🦋part 7🦋

74 17 0
                                        

سولوم --- اول لباسا

سولوم --- اول لباسا

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.

لباس شاهزاده داسام

لباس شاهزاده داسام

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.

لباس فرمانده جی
.
.
.
حیاط قصر...

فرمانده بعد از گفت و گو با طبیب جانگ از طبابت خانه بیرون زد...و حالا در حال قدم برداشتن به زندان بود برای بازجویی از ولیعهد...

× آه...لعنت...جنده خانم چشم نداری؟...
با برخورد کسی محکم به سینش و افتادن توی بغلش به فرد ضربه زننده فوش میداد زیر لب...

× آخخخ...برو اونور...
دخترک با بلند شدن سرش محکم به بینی فرمانده برخورد کرد که باعث خونریزی بینیش شد...

♧ م..من...متاسفم...
× ش..شاهزاده...

فلش بک - چند دقیقه پیش...

شاهزاده بی توجه به فرمانده جئون و سربازانش از اسب پایین اومد و سمت در ورودی قصر دوید...برادرش یعنی تمام خانوادش - و حالا تمام خانوادش تنها اینجا بود - پیش چند قاتل...همین جور که سمت ورودی سالن میدوید(*توی حیاط) از حواس پرتی و مشغله ذهنی که داشت فرد جلوش رو ندید و محکم بهش برخورد کرد..

پایان فلش بک

حال...

داسام دامنش رو از جلوی پاش بلند کرد و سمت فرمانده رفت...دستش رو روی خونی که چونه و لباش رو کثیف کرده بود کشید و با لباس خودش پاک کرد...

♧متاسفم...حواسم نبود...
فرمانده برای دلگرمی به دخترک نگران بینیش رو کمی فشار داد که خونش بند بیاد - هر چند به شدت درد میکرد...
× مشکلی نیست...من خوبم...

با به یاد آوردن ولیعهد که توی بازداشتگاه بود و به احتمال زیاد شاهزاده برای کمک به برادرش اومده بود ...کمی نگران شد... قصر و درباریان جای مناسبی برای شاهزاده داسام ، دختری با قلبی از آب ، مناسب نبود...اینجا پر از کثافت کاری هایی بود که آشکارا و پنهان صورت میگرفت...از سربازان تا وزرا و پادشاهان... اما همه نه...توی اون قصر به این بزرگی - فقط سه یا چهار نفر هنوز قلب بی آلایشی داشتن...که یکی از اونها شاهزاده مین داسام بود...

داسام میخواست به سمت ورودی سالن اصلی بره که با مخالفت فرمانده مواجه شد...

× شاهزاده...اینجا خطرناکه...لطفا برگردید...
♧فرمانده برو کنار...من باید ولیعهد رو ببینم...
× بانوی من نمیتونید...ایشون  سرشون شلوغه...

داسام کمی عقب اومد و توی چشمای فرمانده که ازش بلند تر بود نگاه کرد..‌.نگران برادرش بود و حالا...با این همه سرعتی که اومده بود بازم نمی تونست ببینش‌..

♧ ک..کجاست...

اگر بهش دروغ میگفت و دوباره یونگی بهش حقیقت رو میگفت چی..

× نمیدونم ولی...نگاهبانان گفتن که کسی مزاحمشون نشه...
♧ندیدت؟...   (*داسام خبر داره از رابطه ی قدیمی یونگی و هائول)

سرش رو پایین انداخت
× خیر...
داسام به عملکرد فرمانده لبخندی میزنه...
♧ اون فقط سرش شلوغه...مطمئنم بهت سر میزنه...

فرمانده شوکه سرش رو بالا میاره،...اخماش تو هم میره...

× خودم نخواستم بهشون سر بزنم..
♧ ا...آها باشه...همین طوری گفتم..

*شاهزاده اون مرده...برادرت از اول هم برای من رد یک قطره آب خشکیده بود*

فرمانده از خبری که چند وقت پیش پخش شده بود آگاه بود...اون خبر رابطه ایی که بین وزیر و شاهزاده هست رو باز گو میکرد....همش و همش تا امروز توی قصر رواج بود...و فرمانده کنجکاو بود که شاهزاده چطور میخواست وارد وزارت خانه بشه و یا برادرش رو از اون باتلاق نجات بده...به هر حال تهمت های وزیر پارک چیزی نبود که بشه به همین راحتی ها از کنارش رد شد...

# بانوی من...شما اینجایید...کل حیاط قصر رو دنبالتون گشتم...

فرمانده جئون بعد از دور شدن داسام سریع پایین اومده بود تا دنبالش بره...وضعیت کنونی و بهم ریخته ی قصر از هر جایی خطر ناک تر شده بود...
دو فرمانده ی اصلی سلطنتی به هم احترام گذاشتن...

× مشتاق دیدار جناب جئون..
# خسته نباشید فرمانده جی...شاهزاده شما نباید بدون نگهبانان و سربازان اینجا بیایید...
♧ نگران نباش من خوبم...داخل هم نرفتم...

فرمانده که بهش برخورده پوزخندی زد... (*چون به امنیتی که برقرار میکنه توی قصر یه جور توهین کرد)

× فکر میکنم اینجا محل زندگی درباریان باشه...مهمترین مقامات سرزمین...درست میگم؟...
# ام...بله حق با شماست اما به خاطر اتفاقات این چند وقت باید حواسمون رو بیشتر به شاهزادگان بدیم...
× هوم...بانوی من از حضورتون مرخص میشم...
♧ روز خوبی داشته باشید...

فرمانده با تعظیم کوتاهی از آن دو دور شد...حوصله ی بحث رو نداشت و تصمیم گرفت به بازجوییش برسه...
.
.
.
.____________
🙂چقد من خوبم تند تند آپ میکنم
حالا کی خوبه کامنت قشنگ میده😁؟

🌌🌌🌌🌌

NEXT . .Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang