13- Stay with me

40 7 0
                                        

[یونگی]

با صدای گریه های جیمین بالاخره گوشام به این دنیا باز شد و تنها چیزی که میخواستم این بود که گریه نکنه..

از رو شکمش بلند شدم و با گرفتن دو طرف سر جیمین، صورتشو تو سینم مخفی کردم...
نمیدونستم علت اون اشکا چیه ولی علتش باید میمرد تا من اروم شم...

-هیشش گریه نکن خب؟ من اینجام هیچی نشده اروم باش

سرشو بوسیدم و بین موهاش نفس کشیدم..
اعتیاد همون زمانیه که یه چیزی طوری رو مغزت تاثیر میذاره که دل کندن ازش برات عذاب اور میشه...
و این دقیقا کاری بود که جیمین با من میکرد...

وقتی ازم دور بود همه فکرم این بود که نزدیکش کنم وقتی کنارم نشسته بود میخواستم بغلش کنم و وقتی عطر لعنتیش تو هوا بود نمیخواستم حتی به فاصله ی یه بازدم معمولی اون عطرو از ریه هام خارج کنم...
این اگه اعتیاد نیست پس اسمش چیه؟؟!

بهش دلگرمی میدادم و اروم باهاش حرف میزدم که دیگه نترسه..
حتی تعجبم نکردم از کار کوک.. همیشه همینقد بی منطق پیش میره...!

با ارومتر شدن جیمین زیر چشمی به کوک نگاه کردم که بی حس رو زمین ولو بود و نگامون میکرد

-چیزیت که نشده هوم؟! خوبی؟!

فقط سرشو به دو طرف تکون داد و ازم فاصله گرفت..
با قرار گرفتن صورتش تو دیدم اولین چیزی که چشممو گرفت کبودی گونش بود فورا چونشو گرفتم و صورتمو نزدیکتر بردم تا دید دقیق تری ازش داشته باشم

-این دیگه چیه.. جانکوک کشتمت این چیههه

با گرفته شدن دستم توسط جیمین قبل از اینکه کامل سمت کوک برگردم متوقف شدم...

+اون کاری با من نداره مگه دیوونه ای کوک کاری نکرده تمومش کن

-باز داری اینو میگی که باهاش دعوام نشه.. مثه دو دفعه ی قبل.. فکر کردی این چیز کمیه؟؟؟

+دارم راستشو میگم کار کوک نبوددد.. اون اصن باهام کاری نداشت دیگه میخواست بره..

-چی؟؟ احمقی تو؟ چرا یه نفر باید با سه تا از خطرناک ترین دشمناش بره خونه کسی ولی کاری باهاش نداشته باشه؟؟

+چی؟!

÷چی میگی.. من با کی اومدم

-الانم داری میگی خبر نداری.. عالیه واقعا.. پس شدوز چجوری جلو در بودن...

فورا از جاش بلند شد و قبل اینکه بیوفته چند بار پلک زد..

÷ینی چی یونگی کامل بگو ببینم شدوز چرا باید اینجا بیان

دیگه داشتم میترسیدم و میدونستم کوک ادم دروغ گفتن نیست و این قضیه رو خراب تر میکرد..

-کوک داری دروغ میگی دیگه مگه نه؟

He left me | yoonminStories to obsess over. Discover now