روز بعد خوابگاه دربار...
هائول بعد از آماده شدن برای روز جدید و خوردن صبحانه ایی که ندیمه ها گذاشته بودن - نگاه آخری به خود در آینه میندازه و به بیرون قدم میزاره...
= اوه...صبحتون بخیر فرمانده ...
طبیب وقتی از خواب بیدار شده بود یونگی رو توی اتاق ندید کمی منتظر موند و از سینی که ندیمه ها گذاشته بودن کمی خورد و روی تخت نشست و منتظر آمدن یونگی مونده بود...ولی خبری از ولیعهد نبود...پس تصمیم گرفت توی قصر قدمی بزنه هم دنبال ولیعهد بگرده ..
با دیدن فرمانده جی که از اتاقش زد بیرون تعظیم میکنه...
× صبح تون بخیر...
فرمانده بی تفاوت به طبیب راهش رو کج میکنه و میره . . .
وزارت خانه . .
◇ فردا مراسم خاکسپاری امپراطور هستش...و بعد از مراسم خاک سپاری روز بعد تاج گذاری صورت میگیره و ما هنوز قاتل رو قصاص نکردیم... و جانشین مناسب پیدا نکردیم...
.... بله حق با وزیر کیم هستش...باید همین امروز مجازات صورت بگیره...مگه میشه ولیعهد رو قصاص کرد؟...
وزرا همین طور نظر میدادن و جین با شنیدن نظرات آنها پوزخندی به لب گرفته بود و با چشمان سرکشش که نور آفتاب به آنها برخورد میکرد به یونگی زل زده بود...
بلخره جیمین تصمیم گرفت چیزی بگوید بلکه از فلک شدن ولیعهد توسط وزرا و ملکه کم شود...
+ نوبت منه...
یونگی سخن نگفته ی جیمین رو قطع میکنه و روبه وزرا با صدای رسا صحبت میکنه
+ طبق قانون صد و بیست و پنج امپراطوری مین اینگونه بوده...از پدر به پسر اصلح...بدین دلیل که امپراطور تنها یک فرزند پسر دارد تاج و تخت سلطنت به او میرسد...اما برای قضیه ی قتل امپراطور....بنا به قانون هشتاد و هفت...هر پادشاه حق توهین و آزار و اذیت ولیعهد را ندارد...نه خود و نه ملکه اش...حق تنبیه او را بله...اما حق توهین و سواستفاده خیر...امپراطور از دید مردم فردی متواضع و مناسب برای این پست و مقام بود....اما از حضار سوالی دارم...قبل از من صادرات و صنعت پر درآمد بخش میناب شیلا دست چه کسی بود؟... *امپراطور و ملکه و وزیر کیم*...درسته؟....نصف مالیات کل سرزمین از همین بخش تامین میشود درسته؟....اما سوال اینجاست....تا قبل از من سرزمین با چه مشکلاتی روبه رو بود؟؟؟!!!!!.....
سالن در سکوت فرو رفت....کل وزرا در دزدی ها و کثافت کاری های امپراطور دست داشتند و به نفع خود از او استفاده میکردند...ملکه و دو وزیر کنارش چیزی برای گفتن نداشتند...حق با یونگی بود....قبل از مالکیت او نصف درآمدی که از این بخش خارج میشد صرف تفریحات درباریان میشد و مردم در فرق و بیچارگی به سر می بردند...اما از وقتی به دست ولیعهد افتاد به نوعی دزدی ها کمتر و اقتصاد پیشرفت کرد....سرزمین حالا با وجود ولیعهد جان تازه داشت و میشه گفت کمتر کسی بیکار مانده است...
£ قتل امپراطور رو چگونه سرپوش میکنی ؟...
سکوت با صدای بلند ملکه شکسته شد...
جیمین و جین دوباره با حرف ملکه جرئت تازه و به جلو قدم میگذارند...
^ شاهزاده فکر نمیکنی قتل امپراطور چیز کوچکی نیست که بشه ازش همین طور کنار زد؟..
◇ شاهزاده جان هم دستانتون رو به چوب دار باز نکنید...میتونید فقط از مجازاتی که منتظر شما و طبیب جانگ هست فقط با اعتراف شما در وسط شهر تمام کنید...
+ چوب دار؟...هه...وزیر کیم چرا نمیزاری قضات بین ما قضاوت کنن...بلکه اون دفعه شاید باور کنم حق با شماست...
...فکر خوبیه...راه درست همینه...آره..
نکنه قصدش ترسوندن وزیر کیم بود درسته؟...
فلش بک بیست سال پیش...
در روزگارانی که زندگی بر همه خوش بود...و تاریکی از همه گرفته شده بود...دنیای فردی تاریک تر از ته فنجان چای بود...
سرش رو به دیوار تکیه داده بود...از صدای گریه ی کودک خسته شده بود...کودکی سه ساله که مادرش با بی رحمی او را تنها گذاشت تا شبهایش را سر خوش با این و آن بگذراند...کودکی که به لباس پدرش از ترس صدای رعد چنگ می انداخت بلکه او را از نگاه کردن به تکه های ریز گیر سر وسط اتاق برگرداند...
اون زن از اولش مناسب قاضی کیم نامجون نبود...و امشب تمام گستاخیش را در چشمهای همسرش به رخ کشید و کودک را روبه پدرش پرت و برای همیشه از زندگی کیم نامجون پاک شد....
٪ اپا...هق...خ..خواهش میکنم...پاپا...
♤ جانم...
٪ م..من میترسم...اهههه...
با صدای رعد ی بلند یکدفعه جیغ کشید و در اتاق تاریک پدرش را به آغوش کشید...
نامجون پسرکش را به سینش فشرد و با چشمانی اشک آلود بلند شد و کودک ترسیده را به بغل گرفت...
از اتاق زد بیرون...
تق تق تق...
◇ بله...شبت...
جملهش نصف قطع شد...دیدن فردی که همانند کوه قدرتمند و درست کار است حالا با چهره ایی پریشان و صورتی خیس نگاهش میکند او را در شوکی عظیم فرو کرد...
♤ ته...تهیونگ...بمون پیش عمو...من باید برم...
پسرک دستان کوچک ش را دور پدرش محکم میکند و هق هق کنان...
٪ اپا...ل..لطفا...هق..د..دیگه اذیتت..نمیکنم...هق...بمون پیشم...
محکم پسرش رو بغل کردن و بعد بوسیدن گونش او را خلاف میل قلبی از آغوشش جدا کرد و به صمیمی ترین و قابل اعتماد ترین فرد زندگیش سپرد...
تهیونگ پشت سر هم جیغ میکشید و توی آغوش جین دست و پا میزد...و دور شدن پدرش را از خوابگاه تماشا میکرد...
پایان فلش بک
.
.
.
.
____________
فلش بک خیلی دردناک بود میدونم خودمم یه جوری شدم
ستاره ی کوچولو یادت نره لاولی💫
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌
ESTÁS LEYENDO
NEXT . .
Ficción Históricaاسم = بعدی کاپل = سپ توضیحات : هیچ فکرش رو نمی کردم عاشق کسی بشم که عاشق خواهرمه خواهرم عاشق زیر دستمه زیر دستم عاشق خودمه :) ( ممکنه هپی اند باشه ممکنه نه ) هرجا دوست نداشتید از بوک برید بیرون 🙂
