زین روی صندلی فلزی بیمارستان نشست و دستش رو روی صورتش کشید.
خستگی داشت از پا درش میاورد و چندین روز بود که درست و حسابی نخوابیده بود.
ناخودآگاه یاد حرف های یه هفته پیش لویی افتاد،هفته پیش کف تراس نشسته بودن و به آسمون خیره شده بودن که بعد از ساعت ها لویی سکوت رو شکست و گفت
"_چی میتونم بگم؟ اما شاید بعداً نتونم حرف بزنم پس...
مکثی کرد و نگاهش رو از آسمون گرفت و به زین داد.
_ اگر من رفتم به ستاره ها نگاه کن اونا به جای من میخندن.همون طور که تموم شب ها رو به آسمون خیره شدیم و تظاهر کردیم که شازده کوچولو داره توی سیاره ی کوچولوش به گل رزش آب میده؛تظاهر کن من هم مثل شازده کوچولو یه سیارک پیدا کردم و میشینم و ساعت ها به طلوع خورشید خیره میشم
هروقت منو پیش خودت حس نکردی به نوشته ی کوچیک کنار نقاشیت که نوشتم نگاه کن
"ستاره ها"
همیشه بهم گفتی که با دریچه قلبم نگاه کنم تا بتونم کسایی که از دست دادم رو کنار خودم حس کنم ولی انگار این دفعه نوبت تو شده عشق من..."
با یادآوری این حرف هاش بیشتر توی افکارش غرق شد و کلافه تر شد هرچقدر میگذشت اوضاع بدتر می شد؛ روز بعد و روز بعد از اون هر روز مسافت بیمارستان و خونه رو رانندگی میکرد،توی راهرو های بیمارستان قدم میزد، کنار تخت لویی روی یه مبل میخوابید و بیدار میشد لباس عوض میکرد و سعی میکرد خوب به نظر برسه تا لویی آروم باشه و اما لویی کمتر حرف میزد و فقط به همون نگاه غمگینش راضی میشد شاید گاهی اوقات به حرف های زین لبخند میزد، دستش رو به زور بالا میاورد و اشک خواهراش رو کنار میزد
سرش رو بالا آورد و بلند شد، وارد اتاقی که لویی داخلش بود شد
زی_سلام آقای خوابالو!
با دستش صورت لویی رو بالا آورد و بوسیدتش
زی_با دکتر صحبت کردم و گفتش که حالت این روزا خیلی خوبه! منم البته شک کردم که شاید بخاطر این پسر پرستاره باشه پس ازش خواستم که ببرمت خونه!
لو_خفه....شو
زین بلند خندید و ادامه داد
_میدونم میدونم رفتن از اینجا واسه دوتامون خیلی سخته من مجبورم خونه واسه جنابعالی غذا درست کنم و توام مجبوری دست پخت منو تحمل کنی و هم مجبوری از این پسر چشم رنگی فاصله بگیری.
اینه کنار تخت رو برداشت و به خودش نگاهی انداخت
_چشم های منم چیزی از اون پسره کم نداره مستر تامیلنسون! البته چیزای دیگه هم دارم از اون بهتره که گفتن نداره دیگه.
لویی بالاخره خندید و زین که به هدفش رسیده بود دستش رو از روی صورت لویی برداشت و شروع کرد به جمع کردن وسایلشون.
YOU ARE READING
The Little Prince
Random[Completed] _زین میدونی حکایت الان من حکایت چیه؟ حکایت شازده کوچولویی که با ناراحتی به گل رزش گفت: بعضی کارا،بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب میکنه زین که میدونست لویی چی میخواد بگه با صدای گرفته ای گفت: _مثل چی؟ _ مثل وقتی که میدونی دلم برات بی قرار...
