دو تا کلاس بعدیمم موندم و بعد رفتم بار نامجون...
در اصل بار باباشه ولی گذاشته به عهده ی نامجون که بعد از دبیرستان کاملا بدش به اون...
اونم دلش میخواد پسرش راه خودشو بره..
چقد کثیف...
اینهمه مدت تو کار قاچاق مواد و الکل بدرد نخور بوده ولی نامجون بهتر از خودش کارشو براش انجام میده...!
وقتی رسیدم هوسوک و نامجون اونجا بودن...
عجیبم نیست..
اونا درسشون خوب بود و هردوشون بااینکه یک سال از من کوچیکترن سال اخرن..
نامجون رئیس شورای مدرسس و هوسوکم لیدر دنسه البته کارش تو هک کردن حرف نداره اونم بخاطر اینه که مامانش از بچگی بهش کار با کامپیوترو یاد داده و همینطور اینکه شغل اصلی مامانش بوده پس یجورایی منطقیه...
اینم باید بگم که بابای هوسوک وقتی بچه بود ولشون کرد و مامانش تنها بزرگش کرد تا اینکه وقتی نامجون تازه وارد راهنمایی شده بود باباش با مامان هوسوک ازدواج کردن و اون دوتاهم به سختی باهم ارتباط گرفتن..
عجیبه ولی رابطه ی دوست داشتنی و نزدیکی باهم دارن..
البته نه به اندازه ی من و هوسوک...
من و اون از بچگی همسایه بودیم و تا قبل از اینکه برن با نامجون اینا زندگی کنن همه ی تایممونو باهم بودیم بعد رفتنشم چیزی عوض نشد ولی خب دیگه نمیتونستیم نصف شبا از پنجره باهم حرف بزنیم یا یواشکی از خونه همدیگه سر دربیاریم...
هوسوک قطعا فرد مورد علاقم تو این اکیپه...
(سپ بدم خدمتتون؟؟!😑)
خوشحالم که هر اتفاقیم افتاد دوستیمونو نگه داشتیم و هردومون باهم وارد این جریانا شدیم...
اره درسته کارامون خلافه...
ولی وقتی سنت کمه و میخوای مستقل باشی در صورتی که خونواده این اجازرو بهت نمیدن از هر راهی واسه پول دراوردن استفاده میکنی...
بابای جانگکوکم قاچاقچیه..
با اینکه جانگکوک هیچوقت راجبش صحبت نمیکنه و کسیم دلش نمیخواد ازش بپرسه ولی همه میدونن اون قاچاقچی اعضای بدنه...
این میتونه توضیح خوبی واسه اینکه چرا جانگکوک از جنازه و اسیب زدن به بقیه نمیترسه و اذیت نمیشه...
با این حال جانگکوک هیچوقت نخواسته با پدرش کار کنه و هممون به بابای نامجون پناه بردیم... اقای کیم از همون اول رابطش باهامون خوب بود و هممونو مثل پسرای خودش میدونست..
بی دلیل نیست که مامان هوسوک عاشقشه...
اون مرد برخلاف کارش واقعا ادم درستیه...
کارای کوچیک و کم خطرو به ما میسپاره و کارای بزرگترو بهمون توضیح میده..
یجورایی داره از طریق ما نامجونو تعلیم میده تا بیارتش تو این کار هرچند که نیازیم نیست نامجون واقعا میخواد که این راهو ادامه بده...
YOU ARE READING
He left me | yoonmin
Fanfictionلباشو بوسیدم و پشونی هامونو به هم تکیه دادم.. اینطوری ما گذشته رو بستیم و معتقد بودیم دیگه نمیتونه بهمون اسیبی برسونه.. ینی اشتباه میکردیم؟! یا درست بود؟! شایدم فقط هردومون نمیتونستیم از یه سری چیزا بگذریم.. شاید داشتیم خودمونو گول میزدیم.. ولی هر...
