"میترسیدم مینهو. گفتم نمیترسم و گفتم با هم از پسش بر میایم ولی اون روز بیدار شدم و خیلی ترسیدم.گریه کردم. غرق شدم. سقوط کردم و اون احساسات من رو به جنون رسوندن.
-از دست دادن- مثل یه پیچک دور وجودم پیچید و -دوست داشتن- کافی نبود.
عشق توی کتاب ها شیرین به نظر میرسید اما گفتن دوستت دارم باعث نمیشد یه روز همه چیز به پایان نرسه.
از خودم فرار کردم و گم شدم. بعد راه خونه رو فراموش کردم."رد اشک هات مثل ستاره روی صورتت می درخشه. با سر انگشت هات صورتم رو لمس میکنی و با حس سرمای همیشگیشون لبخند میزنم"هنوزم میترسی جیسونگی؟"
سرت رو به آرومی تکون میدی و من در آغوش می گیرمت."اشکالی نداره که میترسی. این یه داستان عاشقانه ی احمقانه نیست شیرین من.
ما بی نقص نیستیم. شبیه یه جاده پر از چاله های کوچیک و بزرگ آب بعد از بارونیم. شاید کفش هامون خاکی بشن و زیر بارون خیس بشیم. شاید آسیب ببینیم و سر بخوریم ولی اشکالی نداره.بعدش من برای تو اونجام؛ تا دست هات رو بگیرم و بلندت کنم، که با هم توی چاله های آب بپریم و خونه رو پیدا کنیم. تا رسیدن به ستاره ها کنارم میمونی؟"
محکم شدن حلقه ی دست هات دور بدنم و فشار ملایم صورتت به شونه هام رو احساس میکنم. بدن کوچیک و گرمت توی آغوشم فرو میره و زمزمه ی آروم و بی جونت توی گوشم می پیچه"کنارت میمونم مینهو. تا رسیدن به ستاره ها و بعد از اون."

YOU ARE READING
BORN TO DIE. (minsung)
Fanfiction"خوشحال بودن چیز خوبیه ولی گرم بودن قلبت مهم تره جیسونگی" Minsung VER-