فلش بک
هوسوک با ضربه ایی که به رونش خورد محکم روی زمین افتاد و ناله ی دردمندش بلند شد...
مرد طبیب رو از کتف هاش گرفت و به دیوار قفل کرد...هوسوک سعی میکرد ازش فاصله بگیره اما دستای محکم مرد اجازه نمیدادن...
...میدونی...خیلی دلم میخواد ببینم شاهزاده چه واکنشی نشون میده...
با گفتن جملش لباش رو گردن هوسوک گذاشت و محکم مک زد...چند بار تکرار کرد که رد ارغوانی رنگی درست کرد...هوسوک رو روی زمین پرت کرد که دیگه طاقت نیورد و اشکهاش سرازیر شدن...
= چی میخوایییی!!!...ب..بهت میدم...ف..فقط ولم کن عوضیییی...دست از سرم..برداررر...
جاسوس روی هوسوک خم شد و بلوزش رو توی تنش پاره شد...فرد کناری که صورتش رو با یه پارچه ی سفید پوشونده بود و فقط چشمای کشید ش معلوم بودن و از اول فقط نگا میکرد جلو اومد و دستمالی جلوی دهن هوسوک گذاشت...
هوسوک چند بار زیر مرد بزرگ تر دست و پا زد اما با صورتی خیس از حال رفت...
.
.
خوابگاه اتاق شاهزاده داسام...
در اتاق یکدفعه باز شد و دو مردی که فقط چشم هاشون معلوم بود وارد اتاق شدن..
فرد سیاه پوش بدن بی حال طبیب رو روی تخت انداخت و فرد سفید پوش که حالا کاملا هیچی ازش معلوم نبود در اتاق رو قفل کرد...
♧ اینجا چه خبرههههه!!!!...بیروننننن!!!...نگهبانانننننن!!!....ن..نه ولم کن...نه سربازااااا...
مرد سیاه پوش به دخترک چسبید و روی تخت کنار هوسوک پرتش کرد..
داسام هر چقدر دست و پا میزد فایده ایی نداشت...مرد سفید پوش که حتی چشماش رو نمیشد دید نزدیک تخت شد و بعد از بی حال کردن شاهزاده و گذاشتن چند تا رد دندون و رد های کبود...هوسوک رو با بالاتنه ایی لخت و داسام رو با یقه ایی باز که سینش توی دید بود روی تخت ول کردن و اونجا رو بدن هیچ آثاری ترک کردن...
ولی اونا ندیدن که شاهزاده قبل از اینکه مرد سفید پوش کامل صورتش رو بپوشونه اون چشمهای کشیده رو تشخیص داده بود...
پایان فلش بک
.
.
کل روز شاهزاده و فرمانده جئون و فرمانده جی توی وزارت خانه و دربار جمع شده بودن...هیچ کس جرئت نگاه کردن به..یونگی؟...اون دیگه یونگی نبود...آگوست دی برگشته بود...هیچ کس حتی جرئت جواب دادن بهش رو نداشت و فقط با سر تایید میکرد...هر چند وجود دوفرمانده و سربازانشون کنارشون هم خیلی تاثیر گذار بود...
وقتی جسد ملکه جونی و با بوی گند همون جور که ارزشش رو داشت وسط وزارت خانه پهن شد دیگه همه یه جورایی قفل شده بودن...هیچ کس جرئت حرف زدن نداشت و سکوت و بوی ترس و تعفن سالن مرمری رو پر کرده بود...
اما یه جای کار میلنگید...درسته وزیر کیم زندان بود ولی وزیر پارک کجا بود؟...
خورشید بی اجازه ی امپراطور غروب کرده بود و ماه جاش رو گرفته بود...
ESTÁS LEYENDO
NEXT . .
Ficción Históricaاسم = بعدی کاپل = سپ توضیحات : هیچ فکرش رو نمی کردم عاشق کسی بشم که عاشق خواهرمه خواهرم عاشق زیر دستمه زیر دستم عاشق خودمه :) ( ممکنه هپی اند باشه ممکنه نه ) هرجا دوست نداشتید از بوک برید بیرون 🙂
