من توام و تو منی

16 8 0
                                    

- پلکش داره تکون می‌خوره!
- داره بیدار میشه!
رادان با درد چشم‌هایش را باز کرد. هرچقدر که بدنش سبک بود سرش سنگین تر بود؛ به سختی خود را بالا کشید و به دو سایه گربه شکل رو به رویش خیره شد.
- سلام
- سلام
هر دو گربه کنار هم ایستاده بودن و با چشم‌های گرد و درشتشان به او خیره شده بودند. پسر با ترس آب دهنش را قورت داد.
- از ما نترس
- نترس
هر دو شروع به چرخیدن دور رادان کردن و خودشان را با ملایمت به او مالیدند.
- ما قراره ازت محافظت کنیم
- ما توییم
- و تا مایی
رادان دست‌های لرزونش رو تکون داد.
- منظورتون چیه؟
با صدای پایی که نزدیک‌اش می‌شد گربه‌ها به سایه رادان پریدند و به ظاهر ناپدید شدند، اما او هنور می‌توانست چاهار جفت چشم را که از داخل سایه به او زل می‌زنند را حس کند؛
- تو که هنوز اینجایی!
رادان به پسر مو سفید خیره شد. گیج نگاهش کرد. هنوز تو شک اون دو سایه بود که نفهمید گوشش هنوز خونریزی می‌کنه!
پسر با دیدن لباس خونی رادان چشم‌هاش درشت شد و گفت:
- حالت خوبه؟!
- مم
به سمت رادان امد و شانه او را در آغوش گرفت و گفت:
- کمکت می‌کنم تا برگردی.
با کمک آن غریبه رادان به اتوبوس برگشت. پسر قبل از رفتن کارت سفیدی را در جیب رادان انداخت و به او چشمک زد.
- بیشتر مراقب خودت باش.
پس از رفتنش رادان کارت را درآورد و متن رویش را خواند.
- شرکت رفع خطرات فراطبیعی؟! ما تمام درخواست‌هاتون رو برسی و تکمیل می‌کنیم. اگه با مشکلی مواجه شدین که نمی‌تونید به هیچکس اعتماد کنید با ما تماس بگیرید. ما حتی گربتون هم پیدا می‌کنیم.
رادان با خنده کارت را به جیبش برگرداند. اگر نمی‌توانست کارهای آن‌ها رو ببیند فکر می‌کرد کلاهبردارند!
مرد راهنما وقتی برگشت رادان را دید که بی‌جان داخل صندلی جمع شده و می‌لرزد. ترسیده نزدیک‌اش شد و گفت:
- حالت خوبه پسر جون؟!
رادان سرش را تکان داد.
- می‌تونم از طور انصراف بدم؟! حالم خوب نیست.
موبایلش را برداشت و گفت:
- صبر کن به پدرت خبر بدم
رادان فوری دست‌اش را گرفت و گفت:
- لطفا بهش چیزی نگید. نمی‌خوام نگرانش کنم.
مرد دقایقی به رادان خیره شد و با اه سر تکون داد.
- برات یه تاکسی می‌گیرم تا برگردی.
قبل از رفتن دستمال تمیزی به او داد تا خون روی گردن و گوشش را پاک کند.
مدت زیادی طول نکشید و رادان به خانه برگشت؛ او آنقدر خسته بود که روی تخت بیهوش شد و خوابید.
صبح روز بعد درحالی که پدرش موهایش را نوازش می‌کرد بیدار شد.
- سلام بابا
پدرش لبخند زد و گفت:
- صبح به خیر خرس من!
رادان بلند شد و خمیازه کشید. متوجه شد که لباس‌هایش عوض شده.
- دیروز پولی که واسه طور داده بودم بهم برگشت. چه اتفاقی افتاده؟!
- فقط یکم حالم خوب نبود. متاسفم.
- نیازی نیست متاسف باشی. لباست‌ رو دیدم خونی بود. نیازه بریم دکتر؟!
رادان به پدر نگرانش لبخند زد.
- نمی‌خواد. من حالم خوبه.
برای این که حال پدرش را خوب کند و او را از نگرانی‌اش دربیاورد باهم صبحانه درست کردند و غذا خوردند. او به پدرش قول داد مراقب خودش باشد و فقط یه گوشه ننشیند.
بعد از رفتن پدرش به سرکار لباس عوض کرد و از خانه خارج شد؛ قصد داشت فقط کمی پیاده روی کند، اما مثل این که بهتر بود از خانه خارج نشود.

[ T.palasideh]👾💞

I CAN SEE THEM Donde viven las historias. Descúbrelo ahora