بچه ها میدونم دیر اومدم ولی واقعا برای این خبری که پخش شده بود ناراحت بودم ولی الان با چند تا پارت اومدم 😙
.
.
.
______________
بعد از بازجویی...
ولیعهد فعلا آزاد شده بود و اجازه ی رفت و آمد در محدوده ی قصر رو داشت و با سربازان فرمانده خروج و ورودش به طوری که خودش ندونه برسی میشد...اما ولیعهد که توی همین قایم موشک بازی ها بزرگ شده بود خیلی راحت تعقیب رو همه جا حس میکرد...
همون شب...خوابگاه درباریان...
یونگی و هوسوک ، فرمانده جئون و داسام توی راهرو ایستاده بود تا سربازانشون اتاق خالی پیدا کنن...
سرباز ( سرورم سه تا اتاق خالی هست...)
ناگهان در یکی از اتاقا باز میشه و وزیر با لباس خواب ابریشمی زرد رنگی در چارچوب در ظاهر میشه...به چارچوب در تکیه میده با مشتش چشماش رو میماله...
یونگی نگاهش به جیمین میوفته و یاد گذشته ش میوفته که چطور - بعضی شب ها وقتی تنها بود جیمین نصف شب با لباس خواب گلبهی رنگش به اتاقش میومد و تا وقتی که خوابش میبرد پیشش میومد و بعد بی سر و صدا میرفت - آره قشنگ بود...اما حالا دردناک...اینکه صمیمی ترین فرد زندگیت اینطور به فکر نابودیت باشه دردناک بود...
جیمین با پوزخند سردی از خواب.
^ فکر کنم سه تا اتاق کم باشه...ولیعهد به اتاق من نمیاد؟...
یونگی نگاهش رو از جیمین گرفت و به سرباز داد
+ اتاق خالی دیگه نیست؟...
...خیر سرورم...
+ اتاق کنار خودم برای شاهزاده...
♧ شب خوبی داشته باشید
شاهزاده با تعظیم کوتاهی به اتاقی که براش گذاشته بودن میره...
# سرورم من اتاق اونورتون رو میگیرم تا مشکلی پیش نیاد...
+ هوم...
جیمین با لحن دلبرانه ایی مشتای کوچولوش رو به لباسش مالید...
^ باز که اتاق کم میاد سرورم...
طبیب از اونور پشت یونگی ایستاده بود از شدت صاف بودن صدا و دلبری های وزیر به وجد اومده بود...اون واقعا میتونست هر کسی رو خام خودش کنه...و این برای قلب بی جنبه ی طبیب سم بود...جیمین واقعا افسانه ی زیبایی بود و طبیب هیچ شانسی در برابر زره ایی احساس از طرف معشوقش رو نداشت...یونگی بی نقص بود و دختران و پسران دربار برای داشتنش خیلی کارها میکردن...شانس هوسوک در برابرشون هیچ بود...
اما کی از تصمیمات یهویی ولیعهد با خبر بود؟...
+ طبیب جانگ توی اتاق اقامت میکنن...اتاق بزرگه...
و بی تفاوت به جیمین و چشمای متحیر هوسوک وارد اتاق شد...
طبیب خجالت زده با گونه هایی سرخ سرش رو پایین انداخت و لبش رو از هیجان گزید و وارد اتاق شد...
نگهبانان در رو بستن و دم در هر یکی از اتاق ها دو سه نفر ایستادند...
یونگی گیر سرش رو باز کرد و موهای طلایی رنگش عارضانه به روی کتف ها تا کمرش ریختن و گیر را روی میز پرت کرد....بند هانبوک مشکلی رنگش رو باز کرد و بی توجه به وجود یک جفت چشم خجالت زده سمت طبیب برگشت...
+ بنظرت پارک چه ایده ایی داشت...که انقدر اسرار میکرد...
هوسوک کمی سرش رو بالا آورد اما با دیدن صحنه ی روبه روش چشمانش رو از اون بدن گرفت و دستان خیس عرقش رو به لباسش کشید...
= ب..به تله کشیدن...شما...؟.
هوسوک نگاهش رو دور تا دور زمین میچرخوند تا مبادا دوباره با اون لحظه مواجه بشه...
اما یونگی در کمال آرامش حرف میزد...به هرحال اون طبیب سلطنتی قصر بود و چند باری موقعه ی بستن زخمهاش لختش رو دیده بود... (*منظور بالاتنه ی لخت ) ...دستانش رو به میز وسط اتاق تکیه داد..و روبه جلو کمی خم شد..
+ چطوری گرفتنت...فرمانده به حضورت پی برد؟...یا ملکه...
= م..ملکه سرورم...
+ هوم...دیر وقته
نگاه یونگی به ماه پشت پنجره ی اتاق میوفته که با خودخواهی زیباییش رو به رخ ستارگان و آسمان میکشید... نگاهش رو توی اتاق میچرخونه...تخت بزرگ بود اما...
+ کجا میخوابی؟...
هوسوک نگاهش رو توی اتاق میچرخونه...با دیدن فقط یک تخت استرس رو مثل سیل فانی توی سینش حس میکنه..
یونگی با دیدن گونه های گلگون پسر مقابلش پوزخندی میزنه و هانبوک مشکی رنگش رو از تنش در میاره، و روی میز تا شده میزاره...با ابهت همیشگی قدم هاش رو تا تخت میکشه که با هر حرکت اندامش رو به چشم های خجالت زده ی طبیب میکشید...روی تخت میشینه و با چشمای کشیده روبه طبیب میگه...
+ *توی جعبه ی کنار میز ملحفه چیده شده...بالشت اینجا زیاده یکی رو بردار...شب خوش...*
با صدای گرفته و دورگه ی شده از اثر گذاری خواب و خستگی زمزمه میکنه و روی تخت دراز میکشه...
هوسوک با چرخیدن یونگی نفس حبس شده اش رو بیرون میده و نفس عمیق میکشه...نگاهش خود به خود به سینه ی لُخت مرد میوفته که چطور با هر دم و باز دم به بالا و پایین حرکت میکرد...هیجان و استرس همراه با ترس و نگرانی مهمان تازه ی قلب طبیب شده بود...باهر بار رفتن و برگشتن ولیعهد به دربار و وزارت خانه طبیب سالها را پشت سر می گذاشت...اون رسما هر روز منتظر اتفاق بدی برای شاهزاده بود چون هیچکس اینجا برای به سلطنت رسیدن شاهزاده قدمی جلو نمی گذاشت - اون با تمام سختی ها تخت سلطنتی که مال خودش بود رو باید بدست میاورد...تنها فردی که پشت پرده دائم و همیشگی برای محافظت از ولیعهد ایستاده بود طبیب سلطنتی جانگ هوسوک بود...
چند دقیقه ایی رو صرف نگاه کردن به یونگی که در خواب سر میکرد وقف کرد...نگاهش مثل بقیه نبود...نگاه هوسوک متفاوت بود...پر از نگرانی و محبت...نگاهی که حتی مادرش ازش محروم کرده بود...با دیدن اینکه چطور در آرامش سر میکرد و بهش اعتماد کرده بود که باهاش اتاق رو شریک بشه - همین زیادی بود...لبخندی زد و بعد از فرش انداختن کنار تاقچه به خواب رفت...
.
.
.
_____________________
ووت یادتون نره💖
🌌🌌🌌🌌🌌🌌
YOU ARE READING
NEXT . .
Historical Fictionاسم = بعدی کاپل = سپ توضیحات : هیچ فکرش رو نمی کردم عاشق کسی بشم که عاشق خواهرمه خواهرم عاشق زیر دستمه زیر دستم عاشق خودمه :) ( ممکنه هپی اند باشه ممکنه نه ) هرجا دوست نداشتید از بوک برید بیرون 🙂
