان .من دوست دارم دور و بر ادمای جدید باشم به جای دیدن ادمایی که فقط موقع پیاده روی تا مهدکودکم میدیدم ،من دوست دارم تو پاریس باشم،فرانسه،جاییکه میتونم عشق ،خوشبختی پیدا کنم یا هر چیزی که پاریس باید برای من ،بروکلین ریس، داشته باشع رو تجربه کنم.
از ماشین هیوندا civic قدیمیم پیاده شدم و صندق عقب رو باز کردم و ساکمو که با خودم اورده بودم رو بیرون اوردم ، کوله پشتیم رو روی شونه هام انداختمو تکون میدادم .کیف کوچیکم چیز خاصی داخلش نبود به جز موبایلم و یه کیف پول که داخلش به اندازه ای پول بود که بتونم یه غذا ی خوب بخورم و یه جفت عینک افتابی که لبه هاش گل دار بود .
از کنار در های شیشه ای گذشتم و یه مرد جوونی که یونیفرم سبز پوشیده بود در چپی رو برام باز نگه داشته بود.
با یه اشاره سر کوتاه بهاون مرد مسیرمو به سمت جایگاه بلیط عوض کردم و مجبور شدم توی یه صف طولانی منتظر باشم تا بلیط هام چک بشن .
ناگهان نوبت من شد و به سمت جایگاه رفتم "بلیط؟"
اون کارمند خانم زیر لب گفت در حالی که دستاشو به سمت من گرفته بود.من بلیطمو بهش دادم و برچسب بار رو کهبه من داد رو سریع پر کردمو دور دستهی کیفم بستم.ساک کوچیکمو روی ریل بار ها گذاشتمو با دستم یه تنه به بلیطم که ته جیبم بود زدم و راهمو ادامه دادم
بعد از اون زود رفتم به سمت ردیاب فلزی و کیفم که اومد بیرون سریع برداشتمش و با یه پوزخند مغرورانه روی لبام به سمت دروازه 25 رفتم...
.
^-^مرسی از اونایی که میخونن
🙏❤رای و کامنت یادتون نره😭💓 بیشتر باشه زودتر ادامشو میزارم
YOU ARE READING
Regrets (Persian Translation)
Fanfiction"مَن برای تو خوب نیستم" "تو برای من خیلی عالی هستی" " با من بودن میتونه تو رو بکشه" "ومن از هیچ چیزی پشیمان نمیشم"
