ⓟⓐⓡⓣ 3*

281 72 21
                                    

هاییی خوشگلای مننن .
من خیلییی بی ثباتم خدایی ... قرار بود این پارت رو سه شنبه بزارم ولی از اونجایی که این هفته کلا سرم خیلی خلوته و وقت ازاد زیاد دارم هر روز یه پارت اپ میکنم و امروز پارت ۳_۴ رو اپ میکنم چون به احتمال زیاد هفته دیگه شنبه و سه شنبه نتونم پارتی اپ کنم
سوووو بریم شروع کنیم »»»»
.
.
.
.
.
.
.
.
اینجوری‌ شد که جیسونگ خودشو تو تاریکی جنگل سرگردان دید . به زحمت می تونه ببینه کجا داره میره ، بعضی وقت ها پاش به سنگ یا ریشه ای گیر می کنه و سکندری می خوره ولی این اون چیزی نیست که باعث شده از ترس به خودش بلرزه .
با کوچک ترین صدایی سر بر می گردونه و میترسه که با لینو مواجه شه ، اما اون خودش رو نشون نمیده .

بعد از اینکه جیسونگ تا حدی در جنگل پیش رفت که نور و چراغ های دهکده از نظرش محو شدن ، تصمیم گرفت یکجا بشینه . در هر حال کاری به جز انتظار برای مرگ از دستش بر نمی یاد . پشتش رو به تنه ی درختی تکیه میده ، زانوهاش رو توی سینه اش جمع و بازو هاش روی اونها قلاب می کنه .
خودش رو تا جای ممکن کوچیک کرده و حتی اگر چند قطره اشک از چشمهاش فرو بریزه هم کسی اونجا نیست که شاهدش باشه .

برای دقایقی همونجا میشینه ، شاید هم ساعت ها ؛ ولی هنوز اتفاقی نیفتاده . هیچکس و هیچ چیزی بهش حمله نکرده . زخم روی بازوش همچنان درد میکنه اما ناراحتی فیزیکیش به همینجا ختم میشه .
و بدون اهمیت دادن بیشتر ، جیسونگ به جایی میرسه که خوابش می بره .

صدای خش خش چیزیه که روز بعد جیسونگ رو از خواب می پرونه .
اروم چشمهاش رو باز میکنه ، افتاب با شدت تو چشمشه و اون به سختی به خاطر داره که تا حالا انقدر درخشان دیده باشدش .
پشتش درد گرفته و کمی بدنش رو جا به جا میکنه . واقعا در حال تکیه دادن به یه درخت سخت و محکم خوابش برده بود .

بعدش دوباره صدای خش خشی میشنوه و یکدفعه همه چی یادش میاد .
...
اون تو جنگل نفرین شده اس .

جیسونگ به سرعت بلند میشه ، پاهاش از موقعیت نا خوشایندی که شب گذشته رو در اون حالت گذروند کمی می لرزند ، ولی این الان مهم نیست . چیزی که واقعا شوکه اش کرده اینه که اون هنوز زنده اس . یک شب کامل رو بدون اینکه جونور بهش حمله کنه توی جنگل دووم اورده .

یکهو صدای دیگه ای رو از پشت سر میشنوه ، به سرعت برمیگرده ولی باز هم چیزی اونجا نیست .
وقتی دوباره روش رو بر میگردونه ، اون موقع اس که وحشت تو وجودش اوج میگیره .

اونجا ، فقط چند متر اونور تر .. هیولاست!!
در حالی که نشسته ، روی دو پا خم شده و مستقیما داره بهش نگاه میکنه .

یه جورایی فرم بدن انسان رو داره ، منهای اینکه جایی که باید سرش باشه یه ماسک قهوه ای با رد های قرمز سفیده .فقط دوتا شکاف کوچیک برای چشم ها .
ولی گذشته از اون بدنش خیلی فرم ادمیزاد داره حتی موهاش که یه رنگ قهوه ای روشنه که خیلی هم تو دنیای انسان ها ناشناخته نیست .

🍃◎𝕲𝖔𝖉 𝖔𝖋 𝖙𝖍𝖊 𝖋𝖔𝖗𝖊𝖘𝖙✿**Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt