زمان زیادی تا شروع کلاس بعد از ظهر نمونده بود، ییشینگ رفته بود تا خواهرش رو پیدا کنه ولی دیر کرده بود و لوهان بی حوصله ترین حالت اخیرش رو داشت؛ کریس با هم اتاقی جدیدش اطراف میچرخید و حالا لوهان تنها بود.
هوای اطراف روز به روز سردتر میشد و این تقریبا تنها چیزی بود که لوهان ازش رضایت کامل داشت؛ همونجایی که بود روی چمنهای تازه بارون خورده و خیس نشست و سرش رو به درخت تکیه داد.
نگاه بی حال و خالیش در حیاط بزرگ میچرخید، زندگی در جریان بود و هر کسی که میدید دنبال کار خودش میدوید؛ دبیرستان جدیدش بیشتر شبیه انیمهای بود که لوهان وقتی بچه بود عادت داشت هر روز مرورش کنه، انیمه شهر اشباح.
حس میکرد آدمهای اینجا هم، همشون کسایی هستن که برای نجات چیزی تلاش میکنن، کسایی که حتی اسم خودشون رو هم فراموش کردن ولی برای پس گرفتن "خودشون" بیشتر و بیشتر بین دیوارهای دبیرستان میچرخن؛ روحهای سرگردونی که دنبال رنگ محو شدهای میگردن، رنگهایی که آدمهای اون بیرون در طی سال ها ازشون بیرون کشیدن.
نفس عمیقی کشید و بوی بارون و رطوبتش رو بیشتر درون ریههاش کشید، وقتی بچه بود پدرش عادت داشت راجع به این عادت همیشگیش سر به سرش بزاره.
"اگر همینجوری وقت بارون نفس بکشی بدنت کم کم تبدیل به یه درخت میشه"
با یادآوری خاطرات مبهمی از حرفهای پدرش و غرغرهای زیر لبی مادرش لبخند به لبش اومد، کمی خودش رو جلو کشید و کیف پولش رو از جیب پشتش بیرون آورد.
عکس قدیمیای که شامل پدر و مادرش، خودش و برادرش میشدن از صفحه پلاستیکی شفاف کیف پولش مشخص بود؛ عکس، مربوط به دوران بچگیش بود، وقتی لوهان هنوز مدرسهای و بیحوصله نشده بود.
از زمانی که یادش میومد همه چیز داشت؛ پول، مدرسه خوب، لباس و غذای مناسب، تفریح و یه خانواده آروم؛ خب، شاید زیادی آروم... یه زندگی بی هیجان! بی کوچک ترین خواسته یا آرزویی.
با وزش باد قویای کیف پولش رو محکم تر نگه داشت ولی با پرت شدن ناگهانی جزوه نسبتا کم حجمی بین دستهاش، ناخودآگاه هم کیف پول و هم جزوه رو چنگ زد تا بتونه محکم نگهشون داره.
سرش رو بلند کرد تا صاحب جزوه رو پیدا کنه و تنها کسی که میتونست جزوه رو بهش
نسبت بده پسر سفید پوشی بود که با یه دست چهار کتاب قطور و با دست دیگهش کلاه کپش رو چسبیده بود. لازم نبود صداش کنه، پسر خودش داشت به سمتش میومد.
"ممنون که گرفتیش"
پسر مقابلش کوتاه تشکر کرد و دستش رو جلو آورد تا جزوه رو از دستهای لوهان جدا کنه. رنگ سیاه موهاش به سختی از زیر کپ بزرگش مشخص بود ولی چشمهای درشت و زیباش با نگاه نافذی که لوهان به صاعقه تشبیهش میکرد کاملا تو دید پسر بلندتر بودن.
لوهان بی اینکه دست پسر رو پس بزنه جوری چرخید که پسر هم مجبور به چرخیدن باشه و در نهایت لوهان گیرش انداخت. جذاب ترین لبخندی که از خودش سراغ داشت رو روی صورتش نشوند و کمی روی صورت پسر خم شد.
"اومم خواهش میکنم، باید از باد تشکر کنم که کمکم کرد یه تله برای پسر گربه ای مقابلم دست و پا کنم؟"
لوهان میتونست حدس بزنه الان چی میشه، پسر مقابلش سرخ میشد و در حالی که سرش رو پایین مینداخت سعی میکرد از لوهان فرار کنه و اما لوهان قطعا قرار نبود این اجازه رو بهش بده.
گرچه افکار معلق لوهان زیاد دووم نیاوردن چون صدای پایین افتادن کتابها با صدای برخورد بدن لوهان به درختی که تا لحظه پیش جای پسر کوتاه تر بود ترکیب شد و تیزی چاقو بین چشمهای لوهان برق انداخت.
با چشمهای گرد شده به پسر رو به روش خیره شد که حالا بهجای سرخ شدن، نیشخند پررنگی زده بود و لبه چاقوش رو روی شاهرگ لوهان تنظیم کرده بود؛ اونم در حالی که نفسهای نامنظم لوهان به پسر حس خوشایندی القا میکردن.
YOU ARE READING
Lucifer High
Fanfiction❝ 𝑭𝒊𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏 : 𝕷𝖚𝖈𝖎𝖋𝖊𝖗 𝕳𝖎𝖌𝖍 ྅ 𖤐 𝑨𝒖𝒕𝒉𝒐𝒓 : 𝘕𝘐𝘠𝘟 𖤐 𝑪𝒐𝒖𝒑𝒍𝒆 : 𝘒𝘳𝘪𝘴𝘩𝘰 (𝘔𝘢𝘪𝘯), 𝘊𝘩𝘢𝘯𝘣𝘢𝘦𝘬, 𝘒𝘢𝘪𝘴𝘰𝘰, 𝘟𝘪𝘶𝘩𝘢𝘯, 𝘓𝘢𝘺𝘩𝘶𝘯, 𝘈𝘭𝘭 𝘵𝘩𝘦 𝘒𝘱𝘰𝘱'𝘴 𝘧𝘢𝘷𝘰𝘶𝘳𝘪𝘵𝘦 𝘤𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦𝘴 𖤐 𝑮𝒆𝒏�...
