' 1: My new generation '

224 37 18
                                    


سه سال از تاسیس دبیرستان شیطان گذشته بود و چانیول، نسل اول دانش  آموزاش رو به جامعه اون بیرون تسلیم کرده بود، حتی با وجود اینکه خودش و تمام کادرش باور داشتن نسل اول دبیرستان یه "ناامیدی کامل" بودن.
نسل، این اسمی بود که چانیول رو دانش آموزایی گذاشته بود که از سال اول داخل دبیرستانش درس میخوندن و تا سال آخر میموندن؛ و حالا، چانیول حاظر بود نسل دوم رو بپذیره.
با شنیدن صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت، که مشخصا متعلق به جسی، معلم ریاضی بود به خودش اومد؛ به سیگارش خیره شده بود، اونقدر که از سیگار سیاهش چیزی جز فیلتر تهش نمونده بود.
بی توجه به دود خفه کننده سیگار تو جا سیگاری رهاش کرد و سرش رو سمت پنجره ای چرخوند که با کرکره خاک گرفته‌اش تاریک شده بود.
انگشت اشاره‌اش روی کرکره خاک گرفته نشست و قسمتی رو پایین داد، اشعه دلربای خورشید این ساعتای غروب دیدنی میشد اما برای چانیول، چیزی جز طلایی سردردآور بنظر نمیومد؛ و طبق انتظارش صدای آروم برخورد انگشتای کسی به در بلند شد.

"بیا جسی."

میدونست اینطور برخورد کردن با کسی که سال‌ها ازش بزرگتر بود بی ادبی به حساب میاد اما، این قلعه مخروبه رو برای همین دوباره جون داده بود؛ جایی برای تغییر... جایی برای خودش و کسایی مثل خودش که تو کالبد جامعه عادی گیر افتاده بودن.
رو پاشنه پاش چرخید و سمت میزش رفت، جاسیگاری شیشه ای نسبتا کثیفش رو جا به جا کرد و همونجا نشست.

"این همه خاک و دود برای یه آدم سالمم خطرناکه چان، ما نمیخوایم مدیر جوونمون رو از دست بدیم!"

مدیر 21 ساله‌شون با کت چرم و شلوار زاپ دار روی میز کثیف و شلوغش نشسته بود و تنها چیزی که اتاق تاریکش رو کمی روشن میکرد نور ضعیف لپ تاب بازِ روی میزش بود.
صدای خنده کوتاه و خشک چانیول برای مدتی تو اتاق پیچید؛ خنده ای که بی حوصلگیش رو به نمایش میزاشت.

"مدارس به زودی بازگشایی میشن، قصد نداری دانش آموزایی که درخواست
میدن رو برای مصاحبه بپذیری؟"

"واقعا که فکر نکردی تا الان صبر کرده باشم؟!"

حوصلش سر رفته بود و تنها چیزی که اطرافش داشت پاکت سیگارش بود. به پاکت چنگ زد و بعد از برداشتن نخ بعدی ای که قرار بود دودش رو به ریه های مریضش بفرسته، پاکت نسبتا خالی رو سمت معلم ریاضی مدرسه‌اش گرفت.
جسی نفس عمیقی داخل دود اتاق کشید، نخ بعدی رو با آرامش بیرون آورد و برای پیدا کردن فندکش مشغول گشتن جیباش شد.

"منم همینو بهشون گفتم، ولی میدونی که نگرانن"

"مطمعن باش جسی، این نسل فرق میکنه"

حرف‌های چانیول بیشتر شبیه رویاپردازی بود اما هرکسی که اون رو میشناخت میدونست حاظره همه چیزش رو بزاره تا همون به ظاهر رویاپردازی هاش رو حقیقی کنه.
دود غلیظ از بین لب‌هاش رها شد و موهای کوتاهش رو از صورتش کنار زد.

"نسل گذشته... یه افتضاح کامل بود"

لپ تابش رو برداشت و سمت جسی چرخوند، صفحه‌ای که به سختی سعی داشت بین اون همه دود تصویر رو نشون بده.

"با شیطان‌های جدید قلعه‌ام آشنا شو!"

Lucifer High Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang