[دیوونه خونه ]

13 4 0
                                    

میکا فوراً هاله اطرافش را کنترل کرد و اخم کرد. کلاه رو روی زمین انداخت و با روشن کردن یه سیگار گوشه‌ای کز کرد.
سه هان چاقو رو بلند کرد و یادآوری کرد:
- سیگار ممنوعه.
میکا پشت‌اش را به سه هان کرد و به سیگار کشیدن ادامه داد؛ رادان لرزش پاهایش را کنترل کرد و هلموت را هول داد.
- این جا چه خبره؟! شما هیولایید؟!
سه هان چاقو رو خم کرد و گفت:
- ناراحت شدم. درست نیست این طوری حرف بزنی.
رادان لرزان آب دهانش را قورت داد.
- درست نیست؟ من فقط اومدم این جا رو ببینم، اما با یه هیولای خونی و ترسناک ازم استقبال شد!
هلموت بد به میکا خیره شد و دمپایی او را که کنارش بود لگد کرد.
- من متاسفم‌. میکا وقتی عصبانی میشه بی‌اختیار قدرتش آزاد می‌شه.
کایو هلموت را کنار زد و با لبخند رادان رو به سمت مبل زوار در رفته کشید و گذاشت روی اون بشینه.
- تو تونستی شکل هالش رو ببینی؟
میکا کنجکاو شد و غد به طرفشون برگشت. سه هان چاقو و میوه رو کنار گذاشت و به سمت اون‌ها اومد.
در یک لحظه همه مثل بچه‌های کنجکاو اطراف مبل ایستادند‌. رادان با سردرد پل بینی‌اش را مالش داد.
- الان از من چی می‌خواید؟! میشه من برم؟
- متاسفم. وقتی پات رو این جا گذاشتی ثبت نام شدی.
- جنس گرفته شده پس داده نمی‌شه.
رادان با حرص به کایو و هلموت خیره شد.
- این غیرقانونیه. من به پلیس زنگ می‌زنم!
نوک دماغ هلموت با غرور دراز شد و گفت:
- ما خودمون پلیسیم. فقط‌ تو بخش حوادث غیرطبیعی تحقیق می‌کنیم.
رادان با تمسخر گفت:
- منم رئیس جمهور پنهانی آمریکام واسه تعطیلات این جام.
هلموت اخم کرد. میکا سیگار رو بین انگشت‌های استخوانی‌اش گرفت و گفت:
- منم ملکه الیزابت بعدیم. فقط نامشروع به دنیا اومدم قبولم نکردن.
سه هان اه کشید‌.
- منم تو زندگی قبلیم فرمانده لشکر بودم.
کایو لب زد:
- دروغ گو تو گفتی فقط یه سرباز بودی.
هلموت تایید کرد.‌
- تو حتی به فرماندتم نزدیک‌ نبودی.
رادان عصبی شد.
- هی الان بحث این مزخرفات نیست! شما کی هستین؟!
سکوت برقرار شد و سه هان توضیح داد.
- من سه هان هستم. می‌تونی هیونگ صدام کنی.
هلموت آروم گفت:
- اون الان بیشتر از شصت سالشه.
- درسته من یه گابلینم. خوشحالم که به جمعمون اضافه شدی.
- نشدم.
کایو ادامه داد.
- من کایو هستم. کایو خالی یا عزیزم صدام کنی مشکلی ندارم. بخاطر کشف دنیا از قبیلم بیرون اومدم، اما این جا گیر افتادم.
رادان احساس بدی به کایو نداشت. به نظرش حتی قابل تحمل تر از هلموت بود. ولی گفت:
- تو یجور سرخ پوستی؟
- نه من گرگینم.
- من گرگ دوست دارم.
کایو لبخند قشنگی زد. هلموت تچ کرد.
- فقط یه سگ پشمالوعه دیگه! خوناشاما باحال ترن‌.
رادان پرسید:
- واقعا یه خوناشامی؟
هلموت دندون نیش‌هاش رو به نمایش گذاشت و با چشم‌های قرمزش صورتش رو نزدیک کرد.
- باور نمی‌کنی؟
رادان آب دهانش رو قورت داد. تا به حال فکر می‌کرد دارند شوخی می‌کنند، اما واقعا جدی هستند؟! اونقدر هم احمق نبود که هنوزم باور نکند. او چند ماه است موجودات زشت و عجیب را می‌دید پس این‌ها چیز مهمی نبودند؛
کایو با کف دست صورت هلموت را دور کرد و در یک لحظه رعد و برق در نگاهشان عبور کرد. رادان بیخیال به میکا زل زد. میکاهم متقابلن به او زل زد. دقایقی به همین صورت بود که سه هان گفت:
- میکا خودت رو معرفی کن.
میکا اخم کرد و گفت:
- من میکام. یه شمنم. نامزد کایوهم هستم.
- نیست.
- هستم.
- نیست.
میکا بغض کرد و به سه هان زل زد. سه هان سرش رو نوازش کرد.
- هستی دختر خوب.
کایو اه کشید.
- خیلی رو مخید.
رادان گفت:
- من این جا چیکار می‌تونم بکنم؟ من فقط یه انسانم.
سه هان گفت:
- می‌تونی راجب خودت بیشتر بگی.
- من هیجده... نه نوزده سالمه. سال قبل تصادف کردم و تا چندماه پیش کما بودم. بعد از بیدار شدن می‌تونستم روحا رو ببینم، ولی وقتی اومدیم کره موجودای عجیبی هم بودن که مثل روحا بودن ولی کاری به کارم نداشتن. حداقال نمی‌خواستن من رو بخورن.
سه هان خم شد و بینیش رو نزدیک گردن رادان کرد. او را بو کشید و عقب رفت. رادان سرخ شد و ابرو بالا انداخت.
- چیکار می‌کنی.
- تو بوی خوبی می‌دی. گروه خونیت چیه؟ می‌تونم خونت رو ببینم؟!
رادان وحشت زده شد.
- تو ازم خون می‌خوای؟
سه هان دست رادان رو گرفت و لبخند زد.
- نترس درد نداره.
او انگشت اشاره رادان را به دهان گرفت. رادان تا گردن سرخ شد و با لکنت فریاد زد:
- دار... ری چیکار می‌کنی؟!
دندان تیز سه هان نوک انگشت‌اش را سوراخ کرد و زبانش را با ملایمت رو زخم کشید و خون رویش را مکید.
رادان فوری دست‌اش را عقب کشید و سه هان مقاومتی نکرد. فقط زبانش را روی لبش کشید و گفت:
- خون خوشمزه‌ای داری. اگه گیاه خوار نبودم می‌خوردمت.
رادان وحشت کرد و از او دور تر شد، اما این بار سر کایو و هلموت نزدیک تر شد. قبل از واکنش رادان میکا با پا هر دوی آن‌ها را دور کرد و گفت:
- نزدیک بشین می‌زنمتون.
رادان نفس راحتی کشید.
- من می‌خوام برم‌.
هلموت از دور گفت:
- تو واقعا فکر می‌کنی می‌تونی جلوی خورده شدنت رو بگیری؟! تازه تو یه نوع انسان خاصی! هیج کس به جز تو نمی‌تونه انقدر واضع بعد دیگه رو ببینه به جز میکا.

I CAN SEE THEM Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt