[جانگکوک]
بعد از بار رفتم خونه و بخاطر احساس سنگینی و تنگی نفس با یه دوش خودمو سرحال اوردم..
میخواستم انجامش بدم پس هیچ چیز جلومو نمیگرفت.. مثل همیشه...
چند تا سلاح کوچیک مثل پنجه بکس و نخ آلمینیوم و چاقو جیبی برداشتم و لباسای سرتا پا سیاهمو به تن کردم..
هوا تازه رو به غروب میرفت ولی حتی خورشیدم نمیتونست جلوم وایسته..
متاسفانه تا از خونه خارج شدم یادم افتاد ادرس خونشو ندارم پس رفتم تو گوشیم و سعی کردم تو یکی از اپلیکیشنا لوکیشنشو پیدا کنم...
بالاخره یکیشون گفت کمتر از یک کیلو متر باهام فاصله داره پس سعی کردم از مغزم استفاده کنم...
پسری مثل اون تو کدوم محله ممکنه زندگی کنه؟!!
خوب میگرده ولی فکر نمیکنم پولدار باشه.. از طرفیم باید تازه اومده باشه به این محله.. میدونستم اطراف خودمون ادم جدیدی نیومده و گشتن تو اون منطقه که همه مایه دار و کله گنده بودن بی منطقه پس با رفتن به طرف مدرسه سعی کردم متوجه شم فاصلم باهاش کمتر میشه یا بیشتر...
همینطورم شد من هر چی دورتر میشدم لوکیشن بازهم فاصلمونو کمتر از یک کیلومتر اعلام میکرد... کارم راحت بود چون یه طرف خیابون وارد منطقه مسکونی میشد و اونیکی پارک و مرکز خریدا بودن وارد کوچه هایی که توشون پر از خونه ویلاییای کوچیک و بزرگ بود شدم و نزدیکای مرکزش بودم که چشمم به پیرمردایی که اونجا دور هم نشسته بودن افتاد
رفتم سمتشون و با نهایت احترامی که میتونستم بذارم بهشون سلام کردم
-چند لحظه وقت دارید؟؟!
...اره پسرم چیزی شده؟
-نه نه فقط دارم دنبال خونه ی دوستم میگردم که تلفنشو جواب نمیده قبلا بهم گفته بود ادرسو ولی من فراموشش کردم و خیلی نگرانشم میشه کمکم کنید؟!
..خب اسمش چیه؟!
-جیمین.. فکر نکنم شما به اسم بشناسیدش اون یه پسر قد کوتاهه با موهای صورتی.. تازگیا اومده تو این محله میدونید خونش کدومه؟؟!
جوری چشمامو گرد کردم و محترمانه درخواست کردم که اگه نمیدونستنم نمیتونستن سکوت کنن انقد که خودمو نگران جلوه دادم... برم سراغ بازیگری؟! خوب میشه عا...!
همشون تو سکوت به هم نگاه میکردن و فکر میکردن که یکیشون سریعتر واکنش نشون داد
..عااا فک کنم بدونم کیو میگه... همون پسر باادبی که اون روز به هممون شیرینی تعارف کرد یادتونه؟!
...اهاا اره اره یادم اومد.. گفتی موی صورتی فکر کردم دنبال خلافکاری چیزی میگردی حواسم به اون نبود.. نگران نباش همین چند ساعت پیش اینجاها بود فکر کنم از مدرسه میومد.. خونش تو اون کوچه س اخرین خونه از سمت چپ
-اوه واقعا ممنون از کمکتون نمیدونم بدون شما چجوری قرار بود پیداش کنم.. فعلا بای
خب اینم از این مشکل که حل شد...
به سمت خونه ای که گفته بودن حرکت کردم و با رسیدنم به جلوی در دوباره ماسکمو گذاشتم رو صورتم و سعی کردم از پنجره ها پیداش کنم تی وی روشن بود و صداش نرمال بود ولی هیچکسو نمیدیدم.. تقریبا همه ی خونه تو ویو بود فقط یه مبل بود که دستش معلوم بود پس احتمالا باید همونجا باشه...
همونطوری منتظر شدم تا هوا یکم تاریک تر شه و بعد از نیم ساعت بیکاری هوا هنوز نیمه تاریک بود و طاقت من تموم شده بود پس دوباره از پنجره چک کردم و با دیدن تی وی خاموش رفتم سمت در اصلی...
درگیر در بودم که صداشو شنیدم...
+عاااااه گشنمهههه
سریع عقب کشیدم و برگشتم پشت پنجره ی اشپزخونه که از اول باز بود و اجازه میداد دید کاملی از خونه داشته باشم
جلو یخچال وایستاده بود و مشخصا غذا میخواست...
با بستن یخچال رو صندلی نشست و کاملا میتونستم صورت کلافشو ببینم...
این دیگه چشه... تو دوس پسرمو دزدیدی و الان تو حالت بده؟؟!
با زل زدن به سیبی که تو دستش بود دستشو رو شکمش گذاشت
+ولی من دلم سیب نمیخواد.. اگه مامان زنده بود برام غذاهای مورد علاقمو درست میکرد...
با فوت کردن نفس کلافش سرشو رو میز گذاشت که صداش برام کمتر شد
+چرا یه غذا ازشون یاد نگرفتم که الان گیر نکنم...
سرشو سریع برداشت که بیشتر خودمو قایم کردم
+اصن چرا من اون شب.... ااهه ولش کن
گازی از سیب زد و بعد مکسی به زور جویدش ولی فورا از رو صندلی بلند شد و با پرت کردن سیب تو سینک اشپزخونرو با چراغ خاموش ترک کرد بعدم یه چراغ کوچیک روشن گذاشت جلوی در و رفت طبقه بالا...
قفل کرده بودم و نمیدونستم چرا.. نمیخواستم اعتراف کنم که براش متاسفم ولی واقعا بودم..
اگه همین الان اینجوری بکشمش فکر نمیکنم خیلی مقاومت کنه.. اون حتی یه غذا واسه خوردن نداره چرا باید از مردن بترسه!!
زنگ زدم به راننده ی خونمون و پرسیدم شام حاضره یا نه. از شانسش هم حاضر بود هم یه غذای خونگی بود که مطمئنم اشپزمون همیشه خوب درستش میکنه
به راننده گفتم از اون غذا برای یه نفر به ادرس جیمین ببره و تاکید کردم به جز جی کی اسم دیگه ای ازم نبره بعد از قطع کردن بازم منتظر شدم و به کاراش فکر میکردم..
پسره ی کثیف.. سیبو یه گاز زد و انداخت تو سینک... مشکلت با سطل اشقال چیه بچه؟! اره دیگه کلا خنگی.. فرداعم همین کارو با مینی من میکنی میدونم دیگه... ولی اون خنگه نمیفهمه منکه میفهمم نمیذارم.. تو فردا صبحو نمیبینی و با خبر به قتل رسیدنت یونگی که خیلیم ناراحت نیست برمیگرده پیش خودم ...
متاسفم ولی تو بخاطر اینکه توجه یونگیو جلب کردی باید بمیری..
.
.
.
.
.
.
.
گایز بخاطر وقفه ی طولانی ببخشییید ولی درگیر امتحانا بودم و از طرفی اصلا پیشرفتی تو این فیک نمیبینم ولی به هر حال برگشتم دیگه
برای جبران یه اسپویل خیییلی ریز میکنم...
این تیکه ها تو دفتر خاطرات نوشته شدن و در اصل زمان اصلی خیلی جلوتره...=))♡
-ASAL
YOU ARE READING
He left me | yoonmin
Fanfictionلباشو بوسیدم و پشونی هامونو به هم تکیه دادم.. اینطوری ما گذشته رو بستیم و معتقد بودیم دیگه نمیتونه بهمون اسیبی برسونه.. ینی اشتباه میکردیم؟! یا درست بود؟! شایدم فقط هردومون نمیتونستیم از یه سری چیزا بگذریم.. شاید داشتیم خودمونو گول میزدیم.. ولی هر...
