صدای هیجان زده راهنما بار دیگر بلند شد:
- اولین مکانی که قراره بریم کاخ 《 گیونگ بوک گونگ》هست. این کاخ از اولین و بزرگ ترین کاخهای سلطنتی بود که در زمان سلسله چوسان در سال ۱۳۹۵ میلادی ساخته شد. این کاخ تو قلب پایتخت جدید سئول واقع شده. سئول تو اون زمان به اسم هانیانگ شناخته میشد و نماینده حاکمیت سلسله چوسان بود. گیونگ بوک گونگ در میان پنج قصر سلسله چوسان بزرگ ترین قصر و کاخ اصلی بود. دولت امروزی کره تلاش زیادی صرف بازسازی کاخ کرده این تلاشها و مرمت برای زمان اشغال ژاپنم شامل میشه؛ داخل کاخ هم موزههای ملی کاخ کره، موزه ملی مردمی کره وجود داره که میتونیم از تماشاشون لذت ببریم! وقتس که اونجا رسیدیم میتونید سه ساعت کامل برگردید و یادتون باشه مراسم گارد سلطنتی رو از دیت ندید!
رادان که تمام تمرکزش را روی حرفهای راهنما گذاشته بود همراه بقیه دست زد. به نظر میرسید این هیولاهای کوچیک کاری با او ندارند بنابراین فقط تصور کرد دوتا سیب روی سرش بالا میروند.
مدتی بعد اوتوبوس کمی دور تر از کاخ ایستاد. رادان همراه بقیه از اوتوبوس خارج شد.
- این جا دروازه غربیه. میتونید از این جا وارد کاخ بشید. ساعت دیگه میبینمتون!
دستهای استخوانی و رنگ پریدش رو داخل جیب سویشرتاش گذاشت و با جمعیت همراه شد. داخل کاج به قدری بزرگ و زیبا بود که رادان از آمدنش پشیمان نشد. بجز انسانها موجوداتی با سر عجیب که لباسهای سنتی هم پوشیده بودند به اطراف میرفتند. به طوری که رادان حس کرد این ارواحها با بقیه متفاوتند این جا زندگی میکنند. در هر حال ندیدشان گرفت و داخل کاخ چرخید.
مردهایی با لباس سنتی و قدیمی نقش سرباز را بازی میکردند و جلوی ورودی و بخشهایی ایستاده بودند.
رادان آرام و ملایم راه میرفت و با دقت به اطراف نگاه میکرد. باواین حال توسط برخی که عجله داشتند هول داده میشد و تکان میخورد.
ابروهای نازکاش جمع شد و کم کم از بین جمعیت دور شد. او انقدرها هم از اجتماع خوشش نمیامد. تصمیمی گرفت به تنهایی از مکانهای خلوت شروع کند. برعکس مردم راه رفت و از انها دور شد. او هم خوشحال بود هم متعجب. چون به جز انسانها هیچ روحی هم دیده نمیشد.
قصد داشت به طرف منظره گل و چمن باغ رود که سر و صدای داخل یکی از ساختمانهای قدیمی ترساندش!
- بگیرش لعنتی!
- مراقب باش!
رادان چند قدم از ساختمان فاصله گرفت. فکر کرد شاید دو تا از آن سربازها با شمشیرهایشان نمایش گرفته اند و بازی میکنند! میخواست به راهش ادامه دهد که صدای غریبه شماره دو بلند شد:
- از آرایش خارج شد! بگیرش کایو!
از ورودی بزرگ یه نهنگ غول پیکر با دندانهای تیز و خونی بیرون پرید! رادان دقیقا سر راه پرشش بود!
در یک لحظه پسرک بیچاره سریع رو به زمین خم شد و وانمود کرد در حال بستن بند کفششه! هیولای خونی درست از بالا سرش پرید و با فاصله یک متری از او فرود آمد!
قلب رادان تند تند میکوبید! هیولاهای کوچک دوی سرش لا به لای موهایش با لرزش پنهان شده بودند و خودش هم داشت سکته میکرد!
دو پسر غریبه با لباسهای عجیب از ساختمان بیرون آمدند و بهت زده به رادان نگاه کردند.
پسری که موی سفید داشت به دیگری تشر زد:
- مگه نگفتی تمام انسانهای اطراف از اینجا فاصله گرفتن؟!
پسر دیگر شمشیر خونیاش را تکان داد و عصبانی گفت:
- من نمیدونم! حتما تنهایی اومده!
رادان باید وانمود میکرد آنها را هم نمیبیند؟! از جایش بلند شد و با استرس و مثلا خطاب به خودش گفت:
- اهه فکر کنم خیلی دور شدم بهتره برگردم.
زمانی که دور زد چهره خشن و خونی هیولا را دید. آب دهناش را قورت داد. این خیرندیده راهش را بسته بود. چطوری قرار بود از روی آن رد شود؟!
پسر مو سفید زبان رادان را نفهمید، اما فورا به سمتاش پرید و از روی لباسش آن را به عقب هول داد! پسر دیگر داد زد:
- چیکار میکنی؟! میخوای خودت رو نشون بدی احمق؟!
- خفه شو! اون داشت مستقیم میرفت داخل دهن اون!
رادان فریاد کوچکی زد و به سینه پسر برخورد کرد. پسر مو سفید لبخند کج و کولهای زد و گفت:
- معذرت میخوام. ما قراره اینجا فیلم برداری کنیم میشه از یه راه دیگه برین؟!
رادان دست و پا شکسته متوجه شد که چی میگن. بنابراین تند تند سرش را تکان داد. پسر مو مشکی داشت هیولا را دور میکرد و صدای فریاد اون نهنگ باعث سرگیجه رادان میشد.
پسر دستی به سر رادان کشید و اون دوتا هیولای کوچک به زمین پرت شدند.
- خوبه بیا من راهنماییت میکنم.
او را تند تند به سمت برعکس ساختمان هول داد و گفت:
- از این جا دور بزنی میتونی به همون جایی که اومده بودی برگردی.
رادان درد سرش را نادیده گرفت و با لبهای لرزان سرش را تکان داد. این پسر طوری وانمود میکرد که صدای جیغ هیولا را نمیشنود، اما وانمود کردن رادان خیلی سخت بود. وقتی برگشت که از ان جا برود گوشهایش خون ریزی کردند و کنار یه ستون بیهوش شد؛[ T.palasideh]👾💞

ŞİMDİ OKUDUĞUN
I CAN SEE THEM
Fantastikwrite by: T.palasideh Name: I can see them fantastic action مدتی پس از بیدار شدن از کما فهمید میتونه جهان رو جوری دیگه ای ببینه. زندگی که داشت دیگه یه زندگی عادی نبود. ترس تمام وجود و لا به لای استخوانهاش رو گرفته بود و فکر میکرد با وانمود...