🦋part 16🦋

92 12 8
                                        

هوسوک که از ماجرا هیچ خبر نداشت و تازه به هوش اومده بود با دیدن یونگی که با سمتش حجوم آورد ترسیده کمی جابه جا شد...اما...دیر بود...

امپراطور گردن لخت هوسوک رو گرفت و سمت خودش کشید...هوسوک رسما داشت توی دستای محکم یونگی پر پر میشد..

+ ب..بگو بهش دست..نزدی...

یونگی با نفس نفس گفت و همه ترسیده چند قدم عقب رفتن...
فرمانده پشت در سعی ور باز کردن در داشت ولی هیچ کس جرئت نداشت در رو براش باز کنه...کتفش به شدت درد میکرد و نمیتونست در رو بشکنه...

هوسوک رسما داشت از خفگی گریه میکرد...باورش نمیشد حتی در مورد چی حرف میزنه چه برسه بخواد بهش جواب بده...باورش نمیشد یونگیش داشت خفه ش میکرد...چنگی به دست یونگی زد و وقتی کمی شل شد بزور زمزمه کرد...

= ل..لطفا...هق...خوا..خواهش میکنم...ولم کنید...هق...

× من میدونم کار کیههههههه !!!!!!!!!!...

با داد فرمانده هائول پشت در همه متعجب به هم نگاه میکرد...یونگی به خودش اومد و چشمای ترسناکش رو به هوسوک داد...با دیدن صورت خیسش و تپش قلبش که گوش همه رو کر کرده بود یکدفعه به خودش میاد...

ولش میکنه... هوسوک میخواست از روی تخت بلند شه تا نفسش تنظیم شه اما با پیچیده شدن دردی توی استخون رونش روی زمین جلوی یونگی زانو میزنه...
اشکاش پایان نداشتن...دلش شکسته بود..زخمی بود...داغون بود و تنها کسی که منتظرش بود داشت خفه ش میکرد...اشکاش تبدیل به نفس نفس شده بودن...

یونگی با دیدن حال پریشونی که برای تنها کسی که بهش اعتماد داشت درست کرده قلبش تیر میکشه...نگاهش رو سمت خواهرش میچرخونه...هنوز بهوش نیومده بود..
حالا که آروم شده بود فهمید که حق با هائول بود...ناخوداگاه چشماش تار میشه...لعنتی هنوز یک روز هم از امپراطوریش نگذشته بود...

اما چی میگفت؟...همین الان جا میزد؟...چقدر ضایع...با پاش لگد آرومی به کتف هوسوک زد...

جلوی هوسوکی که به هق هق افتاده بود خم میشه..

+ دعا کن نفهمم تویی...تا نفهمم کی بوده بازداشتگاه میمونه...ببریدش!!!!....

هوسوک سرش رو بالا آورد و به یونگی نگاه میکرد که چطور توی صورتش داشت قلبش رو له میکرد...

هوسوک قبل از اینکه ببرنش جوری که یونگی بشنوه زمزمه کرد..

+ تلخی دنیام از اونجایی شروع شد...که میخواستم...اما...نداشتم...

جمله همان طور که از زبون هوسوک گفته شد در سر یونگی می چرخید...می چرخید و می چرخید...انگار که توی کوچه ایی حبس باشی و فقط این جمله رو ببینی...آره یونگی تمام حرف های پشتش رو حس میکرد...تمام حسرت ها...تمام خواهش ها..تمام بغض ها...حتی حالا که خیلی راحت قصد کشتش رو داشت بدون هیچ فکری...

NEXT . .Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora