همون شب فرمانده جئون به خوابگاه شاهزاده میره...
شاهزاده در رو باز میکنه...
+ شیری یا روباه...
# روباه...
+ بیعرضه...بیا داخل...
.
.
بعد از گفتن جریان و گفت گو خود با فرمانده جی به شاهزاده و کشیدن نقشه ی جدید دم در اتاق میاسته و منتظر یونگی میمونه تا لباساش رو عوض کنه و باهم به خوابگاه فرمانده جی برن...
+ بریم....
.
.
.
یونگی به نگهبانانش و فرمانده جئون اجازه ی ورود به خوابگاه خانم ها رو نداد فقط خودش وارد شد....
تق - تق - تق...
فرمانده لباساش رو عوض کرده بود و موهای خرماییش رو باز کرده بود و میخواست به تخت بره که صدای در رو شنید...در رو باز کرد و انتظار هر کسی رو داشت غیر از....
میخواست در رو ببنده که مانعش شد...
+ فقط چند دقیقه...بعد میرم...
هائول بی تفاوت از در کنار میره و یونگی وارد میشه و در رو میبنده....چقدر دلش برای این شلاق های خرمایی ، این لباس خواب و این اتاق تنگ شده بود....
هائول پشت به یونگی ایستاده بود...
× خستم سرورم...امرتون رو بفرمائید...
از صدای خشک و بی احساس هائول همون تیکه های زخمی قلبش شکسته تر شدن...
+ لااقل برگرد...ب.بهت دستور میدم فرمانده روبه من برگرد....
هائول روبه یونگی برمیگرده و با چشمای نورانیش براش خط و نشون میکشید...بی توجه که توی چشمای شب عالیجناب چیزی غیر از تاسف دیده نمیشد...
+ فرمانده جی...به عنوان شاهزاده و ولیعهد این سرزمین بهت نیاز دارم...این یک دستوره....
هائول با حرص
× اطاعت میشود...
+ خبر احتمالا به گوشتون رسیده...که فردا وزرا به قضاوت خانه میرن؟...
× بله شنیدم...
+ فردا ملکه توی قصر تنها میمونه...تکلیف شما اینه که سربازان خودتون رو محافظ ملکه به جای سربازان سلطنتی قرار بدید...
× مین...
هائول با عصبانیت از نقشه ی دقیق عالیجناب طاقتش رو از دست داد و زمزمه کرد...حیف که این صدای حرصی هم برای گوش های مشتاق عالیجناب قشنگ بود...
ولیعهد از چهره ی بی روح و عصبانی معشوقش لایه ی نازکی دیدش رو تار کرد...حالا که موافقت کرده بود فقط باید از این اتاق لعنتی خارج میشد...بلکه نفسی میکشید...قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت...
+ بخاطر من نه...بخاطر اون همه حسی که دور ریختی...بخاطر اون لگدی که به سینم زدی...ازت میخوام انجام بدی...فرمانده جی هائول!!...
با بغضی که به گلوش چنگ مینداخت زمزمه میکنه و از اتاق خارج میشه...
بی احساس نبود...سنگ نبود...دل داشت...دلش زندگی میخواست...اما دلش یونگی رو نمیخواست...قبولش نمی کرد...نمیخواستش اما از طرفی اشکاش...اشکای بیگناهش که برای قلب یک طرفه ی فرمانده میریخت..اشکای خودش رو هم تحریک میکرد...رشته خواب یونگی دست فرمانده پاره شد...رشته خواب فرمانده کجا بود لعنتی کجا بود...الان نیازش داشت...همین الان که داغون بود...همین الان که خودش بود...که روپوش سختش رو درآورده بود...میخواستش...رشته ی خواب ش رو میخواست...میخواست توی بغلش گریه کنه..میخواست بهش بگه چقدر خستس...یونگی دروغ میگه...دروغ میگه دوسش نداره...اگر دوسش داشت جلوش اشک نمیریخت...جلوش بغض نمی کرد...
YOU ARE READING
NEXT . .
Historical Fictionاسم = بعدی کاپل = سپ توضیحات : هیچ فکرش رو نمی کردم عاشق کسی بشم که عاشق خواهرمه خواهرم عاشق زیر دستمه زیر دستم عاشق خودمه :) ( ممکنه هپی اند باشه ممکنه نه ) هرجا دوست نداشتید از بوک برید بیرون 🙂
