[ من واقعا یه احمقم ]

25 6 0
                                    

با تکان خوردن شانه‌های لاغرش بیدار شد و گیج چشمبند خوکی شکل را بالا برد. پدرش تمام وسایل و خوراکی‌ها را جمع کرده بود و با اشاره به مهمان دار هواپیما گفت:
- داره می‌گه قراره فرود بیایم. آماده باش.
رادان دستی به صورت‌ اش کشید و به گونه‌ اش سیلی زد تا خوابش بپرد. درحالی که تکه باقیمانده چیپس را داخل دهانش می‌گذاشت خطاب به پدرش گفت:
- چرا کره رو برای مهاجرت انتخاب کردی؟
پدرش آهی کشید و گفت:
- این جا یه آشنا داشتم پس تونستم بخاطر نامه‌ای که اون نوشت به این جا بیام و شغل مناسب پیدا کنم.
- ممنونم.
رادان این رو از ته دل گفت و با ذهن چیپسی به پدرش نگاه کرد. پدرش لبخند زد و گفت:
- این وظیفه یه پدر بود پسرم. امیدوارم این جا زندگی خوبی رو شروع کنیم.
وقتی هواپیما فرود آمد هر دو از آنجا خارج شدند و با گرفتن کیف و چمدانشان راه افتادند.
- می‌دونم ممکنه خسته باشی، اما به کمک دوستم واست یه طور تفریحی ثبت نام کردم و از فردا شروع می‌شه.
رادان محتویات دهانش را قورت داد.
- این طوری خیلی گرون نمی‌شه؟! پولش رو از کجا میاریم؟! چرا این کار و کردی؟!
پدرش با بیخیالی به پشت کمر ضربه زد.
- تا پدرت رو داری غم نداری! تو اصلا نگران این چیزا نباش! من قبلا این جا اومدم و همه جا رو می‌شناسم پس توهم باید راجبش بدونی.
رادان هنوز عینک آفتابی‌اش را برنداشته بود، اما می‌توانست حضور حاله‌های غیرطبیعی رو تشخیص بده. آب دهانش را قورت داد و تصمیم گرفت قوی باشد. پدرش به خاطر او این همه تلاش کرده بود، او نباید بخاطر دیدن چندتا چیز مرده و عجیب ناامید شود و بترسد.
از آن جایی که نزدیکی‌های صبح بود به سختی یک ماشین گرفتند و با خانه متوسطی که پدرش خریده بود رفتند.
صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شد یه کلوچه و پاکت شیر روی میز همراه با یک یادداشت دید. پدرش زودتر به کار رفته بود و از آنجایی که هنوز مواد غذایی نداشتند بابت صبحانه عذرخواهی کرده بود؛
پدرش لباس‌های نو و تازه‌ای که از تهران خریده بود را گوشه‌ ای گذاشته بود و آدرس، ساعت و مکان طور را نوشته بود.
رادان بازویش را روی صورتش گذاشت و جلوی ریزش اشک‌اش را گرفت. پدرش واقعا برای او تلاش می‌کرد. به این زودی سرکار رفته بود و وسایل او را هم حاضر کرده بود. او واقعا سخت تلاش می‌کرد تا رادان نبود مادرش را فراموش کند.
- بابا خیلی ازت ممنونم. واقعا دوستت دارم.
او با بغض سنگینی درحالی که کلوچه را می‌خورد و آرام اشک می‌ریخت به خودش قول داد که قوی تر شود و پدرش را حمایت کند.
پس از تمام شدن کلوچه لباس‌های نو را پوشید و به آدرسی که پدرش نوشته بود رفت. قبل از آمدن به کره پدرش زبانش را دست و پا شکسته به او یاد داده بود و او هرموقع به مشکل برمی‌خورد از گوگل ترنسلیت کمک می‌گرفت.
هنوز عینک افتابی‌اش را گذاشته بود. او واقعا رجعت این را نداشت که در تنهایی عینک را بردارد، چون هنوز هم می‌توانست اون موجودات روح مانند را ببیند که سرگردان بین مردم می‌چرخند یا گوشه‌ای نشستند و به جایی خیره شدند و یا به سه شخص چسبیده‌اند!
پس از رسیدن به مکان مورد نظر رادان توانست توریست‌هایی را ببیند که جلوی یک اتوبوس ایستاده‌اند و صحبت می‌کنند. بین توریست‌ها اشخاص کره‌ای هم وجود داشت. رادان حدث می‌زد تنها فارسی زبان آن جمع خودش باشد. شکمش از استرس بهم پیچید. با این که تقریبا هر روز با موجودات ترسناک و چندش چشم تو چشم می‌شود هنوز هم جرعت این را که با یک انسان هم زبان و چشم تو چشم شود را نداشت و استرس می‌گرفت.
رادان فکر می‌کرد با کره‌ای دست و پا شکسته اش و انگلیسی تقریبا متوسط اش می‌تواند به درستی ارتباط برقرار کند یا نه!
از دور قبل از این که به بقیه برسد کلاه سویشرت‌ اش را سر کرد و دستانش رو داخل جیبش پنهان کرد‌.
به سمت مرد شکم بزرگی که بقیه رو راهنمایی می‌کرد رفت و کارتی که پدرش داده بود را نشانش داد.
مرد با دیدن دست دراز شده‌ ای که بی سر و صدا به طرفش آمد عملا جاخورده و آب دهانش را قورت داد.
با دیدن اسم روی کارت متوجه شد و به انگلیسی گفت:
- اوه تو رادان راد هستی. از دیدنت خوشحالم پسر. پدرت حسابی ازمون خواسته مراقبت باشیم‌.
رادان خم شد و با صدایی آروم جوابش را داد.
- ممنونم.
مرد شکم گنده رفتار سرد رادان را بخاطر زبان ضعیفش تدبیر کرد و رادان را به اتوبوس سر باز همراهی کرد.
رادان روی یه صندلی بالای اتوبوس نشسته بود.
- هی پسر چرا عینک رو برنمی‌داری؟ این جوری نمی‌تونی منظره رو خوب ببینی.
رادان نمی‌توانست مخالفت کند، چون جرعت نه گفتن نداشت. بدون گفتن کلمه ای عینک‌اش را برداشت و با ترس به اطراف نگاه کرد؛

[T.palasideh 👾💞]

I CAN SEE THEM Место, где живут истории. Откройте их для себя