631 63 5
                                    


بهت گفتم هیچ احمقی داستان عاشقانه ی آبکی من رو نمیخونه.

یادته زیر لب گفتی "ولی من احمق نیستم" و فکر کردی که فقط خودت شنیدیش و منم گذاشتم فکر کنی فقط خودت شنیدیش؟ شاید هم هر دومون میدونستیم چی میخوای بگی و تظاهر کردیم نمیدونیم.

هوا اون روز سرد بود و اونقدر سرد بود که پوستمون رو مرطوب کنه و بتونیم فکر کنیم اون چیزی که صورتمون رو خیس کرده گریه نیست چون به هر حال قرار نیست فکر کنی به این که چرا داری گریه میکنی اهمیت میدم. و قرار نیست بدونی که حاضرم بمیرم ولی تو الان بخندی.
احتمالا تو هم اهمیت نمیدی که چرا من دارم باهات گریه میکنم.

میدونی؟ اون داستان عاشقانه ی آبکی رو هیچ وقت ننوشتم. هیچ وقت ننوشتم و نتونستم به زبون بیارم که دلم میخواست به جای نوشتنش با تو تجربه ش کنم.

اون روز فقط نشستیم اونجا و به آسمون نگاه کردیم. آستین های پلیور بافتنی ای که چند سال پیش بهم داده بودیش رو پایین تر کشیدم و سعی کردم بغلت نکنم و تو هم با همون تیشرت نازک اونجا نشستی و منتظر موندی تا سرما بخوری.
میتونستم تا ابد بنویسم اگه میگفتی که دوست داری بخونیش ولی نگفتی. ننوشتمش. و امیدوار موندم یه روز فراموش کنم عاشق غریبه ای شدم که تو مترو بهم یه آهنگ هدیه داد.

BORN TO DIE. (minsung)Where stories live. Discover now