با گفتن سردمه به سمت درِ خونه حرکت کرد و یه نگاه به قفل شکستش کرد..
با یه نفس عمیق نگاه معناداری بهم انداخت که به خنده ی کوتاهی وادارم کرد
-اونجوری نگام نکن.. از ترس نمیتونستم فکر کنم
+دیوونه ای دست خودت نیست.. چیکار کنیم حالا
-تو برو بالا اینجا سرد شده.. فعلا این مبلو میذارم جلوش که بسته بمونه تا فردا یه قفل جدید بخریم
سرشو تکون داد و سمت پله ها راه افتاد
+زود بیا
مبل تک نفره ای که کنار پنجره ی بزرگ خونش ساکن بود جلوی در ورودی گذاشتم تا بسته بمونه و بادِ خنک ماه اکتبر خونرو تو سرما دفن نکنه
بعد از یه لیوان اب که خودم از اشپزخونه برداشتم رفتم سرویس بهداشتی و بعد از شستن دستای خونی و صورتم تصمیم گرفتم برم پیش جیمین تا ببینم دقیقا قراره کجا بخوابم..
با وارد شدن به اتاقی که تو ظلمات شب، بخاطر اون لوستر کیوت زیادی روشن بود جیمینو دیدم که خودشو رو تخت جمع کرده و سرش روی پتوهای اضافه ای که احتمالا واسه من اورده افتاده
اون صحنه برای واقعی بودن زیادی رویایی بود..
طوری که خودشو جمع کرده بود و دستاشو بخاطر سرما بین پاهاش گذاشته بود و گردنش که به طور دردناکی خم شده بود.. چشمای بسته و لبای به جلو مایل شدش... شایدم لپای سفیدش که بخاطر سرمای کم طبقه ی پایین سرخ شده بود.. نمیدونم کدومش بیشتر به چشمم اومد و باعث شد انقدی غرق نگاه کردنش بشم که نفهمم چند دقیقه بهش زل زدم..
با حس اینکه داره یکم تکون میخوره سریع گوشیمو دراوردم و قبل از اینکه ژست قشنگشو تغییر بده ازش عکس گرفتم..
تو اون لحظه به خودم گفتم زیبایی هایی مثل این صحنه باید ثبت بشن...
ولی الان میگم اون عکس بی ارزشه.. من باید پارک جیمینو ثبت میکردم نه اون عکس بی ارزشو...
کی دیده یه عکس بتونه به اندازه ی حقیقتِ جلوی چشم، پراهمیت بشه؟!
رفتم جلو و با حرکتای ارومی که به بدنش دادم سعی کردم درست بخوابونمش روی تخت تا از درد احتمالی استخوناش جلوگیری کنم ولی با صدای ترسیده و دستش که رو دستم قرار گرفت ثابت موندم و به چشمای نگرانش زل زدم
+ نذار بیاد تو... میخواد دهنمو ببنده
نمیتونم دقیق بگم خواب بود یا بیدار چون برای بیدار بودن زیادی گیج میزد
-نترس.. نمیذارم کسی مزاحم خواب تو بشه
+نمیخوام بخوابم
-ولی باید استراحت کنی که وقتی فردا میبینمت زیر چشمات سیاه نباشه
+سیاه بشه دوسم نداری؟
جا خوردم این از کجا میدونست دوسش دارم.. (نه که اصلا از رفتارات معلوم نیس جای تعجبم داره.)
ESTÁS LEYENDO
He left me | yoonmin
Fanfictionلباشو بوسیدم و پشونی هامونو به هم تکیه دادم.. اینطوری ما گذشته رو بستیم و معتقد بودیم دیگه نمیتونه بهمون اسیبی برسونه.. ینی اشتباه میکردیم؟! یا درست بود؟! شایدم فقط هردومون نمیتونستیم از یه سری چیزا بگذریم.. شاید داشتیم خودمونو گول میزدیم.. ولی هر...
