ⓟⓐⓡⓣ 13*

305 73 32
                                    

هایییییییی عشقولیاییی منن
چطورین خوبیننن
.
.
.
من واقعا یه معذرت خواهییی به همتون مدیونم که این همه مدت منتظرتون گذاشتممم واقعااا سرم شلوغ بود وقت نمیکردم فیکو این پارتشو کامل کنم واسه همین برنامه ی آپم بل کل بهم ریخت ╥﹏╥╥﹏╥
.
.
.
بازممم ببخشینممم
و اینکه به عنوان معذرت خواهیم این پارتو طولانی تر از پارتای قبل نوشتمممم .. برین حالشو ببرینننن
پسسسسس بریم برای شروععع »»»»»»
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

آفتاب در حال غروبه و مینهو و جیسونگ روی سنگ های بالای ابشار نشستن و از بالا به جنگل نگاه می کنن.
آسمون با ترکیبی از قرمز و نارنجی رنگآمیزی شده و واقعا صحنه ی چشمگیریه.
جیسونگ همچنان از جادویی که اسمش طبیعته شگفت زده اس و در توصیف این زیبایی عاجزه.
به هر حال که هیچوقت نمی تونست فقط با چند کلمه ی ساده حق مطلبو ادا کنه.

تنها چیزی که منظره رو از بی نقص بودن دور می کنه؛ نقطه ای قهوه ای توی دور دست هاست که دهکده باشه.

- دلت واسش تنگ شده؟

مینهو بدون برداشتن نگاهش از منظره ی رو به روش می پرسه.

+ هممم؟

- دهکده!

+ اوه، امم، نه؟ نه واقعا!!

جیسونگ مکث می کنه تا یه لحظه بهش فکر کنه.

+ راستش، فکر نکنم اصلا دلم واسش تنگ شده باشه!

مینهو باید این جوابو دوست داشته باشه چون لبخند ملایمی داره روی صورتش شکل میگیره، که جیسونگ ادامه می ده:

+ تنها چیزی که دلتنگشم هیونجینه!

- هیونجین؟

+ یه دوست، ما خیلی بهم نزدیک بودیم.

یه مکث دیگه،

+ حتما تا الان فکر می کنه من مردم.

- می خوای اون بفهمه که هنوز زنده ای؟

جیسونگ پاهاش رو لبه تپه ی کوچیکی که روش نشستن تاب میده.

+ اره، گمون کنم. از اینکه داشتم می رفتم خیلی ناراحت بود، مخصوصا اینکه می دونست قرار بود واسم چه اتفاقی بیفته؛ یا خب فکر می کرد که می دونه.

مینهو چیزی نمیگه و جیسونگ ازش ممنونه، در حالی که هیونجین یا حتی برادرش بعد از هر اتفاق ناخوشایندی ( مثل باور مردم بر اینکه مرگ پدرش تقصیر اونه و مادرش از همون موقع ازش متنفره ) برای دلداری دادن بهش میومدن؛ مینهو فقط کنارش می شینه.
جیسونگ به ترحم بقیه نیاز نداره و تا قبل از ملاقات با مینهو، نمی دونست در واقع نیاز داره یه نفر فقط کنارش بشینه و به حرف هاش گوش بده چقدر بیشتر میتونه بهش احساس اطمینان و درک شدن بده.

+ اما فکر کنم این طوری واسه هر دو مون بهتره!

- چطور؟

+ حالا که به گذشته فکر می کنم، میتونم بگم من یادم رفته بو شادی چه جور حسیه؛ شادیه واقعی منظورمه!
اما اینجا توی جنگل، راستش دوباره حس زنده بودن می کنم. توی دهکده من فقط کاری رو انجام می دادم که بقیه ازم انتظار داشتن. هر روز، پشت سر هم و همیشه به یک شکل، انگار اون کار بود که منو مثل بقیه زنده نگه می داشت.
اما اینجا، اینجا واقعا دارم زندگی می کنم!

🍃◎𝕲𝖔𝖉 𝖔𝖋 𝖙𝖍𝖊 𝖋𝖔𝖗𝖊𝖘𝖙✿**Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz