Part7♡︎

111 19 0
                                        

+هااااااا؟مامان حالت خوبههه؟چیزی زدی؟

بکهیون به مادرش که با جدیت نگاش میکرد خیره شد

•کاملا جدیم، دعوتش کن هم تو باهاش بیشتر آشنا میشی و وقت میگذرونی هم ما می‌میشناسیمش

بکهیون بعد از حرف زدن با مادرش، مادرش بهش این پیشنهاد رو داد و اصلا انتظارشو نداشت

+ولی نمیشه

•چرا نمیشه تو که میگی باهم صمیمی شدین پس این بهترین فرصته

+نمی دونم(بکهیون میام میزنم تو دهنتا)

•هی پشیمون نمیشی هم از احساسات خودش مطمئن میشی هم اون، اون هم خیلی بی میل بنظر نمیاد اونطور که تو میگی

+باشه بهش فکر می‌کنم

•فکر نکن انجامش بده

+باشهه اوما ممنون

یوکی بوسه‌ای به سر پسرش زد و بعد از ترک کردن اتاق بکهیون، امگا نفس عمیقی کشید و با ذهن آروم تری به خواب رفت

————————————————————

:Chanyeol pov
امروز صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم دیشب دیگه نتونستم با اون امگا حرف بزنم دلم می خواست هرچه‌‌زودتر کارهای امروزمو تموم بشه تا بتونم باهاش حرف بزنم انگار عادتم شده بود که هرروز بهش فکر کنم و باهاش چت کنم.
بعد از جمع کردن وسایلم و برداشتن گیتارم از خونه زدم بیرون و توی راه هندزفریمو به گوشیم وصل کردم و اهنگ موردعلاقمو پخش کردم، به پیام سهون که گفته بود کی میام جواب دادم
توی راه به تموم حرفایی که دلم میخواست به بکهیون بزنم فکر کردم همه اطرافیانم می‌دونستن که من هیچوقت رابطه جدی نداشتم رابطه هام همشون به یه هفته نمیکشیدن که تموم میشدن یا وان نایت بودن ولی اون بچه فرق داشت
به سمت دره دانشگاه رفت و طبق معمول همه نگاه ها روش بود دلش می‌خواست دست کنه توی تخم چشم تک تکشون  تا دیگه انقد خیره نشن. همونطور که توی راه رو قدم بر می‌داشت ریکی‌(Ricky when i catch you ricky)یکی از همون امگای های هرزه با تمام سرعت داشت به سمتش میومد پوفی از روی کلافگی کشید و لحظه‌ای بعد اون امگا خودشو به دستش آویزون کرده بود.

▪︎آلفای سکسیمون اومد چطوری چانی؟

چانیول ریکی رو پس زد و نگاه بدی بهش انداخت جداً اون امگا نمیفهمید یا خودشو میزد با نفهمی
ریکی وقتی این رفتار چانیول رو دید اوفی کرد و با خودشیرینی بیشتر بهش چسبید

▪︎امشب با بچه ها میخوایم بریم کلاب می یای؟

-نه

▪︎یالااا انقدر سخت گیر نباش بیا دیگههه بدون تو به من خوش نمیگذره

-ریکی وقتی میگم نمیام دیگه اصرار نکن الانم ازم فاصله بگیره

چانیول که سردردش تازه داشت خوب میشد با صدای رو مخ اون امگا سردردش بدتر شد

𝐰𝐞 𝐟𝐞𝐥𝐥 𝐢𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐢𝐧 𝐨𝐜𝐭𝐨𝐛𝐞𝐫Donde viven las historias. Descúbrelo ahora