-اون بهت گفت یونگی صداش کنی؟
+چطور
-اخه معمولا کسی جرات نمیکنه به اسم صداش کنه احتمالا خودش بهت گفته... تولدت مبارک... امیدوارم تولد سال بعدت اصلا مثل این تولدت نباشه...
+مرسی
-راستی صورتت چیشده.. همینطورم بازوت.. فکر کنم درد میکرد اره؟!
+عاا اره چیزی نیست یه اتفاق بود
-اتفاق نمیزنه تو صورت ادم.. کار کی بود؟
+شوهرخالم
دستم که درگیر تیکه کردن مرغ بود ساکن شد و چشام روش ثابت موند سوالی نگاش کردم و سعی کردم اهمیتی که واقعا میدادمو تو چهرم نشون ندم...
+خالم میخواسته بیاد اینجا تا خودش برام کادومو بیاره ولی شوهرخالم نذاشته و گفته خودش اینکارو میکنه بعد اومد اینجا و چون من خونه نبودم پشت در مونده بود بخاطر همین وقتی رسیدم عصبانی بود و این اتفاق افتاد... میدونی اصلا ازم خوشش نمیاد
تکخنده ی مضطربی زد که بی توجه بهش به مکالمه ادامه دادم
-پس خونوادت چی چرا هیچکس بهش هیچی نمیگه
+خب فک کنم این چیزیه که وقتی یتیم میشی باید باهاش رو به رو شی... اینکه همه نیازشونو با تو برطرف میکنن و نگران عواقبش نیستن چون عواقبی درکار نیست.. بخوان کسیو بزنن.. کی بهتر از یه بچه.. پول لازم داشته باشن... کدوم پول اسون تر از پول کسی که جز خودش خرج کسیو نداره... رابطه ی جنسی بخوان....
نمیتونم بگم چه حسی داشت ولی هرچی بود جلوی گفتن بقیه ی جملشو گرفت و با نگاه طولانی به سقف سعی کرد بخنده
+بیخیال من چرا اینارو به تو میگم... همه چی اوکیه.. من از پس خودم برمیام
نخواستم اعتماد به نفسو ازش بگیرم و با سوالای بیشتر معذبش کنم یا با گفتن اینکه چقد زورگویی و تجاوز به یتیم بودن ربط نداره پدر مادر نداشتنو جلوش کوچیک بشمارم پس فقط سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم
-مطمئنم همینطوره..
چند ثانیه من مشغول غذام بودم و اونم انگار میخواست یه چیزی بگه ولی قبل از اینکه بپرسم چشه خودش به حرف اومد
+میگم.. تو چرا به جای دعوا کردن سرِ من با خودش حرف نمیزنی..
-زدم...
+خب پس چرا اومدی سراغ من.. حالا که میدونی چیزی نبوده
بغضی که گلومو گرفته بود با هر کلمه میتونست به هق هقای بلند تبدیل شه پس واسه چند لحظه خودمو مشغول غذام کردم و وقتی تونستم برق اشکو از چشام بگیرم اعتراف کردم..
-چون گفت عاشقت شده
+چی؟؟؟! من؟؟
با بی حسی نگاش کردم و ادامه دادم
-اوهوم.. تو.. اینطوری نگفت که عاشقت شده ولی حسش بهتو انکار نکرد
+ببین.. من قسم میخورم اصلا اینو نمیخواستم... من روز اول مدرسه واسه اولین بار تو زندگیم دیدمش و حتی وقتی فهمیدم دوست پسر داره باور کن هیچ برنامه ای واسش نداشتم من نم....
-مهم نیست دیگه چه فرقی میکنه
+نه گوش کن به حرفم من هیچوقت اینو نمیخواستم من فقط یه اشتباه کردم که تو باید...
سرمو انداختم پایینو سعی کردم قطره اشکایی که بی اختیار پایین میومدنو ازش مخفی کنم
+باید بخاطرش.. منو ببخشی...
با سکوتش راحت تر خودمو اروم کردم و وقتی با بغض ادامه ی حرفشو گفت دقیقا نمیدونستم اون چرا بغض کرده ولی وقتی وسط گفتش به گریه افتاد دلیل خودم واسه گریه کردنو یادم رفت...
+من اون روز که تو کلاس پیانو بودم... اون روز.. زود رفتم.. با اینکه میدونستم اونم زود میره.. من نمیخواستم اینطوری شه.. نمیخواستم تو ناراحت شی... من فقط....
-باشه گریه نکن...
اشکای خودمو پاک کردم و سعی کردم با دردی که داشت منو میخورد کنار بیام
+من رابطتونو خراب کردم...
-سرتو بیار بالا.. بیا باهم حرف میزنیم.. تو خودت گفتی تقصیر تو نبوده مگه نه؟؟!
+چرا بوده.. من نباید زود میرفتم.. همش تقصیر منه
رفتم جلو پاش زانو زدم و سعی کردم از پایین نگاش کنم ولی صورتشو پشت میز مخفی میکرد
-بسه دیگه گریه نکن.. صورتتو پاک کن ببینم.. این قضیه تقصیر کسی نیست.. منم اول فکر کردم کار توعه ولی نیست.. پس پاشو زود صورتتو بشور بعدم میتونیم باهم دوست بشیم خوبه؟ کمِ کم دیگه اذیت کردنتو تموم میکنم.. میدونی کشتن و این حرفا...
تک خنده ی ارومی کردم و اونم با شوخیم خندید
شوخی که نه حقیقت بود ولی الان که به اون روز فکر میکنم واقعا خنده دار بود...
چقد بچه بودیم.....!
.
.
.
.
من واقعا متاسفم و ایندفعه هیچ دلیل منطقی واسه غیبتم ندارم=)) تنها دفاعم اینه که پارتارو به روال عادی برگردونم...
اینجانب داره واسه به قطره جیکوک تلف میشه=))
به هرحال اینو داشته باشید و لاو یو♡♡
-ASAL
ESTÁS LEYENDO
He left me | yoonmin
Fanfictionلباشو بوسیدم و پشونی هامونو به هم تکیه دادم.. اینطوری ما گذشته رو بستیم و معتقد بودیم دیگه نمیتونه بهمون اسیبی برسونه.. ینی اشتباه میکردیم؟! یا درست بود؟! شایدم فقط هردومون نمیتونستیم از یه سری چیزا بگذریم.. شاید داشتیم خودمونو گول میزدیم.. ولی هر...
