🦋chapter 13

190 32 9
                                    

ووت و کامنت فراموش نشه ❤️

نامجون با +، یونگی با _، اون وو با &، تهیونگ با $
جکسون با #، جین با %

🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠

دید نامجون

& : سلام چطوری نامجون

+ : ها ؟
چطوری ؟
چطوری زنده ای ؟

& : وا مگه باید مرده باشم؟

+ : من خودمــ .... خودم جسدت رو دیدم

& : توهم زدی نامجون

+ : نه ... من مطمعنم که تو مردی . خودم تو مراسم تشییع جنازت بودم
امکان نداره

& : هوففف
نامجون حالت خوبه ؟
چرا باید مرده باشم ؟
یونگی بیا ببین این چش شده

یونگی رو دیدم که داشت به طرفم میومد

دستم رو به سمت چشمام بردم و فشار دادم تا از این کابوس وحشتناک بیدار شدم

این یه خوابه

اره

مطمئنم این یه خوابه

_ : چیشده باز؟

& : چمیدونم . بهم میگه که من مردم و تو مراسم تشعیع جنازم بوده او  ازین چرت و پرتا

_ : نامجون تو رییس بخش موادی نکنه اشتباهی چیزی زدی؟

فریاد زدم و گفتم : نه لعنتیااا . این همش یه خوابه. باید خواب باشه

به اون وو نگاه کردم

+ : من مطمئنم که تو مرده بودی . امکان نداره که زنده باشی

اون وو به سمتم اومد و شونم رو گرفت و به پایین نگاه کرد

& : اه .. نامجون.. بنظرم خیلی کار بهت فشار اورده
نظرت چیه بری مرخصی !؟

فاصله ای تا دیوونه شدن نداشتم . دستم رو گذاشتم رو دستش تا از رو شونم برش دارم ولی محکم تر شونم رو گرفت

هر چی تلاش میکردم نمیتونستم دستش رو تکون بدم

& : حالا که دوباره فکر میکنم...داری درست میگی نامجونا...من مردم...واینکه تو منو کشتی ...اره؟

سرش رو بالا اورد و من با وحشتناک ترین صحنه زندگیم مواجه شدم

صورتش غرق در خون بود و یک لبخند بزرگ روی صورتش بود چشماش تماما سیاه بود و ذره ای سفیدی درش دیده نمیشد

سرم رو بالا اوردم تا از یونگی بخوام تا منو از این کابوس وحشتناک نجات بده .

ولی به جای یونگی شخصی رو دیدم که باعث شد بیشتر بترسم .

اون...

خودم بودم

داشتم با یک لبخند زشت و کریه به صورت خونی اون وو نگاه میکردم

The Devil's SoulHikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin