بعد از اینکه صورتشو شست و برگشت منم میزو جمع کرده بودم و مشغول ظرفا بودم
+چیکار میکنی ولش کن من میشورم
÷عمرا اگه تو بشوری... تو برو بالا جعبرو جمع کن بذار سر جاش من کلی دعات میکنم
+ههیی من انقدم تنبل نیستممم
÷اره اره نیستی... حالا بدو
+حالا میبینی سی ثانیه بعد اینجام...
بعدم دوید سمت پله ها ولی با صدای دادش و کوبیده شدنش به زمین لبخندم جمع شد و دویدم سمتش...
جلوی پله ها رو زمین افتاده بود و صورتشو از درد جمع کرده بود..
خم شدم و خواستم کمکش کنم که در خونه با دوتا ضربه ی محکم باز شد...
[یونگی]
بعد از صحبت با هوسوک بازم نشستم و با یه بطری بربن(یه نوع الکل قوی) به تمام چیزایی که فکرمو مشغول کرده بود فکر کردم..
تقریبا دو سوم شیشه خالی شده بود که کیم ازم گرفتش و اصرارای منی که به زور چشامو باز نگه داشته بودم تاثیری رو تصمیمش نمیذاشت...
نمیفهمیدم چخبره ولی یادمه با باز کردنِ بار منو بردن تو سوییت گوشه ی کلاب و وقتی چشمامو باز کردم یکی دوساعتی گذشته بود...
رو تخت نشستم و با بیرون فوت کردن نفسم دستامو رو صورتم فشار دادم
-بیا دردسرامون یکی دوتا نیستن که... الانم باید برگردم به اون جهنم و باز واسه اینکه بوی الکل کوفتیو گرفتم برم تو حالت حکومت نظامی...
یکم که حواسم سر جاش برگشت گوشیمو از تو جیبم دراوردم و فقط واسه "اطمینان" لوکیشن کوکو چک کردم...
-الان باید خونه باشه.. فکر کنم باباش امروز از ماموریت برمیگشت..
ولی با دیدن لوکیشنش ابروهام بالا رفت.. خونه نبود.. پاتوق یا خونه ی هیچکدوم از اشناهامون اون قسمت نبود...
ینی رفته خیابون گردی؟؟! پس چرا تکون نمیخوره؟؟! با فکری که به سرم زد استرس به ذهنم هجوم اورد و تپش قلبمو برد بالا... نه نه.. اصلا..
فورا شماره ی هوسوکو گرفتم و از خوش شانسیم رفته بود خونه پس زود جواب داد
# الو
-هوسوک شماره ی تهیونگو داری؟؟!
# نه فکر نمیکنم.. چطور چرا انقد هول کردی؟!
-هوسوک خیلی مهمه چک کن ببین شمارشو داری
# اواخر دبستان موقعی که برام خاطره نوشت یه شماره هم نوشت نمیدونم الانم دارتش یا نه هیچوقت سیوش نکردم
-فقط شماررو بده بهم اگه نداری از یکی بگیر هوسوک زود باش
# اوکی اوکی پیداش کردم الان میفرستمش
YOU ARE READING
He left me | yoonmin
Fanfictionلباشو بوسیدم و پشونی هامونو به هم تکیه دادم.. اینطوری ما گذشته رو بستیم و معتقد بودیم دیگه نمیتونه بهمون اسیبی برسونه.. ینی اشتباه میکردیم؟! یا درست بود؟! شایدم فقط هردومون نمیتونستیم از یه سری چیزا بگذریم.. شاید داشتیم خودمونو گول میزدیم.. ولی هر...
