' 3: How I ended up here? '

96 31 17
                                    


چابستیکش رو بی هدف بین ظرف نودل جلوش میچرخوند؛ غذای رو به روش خوشمزه به‌نظر میرسید اما کریس مثل همیشه اشتهایی برای غذا از خودش نشون نمیداد.


ییشینگ و لوهان به محض تموم شدن کلاس برگشته بودن خوابگاه تا اتاقشون رو تحویل بگیرن؛ اینکه نمیتونستن با هم تو یه اتاق باشن ناامید کننده بود ولی در هر حال کریس بی چون و چرا قبول کرده بود آخرین اتاق خوابگاه رو به دوستاش بسپره و خودش به اتاقی بره که ظاهرا هنوز یکی از تخت‌هاش خالی بود.

هنوز موفق نشده بود هم اتاقی جدیدش رو ببینه، وقتی میخواست ساکش رو داخل اتاق بزاره نگاه گذرایی به اطراف اتاق جدیدش انداخته بود و وسایل داخل اتاق باعث شده بودن برای دیدن هم اتاقیش بیشتر کنجکاو بشه.

" تنهایی "

صدای پشت سرش آشنا و صمیمی بود ولی نه اونقدر که کریس به راحتی تشخیصش بده؛ پس چابستیکاش رو داخل ظرف سرد شده غذاش رها کرد و سرش رو کج کرد، گرچه نیاز نبود به خودش زحمت بده چون پسری که مخاطب قرار داده بودش حالا کنارش نشسته بود.

"رفتن خوابگاه"

کوتاه جواب داد؛ اونقدر کوتاه و بی حس که جونمیون شک کرد پسر کنارش همون گیتاریست مشتاقی باشه که برق بین چشماش جولان میداد؛ ناخوادآگاه خودش رو جمع کرد و ظرفش رو جلوتر کشید.

"صبح پر انرژی تر بودی!"

مطمعن شد تیکه واضحش کریس رو تحت تاثیر قرار بده، در هر صورت جونمیون هیچوقت قرار نبود بیخیال رفتار دیگران نسبت به خودش بشه؛ کریس با بی میلی آشکاری چابستیکاش رو برداشت و همونطور که ظرفش رو دستش میگرفت به پشتی صندلیش تکیه داد.

"موسیقی راه فرار منه


وقتی باهاش وقت میگذرونم دنیای اطرافم و هاله دورش زیاد به چشم نمیان..."

نفسش رو نامحسوس رها کرد و کمی از نودل داخل ظرف رو با چابستیکاش جا به جا کرد؛ تمام سعیش رو کرده بود تا به جونمیون نشون بده علاقه‌ای به صحبت باهاش نداره اما پسرکِ ظاهرا لجباز کنارش قصد عقب نشینی نداشت و این مسئله از نگاهی که هنوز تک تک کاراش رو دنبال میکرد مشخص بود، نگاهی که باعث شد کریس ظرفش رو با کلافگی روی میز برگردونه و حرفش رو کامل کنه.

"اما وقتی از موسیقی خبری نیست قاطی شدن با آدمای دورم غیرقابل تحمل و بودن توی جمعیت مزخرفه"

جونمیون که بالاخره نگاهشو از کریس گرفته بود ظرف غذاش رو عقب هل داد و بعد نیم نگاهی که به ظرف دست نخورده کریس انداخت، بلند شد. نودل کریس به‌خاطر زیاد موندن، وا رفته بود و شکل بدمزه ای به خودش گرفته بود، و این به جونمیون ثابت میکرد که کریس به چیزی بیشتر از پشت میز نشستن و نودل خوردن نیاز داره.

"پاشو! بریم شام بخوریم!"

___

میتونست بگه تجربه روز اولش در اون مدرسه از چیزی که فکر میکرد بهتر بود؛ برای اولین بار میتونست جایی باشه که خودش رو، بیشتر از شغل پدرش بشناسن.

تو اولین نگاه شاید خودش، ییشینگ و کریس یه اکیپ قدیمی به نظر میرسیدن؛ از اون اکیپایی که همه اولین هارو با هم تجربه کردن، از اون دوستیایی که باعث میشدن نیمه شب از خونه بیرون بزنی، برعکس نصیحت بقیه تو بار های کثیف تا صبح آبجو بخوری، هر مراسمی که میخوای بری با دوست‌های اکیپت بری و در حالی که همیشه با هم درگیرید بدونی کسایی رو داری که حاظرن به‌خاطرت تا آخر دردسر هم برن و برگردن.

اما حقیقت این بود که... اون سه نفر هیچکدوم از اون خاطره هارو تجربه نکردن!

Lucifer High Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin