138 29 2
                                    


امروز چشم هات رو باز کردی و گفتی سقف اتاق خیلی خالی و تنهاست. شبیه تو، مثل ما.

چند ساعت بعد قوطی های رنگ روی زمین رها شده بودن و اگه تو میگی ستاره ها باید سبز باشن، من فراموش میکنم که تا قبل از این ستاره های دیگه ای هم وجود داشتن.

وقتی قلم مو رو توی دست هات میگیری خوشحالی و وقتی میخندی چشم هات بسته میشن. آرزو میکنم بتونم چشم هات رو از پشت پلک های بسته ببوسم و بعد ستاره های روی گونه هات رو.
به جاش روی سقف ستاره های بیش تری نقاشی میکنم.

تو واقعا عاشق رقصیدنی. وقتی خوشحالی یا وقتی ناراحت. وقتی میخوای با تموم وجودت فریاد بزنی و نمیزنی یا زمانی که میخوای احساس کنی.

دست هات پرواز میکردن و پلک هات سقوط و بعد میرقصیدی. خطوط به هم ریخته ی نقاشی های من در نهایت به تو میرسیدن جیسونگی.

"بیا برقصیم مینهو."
"ستاره ها-  هنوز تموم نشدن."
"باهام نمیرقصی؟"
"فکر کنم دوستت دارم."
"منم. فکر کنم."لب هات شبیه چیزی شدن که به گمونم لبخند بود. با فکر کردن به جایی نمیرسیم ولی با رقصیدن چرا.

اینو وقتی میفهمم که یک ساعت بعد کنارت روی زمین دراز کشیدم و ستاره هایی که نقاشی کردیم بالای سرمونن.
وقتی که انگشت های سردتت دور مچ دستم می پیچن و دوست داشتنت به اندازه ی قبل احمقانه به نظر نمیاد.

BORN TO DIE. (minsung)Where stories live. Discover now