Part8

2.5K 397 386
                                        

احساس دلهره میکرد گرمی روی پوستش به ارومی بالا اومد بازوش رو نوازش و با قدرت به در چسبوندش

از درد کمی که به سینش وارد شد اخمی روی پیشونیش نشست اما... داغی و برجستگی هایی که از پشت بهش چسبیدند باعث شد که اخمش به گرد شدن چشماش تغییر پیدا کنه چه اتفاقی داشت میوفتاد؟

ضربان قلبش با تجزیه موقعیتی که توش بود بالا رفت میخواست برگرده اما جسم پشت سرش محکم بهش چسبیده و بعد از اون خیسی چیزی رو روی لاله گوشش حس کرد

بوش..بوی لعنتی بهشت میداد نفس عمیقی کشید و از لذت ناله ای بیرون داد نرمی گوش پسر رو بین دندوناش کشید و با حس ترس و گیجیش که هرچند کم اما بهش قدرت میداد تکخندی زد

-پسر کوچولو میترسی؟

انگار که با صدای خشدار و بم فرد به خودش اومده باشه به بدنش حرکتی داد

+ت..تو کی هس..تی؟

مرد دوباره خندید و اینبار با چسبوندن پایین تنش به بدن ترسیده و لرزون جیمین و حس بوت نرمش اهی کشید میتونست تا خوده صبح توی اون بدن معرکه ضربه بزنه بدون هیچ مزاحمی

بینیش رو میون موهای نرمش فرو برد و با لذت به کمرش حرکت داد عضوش رو به باسن پسر مالید و از بین دندون های چفت شدش غرید

-از خود بیخودم میکنی بچه

کمی خودش رو عقب کشید تا برای راحت تر کردن کارش اون رو روی تخت ببره اما..مثل اینکه زیادی مو مشکی رو دست کم گرفته بود

با کمی احساس راحتی دستشو به سمت دستگیره برد و بعد از کمی باز کردنش خودش رو بی توجه به عواقب بعدش بیرون پرت کرد

بازوش به پاکت برخورد و کمی درد گرفت صورتش رو توی هم فرو برد و ناخوداگاه از بین لب های درشتش اخی بیرون جهید

صدای غرش خشمگینی درون حلزونی گوش هاش پیچید به سرعت خودشو روی زمین عقب کشید و چرخید تا کسی که قصد تعرض بهش داشتو پیدا کنه

با دیدن مردی که چشم هایی کاملا مشکی و جذاب به همراه تیپی سر تا سر به رنگ چشم های درشتش داشت ابروهاش بالا پریدند

مرد دندون های سفیدش رو بهم میفشرد اما دم در اتاق مونده بود میدید دست های سفید و کشیدش رو که به چهارچوب در چنگ میزدند و اون رو تقریبا شکسته بودند ولی قدمی جلو برنمیداشت انگار که..انگار که نمیتونست از اون اتاق بیرون بیاد

-بیا پیش من جیمین

با شنیدن دوباره صداش اب دهنشو قورت داد و با بدنی که شدیدن میلرزید خودشو عقب کشید مردمک های لرزونش به اون خیره بودند اما حتی توان بلند شدن از جاشو نداشت

با دیدن عقب رفتنتش فریاد بلندی کشید و مشتش رو به چارچوب زد

با صدای بلند شکسته شدن چارچوب چشم هاش رو بهم فشرد قطره های ریز و درشت اشک از گوشه چشمش به پایین میلغزیدند اون فقط یه بچه فاکینگ دبیرستانی بود..

Monsters under the bed|Kookmin✓Where stories live. Discover now