Flashback:
با ذوق کنار چانیول نشستم و با خوشحالی لب زدم
+.....
+سلامم یولی منو یادته نهه؟
با حالت منزجر کنندهای رو به بکهیون کرد، و گفت
-با من حرف نزن خیکی
+چی... منظورت چیه یولی منم بکهیون
-و دیگه منو اونطوری صدا نزن؛ خیال پردازیم نکن که منو تو به هم نزدیکیم...
با ناراحتی روم رو برگردوندم و چشمامو به تخته دوختم
شاید منو اصلا یادش نمیاد
شاید منظوری نداشت
ولی از اعماق وجودش میدونست که اون فقط دیگه نمیخواد باهاش ارتباطی داشته باشه و همه این رفتاراش هم بخاطر همین بود
خیلی زود زنگ تفریح به صدا درامد
یه نگاهی به چانیول انداخت و بعد سرشو انداخت پایین و به سمت سالن غذا خوری حرکت کرد
---------------------------------
توی عالم خودش بود که توی یک لحظه سکندری خورد که مصادف شد با پخش زمین شدن
+شت لباسم به گند کشیده شد
نگاهی به روبه روش کرد شاید که بتونه باعث و بانیشو ببینه
چشمش به چانیولی خورد که همراه دوستاش دارن بهش نگاه میکنن و میخندن
-هی چاقالو حیف شد که غذات ریخت بیا برای منو بخور
با تاسفی مسخره بار بهم نگاه کرد
-اوه بکهیونی عزیزم نمیتونی بلند شی؟ ای وای بزار کمکت کنم
دستشو به سمتم دراز کرد
داشتم از خجالت و خشم سرخ میشدم و تنها کاری که ازم برمیومد پس زدن دستش بود
خودمو با هرسختی بود بلند کردم
نگاهی به اطراف انداختم
همه داشتن بهم اشاره میکردن و میخندیدن
دیگه نمیتونستم اشکامو نگه دارم پس با ریختن اولین اشک با تمام توان شروع به دویدن کردم
-------------------------
خودمو به دستشویی رسوندم و اشکامو آسوده رها کردم
پیش خودم دعا دعا میکردم که کسی توی سرویس نباشه
بعد از چک کردن؛ نفس اسودهای از خالی بودنش کشیدم
هق هقق چرا همچین کاری باهام کرد؟مشکلش باهام چیه؟
دیگه فکر نکنم حتی بتونم تو چشم همکلاسی هام نگاه کنم
با به صدا در امدن زنگ که نشون دهنده شروع کلاس بعدی بود ابی به دست و صورتش زد به سمت کلاسش حرکت کرد
هرکی که از کنارش رد میشد یا با تمسخر نگاش میکرد یا توی نگاهش تاسف دیده میشد
وارد کلاس شد و همه نگاه ها به سمتش برگشت
یکی از اون پشت داد زد
٪هی، گامبو امد
دوستاش زدن زیر خنده و بکهیون فقط سعی میکرد همه این نگاه ها و رفتارارو نادیده بگیره تا بیشتر از این خودشو خجالت زده نکنه
فقط منتظر بود برسه خونه که بتونه راحت و آزادانه با صدای بلند گریه کنه
----------------------------------
بالاخره دقایق پایانی عذاب آور گذشت و بکهیون با تمام سرعت کولشو برداشت و از مدرسه بیرون زد تا دوباره با چانیول و دوستاش روبه رو نشه
شایدم دیگه تحمل نگاههای بقیه واسه امروز کافی بود
با تمام توان دویده بود و نمیدونست که کی و چجوری خودشو به در خونه رسونده بود فقط دویده بود تا از مدرسه و تمام اتفاقات ناخوشایند دور بشه
+مامان من امدم خونه
•مدرسه چطور بود عزیزم؟
+خوب؟
فقط میخواست هرچه سریعتر صحبت راجب مدرسه و هرچیزی که بهش مربوطه تموم شه ولی انگار تمومی نداشت
•اوه تونستی دوست جدیدی پیدا کنی؟
+امم... اره اسمش چانیوله
یه دروغ دیگه ولی خب بهتر از اینه که نگرانش کنم مگه نه؟
•پس حتما یه روز دعوتش کن ببینمش
+باشه
یکدفعه با تعجب گفت
•ای وای، چرا یونیفرمت انقدر کثیف شده؟
+مامان دست از سرم بردار باشه؟فقط یکم راحتم بزار
با سرعت به سمت طبقه بالا دویدم و خودمو به اتاقم رسوندم و درو پشت سرم قفل کردم
خودمو تو تختم پرت کردم و از خنکی ملحفه ها هومی کشیدم
وقتی مطمئن شدم تو مکان امنم هستم
اشک هامو رها کردم و بیصدا هقهق کردم تا توجه مادرمو بیشتر از این جلب نکنم
•پسرم اتفاقی تو مدرسه افتاده؟
•میتونی باهام حرف بزنی عزیزم
یوکی دستگیره درو با تمام قدرت پایین کشید ولی در کمال ناباوری در قفل بود و این بیشتر نگرانش میکرد
•بکهیون چرا درو قفل کردی؟
توی همین بین صدای پیامی توجهمو جلب کرد
گوشیمو باز کردم
با شماره ناشناسی روبهرو شدم که بیشترم کنجکاویم تحریک کرد؛ پس دیگه لفتش ندادم و مسیجو بازش کردم
اوه...، واقعا سوپرایز شدم
«واسه اتفاقای امروز واقعا متاسفم برای جبرانش بیا xxxxx خیابون xxxx همو ببینیم»
مطمئن بود که پیام از طرف چانیوله، پس اشکاشو پاک کرد و سریع به سمت کمد لباساش حمله ور شد تا خودشو هرچه زودتر به محل قرارشون برسونه
•داری نگرانم میکنی
•بکهیون
توی همین لحظه بکهیون قفل درو باز کرد و به سمت طبقه پایین با سرعت حرکت کرد تا خودشو به در خروجی برسونه
•بکهیون داری کجا میری
بکهیون حتی به خودش زحمت نداد جوابی بده
تمام فکر و ذهنش اون پیام و ابراز پشیمونی چانیول بود چون قضیه مشکوک بود و این باعث ترس بکهیون میشد ولی بازم امیدوار بود
•بکهیون با تو ام
ولی دیگه دیر شده بود بکهیون دیگه رفته بود و درم پشت سرش بسته بود
------------------------------------
الان تنها فقط یه کوچه با محل قرارشون فاصله داشت
از راننده تاکسی خواست اونو همونجا پیاده کنه تا بتونه بقیه راهو پیاده بره که شاید حداقل یکم ذهنش آروم بگیره
دم عمیقی گرفت و وارد کوچه شد صدای خنده چانیول میومد ولی چانیول تنها نبود...صدای چند نفر دیگه هم میومد و این باعث میشد بکهیون مضطرب بشه و بیشتر شکش تبدیل به یقین بشه ولی بازم امید داشت که چانیول شاید واقعا پشیمون شده باشه
پس به راهش ادامه داد تا جایی که دیگه میتونست چانیول و دوستاشو به وضوح ببینه
"اوه بکهیون عزیزمون هم رسید"
+امم...چانیول اینجا چخبره؟
-فکر کنم توی اون پیام خیلی واضح بهت توضیح دادم
دوستاش ریز ریز شروع به خندیدن کردن
اونی که مشخص بود دنبال دردسره دهنشو باز کرد
"یه معذرت خواهی که هیچوقت فراموشش نکنی"
خب واقعا الان دیگه مطمئن شده بود که فقط یه معذرت خواهی ساده نیست
فقط داشت خداشو التماس میکرد که سالم برگرده خونه ولی زندگی یه فاک بهش نشون داد
یکی از اونا چوب بیسبالی که گوشه دیوار بود رو برداشت و توی دستش چرخوندش
این حرکت نشونه خطر بود...
+رراسستش نیاز به معذرت خواهی نیست به دل نگرفتم اصلا
همینجوری عقب عقب رفتم تا محکم به جسمی برخورد کردم
به پشتم نگاه کردم و با لبخند خبیثی رو به رو شدم
بازومو گرفت و به سمت چانیول کشوند
با خباثت لب زد
"اوه کجا با این عجله چاقالو"
-موش دم به تله داد
درسته دقیقا با پای خودم رفتم تو دهن شیر، چقدر احمقم که باورش کردم
ناگهان دوتاشون دستامو گرفتن
از روی ترس دست و پا زدم ولی فایدهای نداشت ولی هنوز اونقدر غرور داشتم که به پاشون نیوفتم و التماسشون نکنم
اینم خوب میدونستم که هرکاریم کنم بیفایدست اونا قرار نیست دلشون به رحم بیاد
پس درهرصورت راهی واسه خلاص شدن نداشتم
سعی کردم تاجایی که میتونم ذهنمو از قضیه پرت کنم ولی با مشت و لگدی که به شکمم و بقیه نقاط بدنم میزدن اینکار تقریبا غیرممکن بود
صورتمو از درد جمع کردم و به عنوان آخرین امید نگاهی به چشمای چانیولی کردم که با لذت تماشاگر صحنه بود کردم ولی خب منتظر چی بودم دقیقا؟
اینکه بیاد مثل قهرمانا منو نجات بده؟کسی که خودش عاملش بود؟
-----------------------------
دیگه حتی نمیتونم از درد دست و پامو تکون بدم
اونام دیگه کارشون تموم شده بود و رفته بودن
من بودم با یه کوچه خلوت و تاریک که هرجور شده بود باید خودمو میمیرسوندم به خونه
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
وای فلش بک خیلی طولانی شد واسه همین بقیش توی پارت بعدی
جدی بکهیون بدبخته😭✨️
KAMU SEDANG MEMBACA
𝐰𝐞 𝐟𝐞𝐥𝐥 𝐢𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐢𝐧 𝐨𝐜𝐭𝐨𝐛𝐞𝐫
RomansaMintcat:ohhh i see a sexy baby boy Strawberry:هی تو واسه همه کسایی که نمیشناسیشون از اینن کامنت ها میزاری؟ Mintcat:نمیدونم٫شاید فقط برای تو باشه ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ +یودای بدجنس؟؟!!! _واتتت تو همون بچه ای چاقالوی لوسی؟؟!! ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ Main cople:chanbaek...
