9- You're dead now!!

31 3 0
                                        

پشت دیوار منتظر موندم و بالاخره رانندم رسید بدون اینکه خودمو بهش نشون بدم وایستادم و نگاشون میکردم

وقتی درو باز کرد یکم جا خورد و گارد گرفت طوری ترسیده بود که شک ندارم همون موقع داشت دنبال یه چیزی واسه دفاع از خودش میگشت ولی با احترامی که راننده گذاشت اونم همینکارو کرد و با گرفته شدن کیسه ی غذا جلوش پسش زد

تاکید داشت اون غذایی سفارش نداده
یکی نیس بگه اخه کیو دیدی با کت شلوار به اون گرونی و اون ماشین پیک کار کنه.. میگم خنگه هیچکس باور نمیکنه...

..من پیک نیستم و این غذا از طرف جی کی براتون اومده.. متاسفم که نمیتونم اطلاعات دیگه ای بهتون بدم

+ولی اگه من ندونم از طرف کیه نمیتونم قبولش کنم

..لطفا کار منو سخت نکنید این غذا کاملا سالمه و جای نگرانی نداره فقط به من گفتن بیارمش و اطلاع دیگه ای ندارم.. ممنون میشم قبولش کنید

با تعجب رانندرو نگاه میکرد و بعد از رد یه نگاه به کیسه اونو ازش گرفت و با احترامی رفتن رانندرو نگاه کرد...

+این دیگه ینی چی...

رفت داخل و درو بست منم برگشتم پشت پنجره ی اشپزخونش... ینی فقط استاکر نبودیم که به لطف مین یونگی شدیم...

وارد اشپزخونه شد و ظرفای غذارو رو میز گذاشت با تعجب در همشونو باز کرد. چند ثانیه بعد دیگه تعجبی درکار نبود.. اون داشت با لبخند و ذوق به غذاها نگاه میکرد جوری که انگار بچه ی پنج ساله عروسک گمشدشو پیدا کرده...

غذارو با ولع طوری میخورد که منم گشنم شد
لپای تپلش پر پر شده بودن و جوری ازش لذت میبرد که انگار چند روزه هیچی نخورده... بر عکس صورت تپلش هیکل نحیفی داشت.

موقع غذا خوردن صدبرابر کیوت تر شده بود میخواستم برم و خودشو بذارم لای غذا بخورمش ولی خب کشتنش بیشتر به نفعمه پس فقط نگاش کردم

غذا زیاد بود و انگار نتونست تمومش کنه میزو جمع نکرد و فقط غذارو گذاشت یخچال
بیخیاااالللل تا این حد؟؟؟ بابا یه میز جمع کردن چقد وقت گیره مگه؟؟!!

کش و قوسی به بدنش داد که لباسش یکم بالا رفتو پوست فوق العاده سفیدش معلوم شد لعنتی چرا انقد سفیده انگار عضله عم زیر اون لباسا هست!..

خسته شده بودم از تو اون حالت وایستادن چند ساعته اینجام بخواب دیگه
خمیازه کشید و بالاخره چراغارو خاموش کرد و رفت بالا

خونه ویلایی بود ولی خیلی کوچیک بود از همون پنجره تقریبا همشو داشتم میدیدم

بلا فاصله بعد از اینکه رفت بالا چراغ بالارم خاموش کرد و انگار رفت که بخوابه گذاشتم یکم بگذره و بخوابه تا راحت تر برم داخل

بعدِ بیست دقیقه دیدم طاقتم تموم شد و دیگه نتونستم وایسم هواعم خیلی سرد بود و بارون شدیدی شروع شده بودجوری میبارید که نه تنها کلاهم بلکه موهای از قبل نم دارمم کاملا خیس شده بود دیگه مثل موش اب کشیده بودم که حرکت کردم

رفتم سمت در خونه و با ترفندای خودم درو باز کردم و وارد شدم

با قدم اولی که برداشتم باد گرم و بوی بچه خورد تو صورتم نمیدونم اون بوی بچه بود یا من توهم زدم ولی ادم دلش میخواست اون بورو تا ابد تو سینه حبس کنه... درست مثل بوی بچه...

چشمم خورد به میزِ کنار در گل مورد علاقه ی یونگی؟؟! این ممکن نیست.. ینی اون حتی اینجاعم میومده؟!!! دیگه بسه.. واقعا بسه... تو مردی دیگه...

عروسک کنار گلو نگاه کردم و هردوتاشونو پرت کردم یه سمت خونه

از عصبانیت داشتم میترکیدم و هیچی دیگه نمیتونست جلوی تصوراتمو بگیره...

با خشم غیرقابل کنترلم پله هارو دوتا یکی بالا رفتم
با حرص قدمامو برمیداشتم و تنها مقصدم طبقه ی بالا بود با تموم شدن پله ها دیدم در یه اتاق بازه یه چراغ کوچولوهم تو راهرو روشن بود.... هه یه بیبی واقعیه اخه چراغ خواب؟؟؟!

چاغو جیبیمو دراوردم و وارد اتاقش شدم تخت دقیقا جلوی در بود ولی خودش روش نبود.. اتاقو یه نگاه کردم که دیدم نه جدی تو اتاق نیست برگشتم که از در برم بیرون یهو پرید جلوم و سعی کرد هولم بده سمت دیوار..

خب تو اینکه زور من خیلی بیشتره که شکی نبود ولی گذاشتم کارشو بکنه

دستشو گذاشته بود رو سینم و مثلا میخواست بهم اجازه ی تکون خوردن نده واضح بود که وقتی اختلاف قدا و هیکلمونو دید گرخید ولی تابلوش نکرد و از ترس حتی حرفم نمیزد

وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم دستش یکم شل شد و فقط تو چشمام زل زده بود با یه حرکت ناگهانی جاهامونو عوض کردم.
چاغورو بیخیال شدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم خیلی محکم داشتم فشار میدادم که یهو تو بازوم درد بدی پیچید ولش کردم و با ناله دستمو گرفتم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اوکی جی کی این فیک خیلی داره خلاف جی کی واقعی پیش میره😂😂
-ASAL

He left me | yoonminDes histoires addictives. Découvrez maintenant