⚠️این پارت یکم درمورد مواد مخدر حرف زده .هر چند درحد دو کلمست ولی خب یه بار یکی از داستان هام تو ao3 به خاطر اینکه هشدار نزاشته بودم ریپورت شد😔
منم دیگه میترسم
هر چند اینجا فکر نکنم ریپورت شه...ولی به هر حال...ووت و کامنت های خود را دریغ نکنید^^
________________________________________
کریس ایوانز:
کف دستش خیس بود و به شدت می سوخت .انگار که دستش آتیش گرفته بود و در عین حال توی رودخونه ای از آب قرار داشت.
بدنش سِر شده بود.
دلش میخواست بلند شه اما انگار توی یه خلسه فرو رفته بود و تواناییشو نداشت.
صدای تپش های بلند قلبی که تو گوشش میپیچید ،بهش آرامش عجیبی میداد: بوم بوم بوم بوم (این داستان :شیپ کریس و استیو تقدیم به مغز های کثیف جععععر *الکی مثلا*:))
با اینکه سوزش دستش هر لحظه بدتر میشد ترجیح داد تو همون حالت بمونه. حالتی مخلوط از درد و آرامش. انگار که از اون درد وحشتناک لذت میبرد!
داشت آروم می گرفت که با یادآوری اون نور آبیای که دورشونو گرفت، چشماشو به سرعت باز کرد.
"نور های چشمک زن قرمز.".. تنها چیزی که تونست تشخیص بده همین بود!
دوباره چشماشو بست و به اون صدای قلب آرامش بخش گوش داد.
انگار کائنات تصمیم داشتن کریس رو تو همون حالتش رها کنن...
اما صبر کن!!!
این صدای قلب کیه؟؟؟چشماش رو با کلافگی باز کرد و تو نگاه اول،ستاره سفید رنگ بزرگی رو دید!
آروم چشماش رو چرخوند و به گردن یه مرد رسید.
بالاتر رفت و به اون چهره زل زد.
چهره بدون ریش و جذاب خودش!
برای چند صدم ثانیه به جذاب بودن خودش افتخار کرد اما بعدش..... انگار قلبش از حرکت وایساد.
فکش قفل شده بود و داشت به جسم خودش که روش افتاده بود نگاه میکرد.
سناریو های زیادی تو ذهنش شکل گرفت:من مُردم؟؟؟ من مُردم!!!!! ینی الان من روحم!!نه نههه نههه نه نهههه.
تمام این گفت و گو ها تو چند صدم ثانیه تو ذهنش اتفاق افتادن؛ بدون هیچ سر و صدایی اما صدا های ذهنش از هر صدای دیگه ای برای خودش بلند تر بودن!همچنان با بدنی منقبض شده توی حالت اولیَش به خود بدون ریشش زل زده بود و هر ثانیه ترسش بیشتر میشد!
حس میکرد نفس کم آورده.
تو همین حالت بود که مرد چشماش رو به آرومی و با گیجی باز کرد و تو چشمای کریس زل زد.
کریس وقتی دید مرد چشماش رو باز کرده، به خودش برگشت و این نگاه مرد، انگار زنگ هشداری برای کریس بود که به خودش بیاد!کریس وحشت زده فریاد بلندی کشید و از روی مرد پرید عقب.
دیگه حتی درد دستش هم باعث نشد توقف کنه. اگه تو حالت عادی بود احتمالا به خاطر این زخم کلی ادا اطوار و مسخره بازی در میاورد ولی الان...الان که مُرده بود(هنوز فکر میکنه مرده بچم مغزش هنگه ) ...
شروع کرد به فحش دادن:یا حضرت فااااک....هولی جیزز هولی شت...به خاطر شوکی که بهش وارد شده بود بدنش میلرزید.
شروع کرد به کشیدن خودش رو زمین و فریاد زدن به امید اینکه کسی کمکش کنه.چه اتفاقی داشت میوفتاد؟؟
به رد خونی که با خودش رو زمین کشیده شده بود نگاه کرد.
رد خونو گرفت و به دست بی حسی که تا چند ثانیه پیش دردش داشت دیوونهاش میکرد، رسید .
زبونش دیگه کار نمیکرد
تو ذهنش فریاد کشید: فاااااک!!!
صحنه حال به هم زنی به وجود اومده بود که فکر نمیکرد هرگز تو زندگیش ببینه .
تیکه بزرگی از شیشه که احتمالا واس بطری آبجوش بود داخل دستش و قسمتی از جلوی ساعدش فرو رفته بود و رگ های زیادی رو پاره کرده بود.
نفس کریس از دیدن زخمش بند اومد.
خون ،کت نسکافه ای رنگش رو کثیف کرده بود .ترسیده به دست داغونش نگاه کرد.
شاید به خاطر از دست دادن خون توهم زده بود یا شاید هم رابرت واس اذیت کردنش توی بطری آبجوش یه چیزی ریخته بود.ماریجوانا؟؟
نه
نه
نههه
رابرت همچین کاری نمیکنه!به سمت مرد که با تعجب آمیخته با ترس تو حالت نیمخیز نشسته بود و بهش زل زده بود نگاه کرد.
اون خودش بود!
اون مرد خود کریس بود!
یا شاید هم برادر دوقلویی که تا حالا ازش خبر نداشته و برای سورپرایز کردنش اومده؟؟!!اون مرد خیلی واقعی بود!
شاید....مواد...؟قبلا هم مواد کشیده بود !.اره !
اون تو دوران نوجوونیش چند باری مواد کشیده بود اما هیچوقت توهمات انقدر وضوح نداشتن و البته انقدر همه چی رو حس نمیکرد.
دردش واقعی بود!
چند ثانیه سکوت کرد و چشماش رو بست تا تمرکز کنه و به یاد بیاره که چی شد... مواد کشیده بود؟؟؟ یا ...
اما هیچی از مواد به یاد نمیاورد... فقط اون نور آبی و اتفاقات قبلش... در آوردن حرص رابرت ... رقصیدن ها و مسخره بازی های همسورث و رابرت ... خنده هاشون.... و در نهایت اون نور پر حرارت آبی رنگ که کل وجودش رو گرفته بود....دیگه بدنش نمیلرزید...
سرش به خاطر از دست دادن خون زیاد گیج میرفت. چشماش بسته شدن و آخرین چیزی که حس کرد فریاد های رابرت بالای سرش بود...
رابرت:کریسسس...کریس...کریسسس.
و بعد تاریکی محض.....
کریس چقدر قشنگه جون جون جون جون
خدایی خیلی پسر گلیه
اگه بهم پیشنهاد بده شاید قبول کنم
شااااید

YOU ARE READING
𝙄𝙣𝙩𝙤 𝙏𝙝𝙚 𝙒𝙤𝙧𝙡𝙙 𝙊𝙛 𝙈𝘾𝙐
Fanfictionبرخورد دنیا ها🌀 دیدار بازیگر ها با قهرمان ها؟؟ آیا برای تایم لاین اتفاقی میوفته؟؟ امکانش هست؟ نمیتونه اتفاقی باشه! نه نه نه نه نه اونا شبیه مان! نه اونا خود مان اما نه ما انتقام جویانیم ! نه شما انتقام جویان نیستید شما فقط شخصیت های کامیکی هستید! ا...