🦋part 11🦋

69 13 0
                                        

غروب آفتاب - قصر...

فرمانده از صبح تا حالا سرگرم برسی سربازان جدید بود و به پرونده ی امپراطور فراری دست نزده بود...
به خودش اومد و خورشید رو پشت کوه های فلک کشیده دید که چطور با پخش کردن آخرین پرتوهاش باهاشون خداحافظی میکرد...
نفس خسته ایی کشید...انقدر سرگرم بود که حتی امروز به معبد نرفته بود...برای روح پدر و مادرش دعا نکرده بود...و از همه مهمتر پرونده ی مین یونگی رو نبسته بود.‌...
با به یاد آوردن تلاش هایی یونگی برای بدست آوردن نگاهش پوزخندی به خودش زد...‌.نمیفهمید چرا هر کاری میکرد نمی تونست عشق شاهزاده رو ببینه...شاهزاده با تمام وجود بهش اعتراف کرده بود اما فقط با یک نگاه سرد ازش دور شده بود....کاش فقط پدر و مادرش با خودشون میبردنش...

× دارم میرم...شب نگهبانان گروه دو وو نگهبانی میدن...بقیه میتونید برید...

فرمانده با قاطعیت قدرت همیشگی گفت و با قدم های محکم سربازان خسته ی نشسته روی زمین را تنها گذاشت...

# فرمانده اعظم.‌‌‌..

جی روبه صدا برگشت و با فرمانده ی قصر شاهزاده مواجه شد...احترامی کردن و نزدیک هم شدن...

# تا الان آموزشی داشتید...
× بله...
# خسته نباشید...
× ممنونم....امری داشتید؟...
# فرمانده میتونم باتون خصوصی صحبت کنم؟...
.
‌.
.
فلش بک ظهر وزارت خانه‌‌....

یونگی با تموم شدن حرفاش همراه سربازانش از سالن خارج شد...
کنار بخش امورات ایستاد...جایی که از همه جای قصر نسبتا خلوت تر بود...

+ فرمانده جئون...

جانگ کوک جلو میاد و کنار یونگی میاسته...

# بله سرورم...
+ داد نکش...میخوام برام یه کاری انجام بدی...
# تا پای جان...
+ خوبه...فرمانده جی هائول رو این اطراف دیدی این چند روز؟...
# بله دیدم..
+ میتونی بهمون نزدیکش کنی؟....یه جوری که مجبور بشه با ما همراه بشه....

جانگ کوک شوکه نگاهی به یونگی میندازه...

# سرورم فرمانده ی اعظم فکر نکنم با ما کنار بیاد....
+ میاد...امشب باش حرف بزن...خوب بلدی دور ور وزیر من بپلکی‌...یکم هم اینجا بگرد....

جانگ کوک با به یاد آوردن سر به سر هایی که به تهیونگ می گذاشت و همیشه با یک گمشو اونور تموم میشد خنده ایی کرد...پسر روانی هیچ وقت بهش محل نمیداد...

+ جئون...اگر راضی نشد بهم بگو...
# چشم سرورم...

پایان فلش بک

حال...

هائول با چشمای زردش رسما داشت گوشت فرمانده رو میخورد...
جوری که بهش نگاه میکرد هر کس اون اطراف بود حتی از کنار سایه ی فرمانده جی هم رد نمیشد...

× نشنیده میگیرم...شبتون بخیر...

هائول با گفتن کلماتش از پشت فک چفت شدش از جانگ کوک دور شد و به خوابگاه رفت...
هنوز وارد نشده بود که شاهزاده داسام رو همراه شیش تا ندیمه دور ورش دید...جوری که قطرات آب از موهاش روی زمین چکه میکرد نشون میداد تازه از حمام اومده...جوری که موهای بلندش دور ورش ریخته بودن و زیر نور نصف و نیمه ی خورشید برق میزدن...جوری که با اون لباس پف آبی کتف های نم دارش به نمایش بود...و طرز صحبت محبت وارانه اش  با ندیمه هاش..‌ازش یک دختر نمونه ساخته بود...تنها کسی که از نظر فرمانده توی این قصر لعنت شده میشد بهش اعتماد کرد...
نزدیک نشد و اجازه داد بدون سر و صدا اول اونها رد بشن...
پشت سرشون وارد سالن شد...اما دخترک با حس کردن قدم های سنگین و چک چک چکمه های چرمی و فلزی روی سنگ شفاف خوابگاه - ندیمه ها و شاهزاده سمت صدا برگشتن...

فرمانده کمی از بین ندیمه ها جلو رفت و روبه روی شاهزاده تعظیم کرد...داسام هم تعظیم کوتاهی کرد و لبخند درخشانی زد...

× شب تون بخیر شاهزاده...
♧ خیلی ممنونم فرمانده...ام.‌‌.‌.چرا خاکی هستید😄....

هائول نگاهی به سرتا پای خودش انداخت و کمی عقب رفت...لعنتی انقدر خسته بود و حواسش پرت بود که نفهمید چقد لباساش کثیف و موهاش پراکندس... عقب رفت..

× حواسم نبود.‌‌‌‌..متاسفم اگر اذیت شدید...
♧ نه نه...فرمانده جی من خوبم.‌‌‌‌.‌.فقط شما مریض میشید تا این وقت تمرین هستید...
× خیلی ممنونم از لطفتون....

شاهزاده نزدیک فرمانده شد و خاک روی شونش رو با دست کوچولوی ابریشمیش کنار زد...

♧ میتونید با اجازه ی من به حمام سلطنتی برید فرمانده...

فرمانده سرش رو به نشونه ی احترام پایین انداخت...دستش اونقدر نرم بود که روی شونش حسش نکرد... هوف‌...واقعا پوستش سینش و کتفش از ستاره های تازه پیدا شده ی توی آسمون بیشتر میدرخشید....

داسام با لبخند درخشانی احترام گذاشت و با ندیمه ها به اتاقش رفت...فرمانده واقعا با اون لباسهای سنگین قدرت و زیبایی خاصی داشت....

هائول نفس عمیقی کشید و به اتاق خودش رفت‌...همون یزره آبروش کنار شاهزاده از بین رفت....
.
.
.
___________
بوس💖

🌌🌌🌌🌌🌌🌌

NEXT . .Mga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon