به سرفه افتاد و چاغوی خونی تو دسشو ول کرد رو زمین از درد بازوم بیشتر عصبی شدم و با یه دست بازوشو محکم گرفتم و اومدم مشتمو تو صورتش فرود ببرم که از اخ بلندش و صورت تقریبا گریه ایش دستم بالا موند
یه نگاه کلی به بدنش کردم که متوجه گونه ی کبودش شدم
بجز من کی به خون این کوتوله تشنس که فکر کرده میتونه قبل من بهش اسیبی بزنه؟؟!
وقتی دید دستم رو هوا مونده با دست ازادش سعی کرد بازوشو نجات بده ولی انگار خیلی درد داشت چون حتی به دستم فشارم نمیاورد...
فهمیدم مشکل همون بازوشه که من گرفتم ولی اونقم محکم نبود یکم دستامو شل کردم و اونم اشکاش چکید با درد دستشو گذاشته بود بالای دستم
از گشنگی و درد بازوم یه لحظه چشمام سیاهی رفت و فکر کنم سرم گیج رفت ولی منو گرفت و نذاشت بیوفتم..!!
نگران نگاهی بهم کرد و حرف زد: ببین نمیدونم چرا میخوای منو بکشی ولی اگه تو خونه ی من بمیری خیلی اوضاع بدتر میشه... بشین رو تخت تا بازوتو ببندم بعد میتونیم باهم صحبت کنیم هرچی بخوای میتونی از این خونه ببری خب؟!
بدون اینکه منتظر جوابم باشه رفت طبقه پایین.. این الان داره به کسی که یواشکی وارد خونش شده کمک میکنه؟؟!
احمقی چیزیه؟؟!
نشستم رو تختش و اونم سریع برگشت بالا متوجه شدم پاش یکم میلنگه این صبحم اینطوری بود ینی؟!
جعبرو گذاشت کنارم رو تخت و خودشم شروع کرد به در اوردن سویشرتم یه لحظه تعجب کردم و سریع گفتم
+داری چه غلطی میکنی
-هی اروم باش باید جلوی خونریزیو بگیرم میخوام بازوتو باند پیچی کنم اصلا درد نداره بدشم دردت ارومتر میشه لازم نیست بترسی هوم؟!
مثل یه مامان مهربون یا چمیدونم یه دکترِ خوش قلب داشت بهم دلگرمی میداد که درد نداره نمیدونسم بخندم یا واسه پاکیش ضعف کنم ولی تو اون لحظه فقط لال شده بودم
گذاشتم لباسامو دربیاره که واقعا کارش تحریک کننده بود البته نه دراوردنِ لباسام بدتر اینکه اون با اون هیکل و چهرش داشت اینکارو میکرد موقع دراوردن تیشرتم دستش رو نیپلم کشیده شد که دیگه فاجعرو بیشتر کرد یه نفس عمیق و با صدا کشیدم که یه ببخشید اروم گفت و نگاش رو بدنم قفل شد... خیلی سریع خودشو جمع کرد و دیگه نگامم نمیکرد فقط شروع کرد به تمیز کردنِ زخمو بعدم باند پیچیش
تو کل این مدت داشتم نگاش میکردم تو اون لحظه حتی یادم نبود واسه چی اونجا بودم فقط اینکه چقد تو کارش ماهره و کیوت بودن چهرش برام قابل فهم بود...
دستش که همش درگیره بازوم بود متوجه شدم دستاش از پنبه هم نرم تره بوی وانیل یا بوی بچه یا یه بوی گل نمیدونم شایدم بوی همشو باهم میداد
YOU ARE READING
He left me | yoonmin
Fanfictionلباشو بوسیدم و پشونی هامونو به هم تکیه دادم.. اینطوری ما گذشته رو بستیم و معتقد بودیم دیگه نمیتونه بهمون اسیبی برسونه.. ینی اشتباه میکردیم؟! یا درست بود؟! شایدم فقط هردومون نمیتونستیم از یه سری چیزا بگذریم.. شاید داشتیم خودمونو گول میزدیم.. ولی هر...
