عکس پارت🙂👅
اومدم فنارت بزارم واتپد چیز شد😑
.
.
قصر یونگی _ شیلا . . .
لشکر یونگی دم در ایستاده بود که شاهزاده مین با ندیمه هاش به سمت فرمانده ی لشکر میدوید...
♧ صبر کنید...فرمانده جئون...صبر کنید...
# صبر کنید...جانم بانو...
♧ لطفا...لطفا منو ببرید با خودتون...شما ولیعهد رو نمی شناسید...
# شاهزاده ما اجازه نداریم شمارو توی زمین جنگ ببریم...ممکنه دو مملکت با هم به خشونت روی بیارن...اگه عالیجناب بفهمه که شمارو آوردیم قطعا ناراحت میشه...
♧ جئون بهت دستور میدم منو با خودت میبری...
فرمانده از ناچاری از اسب پایین اومد و بعد از آوردن اسبی برای شاهزاده و گذاشتن شاهزاده وسط چندین نگهبان سوار بر اسب خود شد و به سمت قصر راندن...
فلش بک...
داسام بعد از چند روز که اجازه ی خروج از اتاق رو نداشت و ندیمه ها کارهای اونو انجام میدادن بلخره با فهمیدن خبر رفتن یونگی با هر دردسری بود از ندیمه های سمج رد شد و با فرمانده جئون به قصر رفتند...
پایان فلش بک...
قصر _ بازداشتگاه . . .
× اجازه ی خروج ندارید....هردوتون...
یونگی نفس عمیقی کشید و چند قدم جلو رفت..
+ فرمانده...از سر راهم برو کنار...
× سرورم اجازه ی خروج ندارید...
یونگی نگاه تیزی به هائول انداخت و نگاهی به هوسوک...الان وقتی نبود که بخواد با اون دختر دهن به دهن بشه...روبه دختر کرد..
+ فرمانده...خودت رو دخالت نده...عقب بمون این بازیه قشنگی نیست...
× شاهزاده من از اوقات تلخی خوشم نمیاد...خودتون بهتر میدونید...
یونگی میخواست بهش بگه
*لعنتی وقتی که من کل شبانه روز برام تلخ بود...کل شبانه روز تاریک بود تو کجا بودی...عوضی زبون باز تو حتی نگام هم نمی کردی..*
یونگی با به یاد آوردن خاطرات تلخ گذشتش چیزی رو ته گلوش حس کرد...اما با فرو رفتن بینی توی سینش به خودش اومد...لعنتی اون هنوز با بالاتنه ی لخت بود!!!...و این طبیب بود که داشت از سر دردش خودش رو توی بغل ولیعهد جمع میکرد...اگر به هوش بود قطعا با این پوزیشن دوباره بیهوش میشد...
یونگی روبه فرمانده ایی که تاریک تر از قبل نگاهش میکرد...کرد...ناگهان یادش اومد که سربازانش تو راهن...خیالش راحت شد و هوسوک بیهوش رو سمت یکی از نگهبانای فرمانده گرفت
+ سرش ضربه خورده...ببریدش طبابت خانه...
سرباز جسم هوسوک رو توی بغلش گرفت و با اشاره ی فرمانده جی به سمت طبابت خانه پا تند کرد...
یونگی حالا که دستاش آزاد بود با یک دستش موهای پریشانش رو بالا داد و با دست دیگه هانبوک بازش رو درست کرد..
+ میمونم...توی سلتنط خودم میمونم و میمیرم...اما به امثال شما تاج و تخت رو نمیدم...
روبه فرمانده گفت و به سلول رفت...مین یونگی هیچ کاری رو بدون آمادگی و آگاهی انجام نمیداد..
فرمانده نزدیک نرده های آهنین در اتاق یونگی رفت..
× امثال ما؟.. (پوزخندی زد و سرش رو از روی تاسف تکون داد )...شاهزاده همه چیز با قدرت به دست نمیاد
گفت و با لبخند کوتاهی از بازداشتگاه خارج شد...
.
.
.
____________________
من برای این یونگی جامه میدرم🙂و همچنین برای هوسوکییییی🤣💫
🌌🌌🌌🌌🌌
أنت تقرأ
NEXT . .
أدب تاريخيّاسم = بعدی کاپل = سپ توضیحات : هیچ فکرش رو نمی کردم عاشق کسی بشم که عاشق خواهرمه خواهرم عاشق زیر دستمه زیر دستم عاشق خودمه :) ( ممکنه هپی اند باشه ممکنه نه ) هرجا دوست نداشتید از بوک برید بیرون 🙂
