سهون با اینکه به هیونگاش گفته بود که خریدارو خودشون بیارن اما جونگین متقاعدش کرد که نایلکسای زیادی سنگینن و اون دوتا نمیتونن به تنهایی از پسش بربیان.
اینطوری بود که برگشتن و خریدارو بین خودشون تقسیم کردن.
هرچند درآخر بکهیون سنگین ترین نایلکس که پر از کنسروهای مختلف بود رو به سهون واگذار کرد.
چهار پسر با شونه های آویزون وارد ویلا شدن.
مسیر برگشت از اونچه که فکرش رو میکردن طولانی تر بود.
چانیول خوراکی هایی که احتیاج به سرما داشتن رو داخل یخچال چید و بقیه رو داخل کابینت ها جا داد.
سهون رفت دوش بگیره و بکهیون هم رفت لباساشو عوض کنه.
جونگین و چانیول تو آشپزخونه مشغول بودن.
جونگین یه پارچ شیشه ای برداشت و شروع کرد به درست کردن شربت آلوئهورا.
_" جونگینا بهتره یکم استراحت کنیم. ساعت... "
نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد:
_" سه بعدازظهره. چندساعت بخوابیم بعد پا میشیم آشپزی میکنیم و برای دورهمی امشب حاضر میشیم، هوم؟ "
جونگین در حالی که محتوایات داخل پارچ رو هم میزد با لبخند سر تکون داد.
×" باشه هیونگ. منم خیلی خستم، هوای کوهستانی سنگینه، پیاده روی تو این هوا انرژی زیادی از آدم میگیره. "
_" درسته. "
چانیول آخرین بسته ی نودل رو هم داخل کابینت جا داد و دست و به کمر جلوی بسته های پوشک و نوار بهداشتیِ روی جزیره ایستاد.
_" اینا رو چیکار کنم حالا؟ "
جونگین چهارتا لیوان بزرگ از داخل کابینت بیرون کشید و با خنده نگاهی به وسایل روی جزیره انداخت.
×" اینارو برای چی خریدین اخه؟! "
با خنده پرسید و شروع کرد به ریختن شربت توی لیوان ها.
چانیول هم خنده کوتاهی کرد و دهنش برای گفتن جواب باز شد که بکهیون وارد آشپزخونه شد.
+" برای بچه ی جونگده خریدیم. "
چانیول دهن بازش رو بست و بی صدا خندید.
×" اون که هنوز دنیا نیومده هیونگ.. "
جونگین یه لیوان رو سمت بکهیون گرفت.
بکهیون پشت صندلی نشست، لیوان رو ازش گرفت و تشکر آرومی کرد.
+" قرار نیست تا آخر تو شکم مادرش بمونه که، بالاخره به دنیا میاد. "
قلپی از شربت خنکش نوشید.
+" با شناختی که از جونگده دارم برای همینم ذوق زده میشه.. میدونی چقدر بابتشون پول دادم؟ از گرون ترین برند خریدم که پوست بچش اذیت نشه."
~" زیاد ولخرجی کردی بک هیونگ... "
سهون که بی صدا به جمعشون اضافه شده بود با لحن بی حسی که حرصش رو پشتش قائم کرده بود گفت و حوله رو روی موهاش کشید تا خشکشون کنه.
یکی از صندلی ها رو عقب کشید و نشست.
جونگین سهم شربتش رو جلوش گذاشت و صندلی کناریش رو برای نشستن انتخاب کرد.
YOU ARE READING
Truth Or Dare?!
Romance📯 خلاصه : داستان زندگی روزمره چهار عضو اکسو که تصمیم گرفتن بعد از برنامه های فشرده کاری و کنسرت های متعدد، چند روزی رو به خودشون استراحت بدن و باهم به مسافرت برن...؟! به نظرتون چه اتفاقاتی تو این دابلدیت قراره بیفته؟ 🍒نام داستان: جرعت یا حقیقت؟...
