[ قرارداد خون ]

10 5 1
                                    

- تا الان که زنده موندم.
هلموت نزدیک بود موهایش را بکشد‌.
- ای بابا! باز لج می‌کنه!
سه هان انگشت‌اش را با ملایمت در هوا چرخاند و ورقی ظاهر شد و بال زنان جلوی چشمان رادان رژه رفت.
رادان با احتیاط ورق را گرفت.
- این چیه؟
- قرارداد خون.
- بله؟
سه هان چشم‌های ریزش را باز کرد و گفت:
- این قرارداد با خون من و تو امضا شده. از این به بعد تو عضو رسمی شرکت رفع خطرات غیرطبیعی هستی. اگه زیر قرارداد بزنی می‌میری. ورودت رو تبریک می‌گم!
رادان بهت زده به ورق و خونی که چند لحظه پیش از انگشت‌اش جاری شده بود خیره شد. دست‌اش را میان موهایش فرو برد و چندین بار پلک زد. او بازی خورده بود! حالا واقعا باید داخل این دیوانه خانه می‌ماند!
ورق ناپدید شد و صورت هیجان زده هلموت جایش را گرفت.
- امیدوارم همکار خوبی باشی!
کای لبش را کج کرد.
- کم کم بهش عادت می‌کنی.
جیب رادان ویبره رفت و لرزید! پسر انقدر گیج بود که فکر کرد خودش دارد می‌لرزد و ترسید.
- اه...
گوشی رو برداشت و به اس ام اس پدرش نگاه کرد.
- من اضافه کار وایمیستم منتظرم نمون پسرم.
لبانش را جمع کرد و صفحه گوشی را خاموش کرد. مدتی به چهره خودش روی صفحه سیاه خیره شد و آن را به جیبش برگرداند.
- حالا هرچی... باید مراقبم باشید.
میکا فشفشه کوچکی را که از ناکجاآباد برداشته بود را برافراشته کرد و پوکر سوت کشید.
- وقت جشنه!
سه‌ هان هیجان زده نوار قدیمی و کهنه را راه انداخت و صدای دوپس دوپس بلند شد. هلموت کت چرمش را دراورد و بالا سرش چرخاند.
- هورا!
کایو گوش گیر پشمالوای از جیب هودی‌اش دراورد و روی گوش‌هایش گذاشت و با خشم گفت:
- باز شروع کردن!
رادان به سه نفری که با خوشی قر می‌دادند خیره شد و حرکتی نکرد؛ می‌شد گفت یه جور حس دژاوو برایش داشت. تکیه‌اش را به دیوار نزدیک در قرار داد و در میان سر و صدا سرش را به زیر انداخت.
هلموت بازویش را گرفت و پیرهن پارچه‌ای با ملایمت تکان خورد.
- رقص بلد نیستی؟
- تحرک زیاد برام خوب نیست. قلبم می‌گیره.
پیرهن پارچه‌ای باری دیگر بی‌وزن شد.
- حداقل دست که می‌تونی بزنی؟
- نمی‌خوام.
از میان پنجره‌های آسمان خراش آپارتمان کپه موی فرفری بیرون جهید و همانند ژله تکان خورد. بعد از چند بار تکان خوردن صورت یک انسان مذکر کم و بیش پیدا شد. ابروهایی که برعکس موها رشد خوبی نداشتند در هم گره خورده بودند و لب‌های نازک و چروکیده‌اش می‌لرزید.
- شما شاپانزه‌های پر سر و صدا خفه شید! دفعه بعد اخطار نمی‌دم جر می‌دم!
نوار قدیمی فوری خاموش شد و صدای بلند و نکره میکا خاموش شد.
وقتی مرد سرش را بلند کرده بود تا بام را ببیند رادان متعجب بود، ولی الان با ملایمت می‌خندید.
کای بالاخره گوش گیر پشمالو رو دراورد و زیر چشمی به پسر کنارش خیره شد. رفتار ضد و نقیضی داشت، اما کنار اومدن باهاش راحت بود. او گفته بود گرگ‌ها را دوست دارد پس کایو تصمیم گرفت یک روز او را روی کولش سوار کند و به کوهستان ببرد.
آن روز هلموت و سه هان به زور رادان را نگه داشتند و تا آخر شب با او بازی کردند. رادان خودش را ناراضی نشان می‌داد، اما همچنان لذت می‌برد. پدری که با خستگی داخل دفتر نشسته بود وقتی پیام پسرش را دید لبخند زیبایی زد و با خیال آسوده به کارش ادامه داد.
《 مراقب خودت باش. من شب پیش هلموت و دوستای جدیدم می‌مونم. فردا می‌بینمت. 》

روز بعد رادان با چشم‌های بسته خمیازه کشید. پشت کمرش فشار سنگینی را حس می‌کرد. گردنش چند ثانیه یک بار مورمور می‌شد و نفس سنگینی از جلو روی صورت‌اش خالی می‌شد.
- همم...
با آرامش چشم‌هایش را باز کرد. موهای مشکی جلوی دیدش را گرفته بودند. هلموت درست جلوی صورت رادان خوابیده بود و کایو از پشت او را محکم در آغوش گرفته بود و داخل گردنش نفس می‌کشید.
میکا به صورت افقی بین هلموت و رادان قرار داشت و سرش روی پای سه هان قرار داشت.
با یاد شب گذشته پوف کشداری کشید. چشم‌های پسر رو به رو باز شدند.
- بیدار شدی؟
رادان جاخورد و آرام گفت:
- آره... تو کی بیدار شدی؟
- من نمی‌خوابم. بیشتر شبیه یه حالت مدیتیشنه.
رادان به یاد آورد که شخص رو به روش کی هست.
- هوم.
- آروم حرف بزنید.
لب‌های خشک کایو با ملایمت به گردن رادان مالیده شدند و تکان خوردند.
رادان همانند کتری داغ کرده سعی کرد جدا شود، اما کایو او را سفت تر چسبید‌‌‌. رادان به خودش لعنت فرستاد که همان موقع میکا به پایین هول داده شد و از جلو توسط هلموت فشرده شد؛
پسر بیچاره حس می‌کرد همانند زباله‌های ماشین فشرده می‌شود و قرار است نابود شود! گردنش از دو طرف محاصره شده بود و قلبش با شدت همانند موتور قطار می‌تپید!
با یک اشاره سه هان قطار آرام تر شد و زیر کتری خاموش شد‌؛ کایو و هلموت به عقب رانده شدند و رادان نفس راحتی کشید.
- ممنون.
سه هان سرش را تکان داد. هلموت با اخم به او خیره شد و کایو سرخ شده خم شد.
- معذرت می‌خوام.
- شما دوتا باید یکم خودتون رو کنترل کنید!
هلموت دستی به گردنش کشید و روی دندون نیش‌هایش زبان زد.
- فقط بوی خوبی می‌داد. نمی‌خواستم بدمش به کایو.
کایو مثل گرگ درنده پنجه تیز کرد و گفت:
- فکر کردی من می‌زارم تو بگیریش!
رادان گیج سرش را از روی پای سه هان برداشت و از او پرسید:
- راجب چی صحبت می‌کنن؟
- خونت.

[ وقتی نتم وصل نمیشد چقد عذاب کشیدم💔😂

I CAN SEE THEM Where stories live. Discover now