گفتم"هی صبر کن بهت برسم.این کاری که الان داریم میکنیم دقیقا چیه؟""یه قرار واقعی وسط قطار متروکه توی یه شهربازی متروکه؟ساندویچ هم داریم."
"این احمقانه ترین کاریه که تا حالا انجام دادم." بعد زمزمه کردم"و عاشقشم."
لبخند، صورتم رو گرم میکنه و دستت رو قبل از این که دوباره روی ریل های قدیمی و پوسیده سقوط کنی میگیرم.
"وایستا این- دقیقا چیه؟"با صورت جمع شده از شدت خندیدن میپرسی و فکر میکنم امروز،اینقدر با دیدنت لبخند زده باشم که تا ابد خوشحال بمونم.
مسیر دست هات رو با نگاهم دنبال میکنم و بلند تر میخندم."ما دقیقا وسط یه قطار متروکه وایستادیم جیسونگ. معلومه که صندلی های قطار خزه بستن."
روی صندلی های سالم رو به روی هم نشستیم و اونقدر نزدیکی که نمیتونم دست از نگاه کردن به چشم هات بردارم.
پاکت کاهی و مچاله شده ی توی دستت رو جلوی چشم هام میگیری"ساندویچ؟"
احمقانه ست که بگم این بهترین خوراکی زندگیمه؟__
صبح، از سر و صداهای عجیبی که توی آشپزخونه بیرون میومد بیدار شدم و بعد دیدمت. تو اونجا بودی و داشتی سعی میکردی تا یه چیزی بپزی؟
به تلاش های آشفته و چشم های گیجت لبخند زدم و به آرومی اسمت رو به زبون آوردم."جیسونگ؟"
"اوه خدای من مینهو بیدار شدی؟ نمیخواستم بدونی ولی حالا که بیدار شدی میشه بیای و نجاتم بدی؟"با درموندگی کف زمین آشپزخونه نشستی و یادداشت های قدیمی آشپزی مامان رو نگاه میکنی.جایی توی اعماق قلبم به سرگرم کننده بودن تصویر رو به روم لبخند میزنم و کنارت،روی زمین سرد میشینم."مشکل چیه شیرینکم؟"
"ما امروز میریم سر قرار توی یه قطار قدیمی وسط یه شهربازی متروکه و من داشتم سعی میکردم ساندویچ درست کنم."مکث کردی و نفس عمیقی کشیدی."قبل از این که بفهمم هیچ ایده ای درباره ی درست کردن ساندویچ با دستورپخت مامانم رو ندارم."
دست هام رو به چشم های نیمه بازم میکشم و سرم رو تکون میدم. هنوز برای فهمیدن این که دقیقا چه اتفاقی افتاده بیش از حد خواب آلودم.
بیش از حد خواب آلود تا قبل از این که دست های سردت رو روی گونه هام احساس کنم"و الان کسی که دوستش دارم جلوم نشسته و با چشم های نیمه بسته و بدون این که چیزی متوجه شده باشه حرف هام رو تایید میکنه و نمیدونم باید با زندگیم چیکار کنم اگه بیش تر از این عاشقت باشم."
چند لحظه سکوت و بعد به آرومی لبخند میزنم؛ سرم رو به آرومی به شونه هات تکیه میدم و چشم هام رو میبندم."بیا با هم انجامش بدیم جیسونگی. اونطوری احتمالا آشپزخونه نابود نمیشه و حتی اگه بیش تر از الان عاشق شدیم میدونیم بعدش باید با زندگیمون چیکار کنیم."
.
.
.این پارت موردعلاقمه.
شما هم دوستش داشته باشید. :(

YOU ARE READING
BORN TO DIE. (minsung)
Fanfiction"خوشحال بودن چیز خوبیه ولی گرم بودن قلبت مهم تره جیسونگی" Minsung VER-