هایییییی 😄
لاولیا چطورین؟
خوبین؟
من برگشتم با چیی؟؟؟
خب معلومه دیگه با نوخودچ.... چیییی؟!!😳
نهه منظورم اینه که ...اهم اهم 🙄😅😅🤫
من برگشتم با یه پارت سبز دیگه، بفرمااااا😉😊
بریممم که شروع کنیمم»»»»»»»»»»»
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.مینهو دونه به دونه شونو می کشه.
امروز آدم های زیادی از قسمت های مختلف جنگل همزمان وارد شدن و سعی کردن بازیش بدن.
اما اگه فکر می کنن که شانسی دارن، اون ها کاملا در اشتباهن!
با صد ها سال تجربه، اون خیلی قوی تر، سریعتر، باهوش و زرنگ تره!!اما امروز باهوش بودن؛ خب، باهوش تر از قبل.
در حالی که معمولا گروه های کوچیک ۵ یا ۶ نفره از سرباز ها با هم به جنگل میومدن، امروز تصمیم گرفته بودن تو هر گروه ۱۱ نفر باشن.
با انواع مختلفی از سلاح؛ چاقو، شمشیر تور و کمان با پیکان های تیز!و اینکه خب، اینا اصلا قرار نیست به کارشون بیاد.
لینو مطمئن بود که حتی اگه کل دهکده یک دفعه هجوم میاوردن هم در نهایت اون بازم شکستشون می داد.
اما با هر آدمی که اضافه می شد و با هر سلاح اضافه تر، درگیری بیشتر طول می کشید و با دویدن مردم و کشته شدن گیاه و حیوون ها زیر اون چکمه های بزرگشون، جنگل بیشتر آسیب می دید.
و این فقط مینهو رو وحشی تر می کرد!اما این در مقایسه با چیزی که لحظه ای بعد حس کرد هیچی نبود.
لینو داره شونه ی یه نفر رو گاز می گیره و خون از تن مردی که فریاد می زنه بیرون می پاشه؛ همون لحظه مردی دیگه یه چاقو رو عمیق تو پشتش فرو می کنه، اون فشار دندون هاشو از کسی که همین الانش هم داره از درد می میره بر می داره تا چاقو رو از تنش دربیار و کسی که بهش زخم زده رو بکشه؛ که یه دفعه حسش می کنه.
جیسونگ، سمور کوچولوی بی دفاعش داره با بی حواسی توی جنگل پرسه می زنه؛ درست تو همون سمتی که بقیه ی سربازها وارد جنگل شده بودن.
می خواد روی نوک یه درخت بپره و خودشو به چشم آهوییش برسونه که دو مرد زیر پاهاش می زنن و میوفته زمین.
به سختی روی حرکاتشون تمرکز داره چون تمام چیزی که الان حس می کنه اینه که جیسونگ با آون روستایی ها برخورد داشته و اون ها زمین زدنش؛ درست مثل خودش توی این لحظه.
خشم عمیقی توی وجودش شعله میگیره.
سعی می کنه خودشو باز کنه و جنگ خودش اهمیتشو از دست داده؛ فقط می خواد که جیسونگ رو به جای امنی برسونه؛ اما اون مرد ها دارن بیشتر از اون قدری که مینهو تحملشو داشته باشه مانع میشن!بدون دادن فرصتی برای جنگیدن، با مرگی سریع؛ با بیشترین سرعتی که ازش بر میاد همشونو قتل عام می کنه...
تمرکز کردن روی قسمت دیگه ی از جنگل رو فعلا کنار می ذاره و به جاش تمام خشمش رو روونه ی موقعیت الانش می کنه.
اون مرد ها هیچ شانسی ندارن!
اما وقتی کارش با جمع شدن استخری از خون و جسد زیر پاهاش تموم می شه، دیگه نمی تونه جیسونگ رو حس کنه.

YOU ARE READING
🍃◎𝕲𝖔𝖉 𝖔𝖋 𝖙𝖍𝖊 𝖋𝖔𝖗𝖊𝖘𝖙✿**
FanfictionCouple : MinSung Genre : Supernatural . Fantasy . Romance . Fluff . Angst . AU . Smut کامل شده√√ لاولیای لی لی امیدوارم از بوک خوشتون بیاد و لطفا حمایت یادتون نره 🤗☺