' 6: A Losing Game '

105 24 33
                                        

هدفونش رو از روی گوشاش کشید و اون رو دور گردنش رها کرد. صدای وز وز مانند آهنگ راکی که هنوز از هدفونش شنیده میشد کنار گوشاش زنگ میزد و جونمیون به این فکر میکرد که با وجود سردرد وحشتناکش بیشتر به یه مسکن نیاز داره؛ ولی لعنت بهش، جونمیون با کمال میل حاظر بود سردردش رو تشدید کنه اگر دلیلش، گوش دادن به آهنگای پلی لیستش بود.

تنها کسی نبود که سردرد رو با سردرد بیشتر درمان میکرد.
افراد زیادی رو دیده بود که سردرد روزمرگی‌هاشون رو با موزیک درمان میکردن، موزیک‌های پر سر صدایی که از هدفون‌هاشون با بالاترین ولوم پخش میشدن و درد روی سردرد و درمان روی روزمرگی‌هاشون انباشته میکردن.

نگاهش رو به انگشت‌های خاکیش داد. انگشت اشاره و شستش رو به هم کشید تا خاک  نسبتا گل شده رو بیشتر روی پوستش پخش کنه.
خیسی نسبی‌ای که حس میکرد نشون میداد چمن‌های محوطه مدتی قبل آبیاری شدن، دستش رو بالا آورد و بوی خاک نم خورده رو توی ریه‌هاش کشید.
آرزو میکرد کاش میتونست خنکی خاک رو حس کنه، همونطور که بقیه راجع بهش حرف میزدن، یه خنکی ملایم که از سر انگشتات نفوذ میکرد و کم کم بدنت رو از  نو میساخت.

باورش سخت بود که چطور نود درصد آدم‌ها همچین چیزهایی رو خوشبختی نمیدونستن؛ یه قلب تپنده، خون گرم، سرمای برف و گرمای آفتاب...
از افکارش خندش گرفته بود، مگه بودا بود که به این چیزا فکر میکرد؟
جونمیون همیشه دین رو یه مغازه برای کاسبی میدید و باور داشت روحش چیزی جز ذره ای از کائنات نیست.
و محض رضای خدا، از کدوم فکر به اینجا رسیده بود؟! گم شده بود، دوباره...

با بیرون اومدن از کوچه‌های شلوغ افکارش صدای هدفون که حالا آهنگ بعدی پلی لیستش رو پخش میکرد بیشتر شنیده میشد.
با دست آزادش هدفونش رو خاموش کرد و انگشت‌های گلی شدش رو بیشتر به هم کشید تا از خاک نمور چیزی جز یه لایه محو نمونه. بلند شد و سرسری شلوارش رو تکوند.

باد میومد، این رو از عبور هوا از پوستش، تکون خوردن شاخه‌ها و صدای ملایمش تشخیص میداد. برخلاف تصورش، قلعه ساکت بود، اونقدر که صدای نفس‌هاش رو هم میشنید.
شب پیش همشون در نوشیدن زیاده‌روی کرده بودن، بعضی‌هاشون هم برای اولین بار الکل رو امتحان کرده بودن.
اکثرشون سرکلاس‌ها خواب بودن، کسایی‌ هم که بیدار بودن با اخم پررنگی به معلم‌های نیمه مرتب و تخته نگاه میکرد. به خاطر کم خوابی و سردرد معلم‌هاشون هم درس خاصی نداده بودن و همه این‌ها برمیگشت به تصمیم  جونمیون؛ گرچه که ظاهرا هیچکس اعتراضی نداشت!

از محوطه گذشت و از راه سنگی رد شد. هنوز بعدازظهر بود و اما هوا رو به تاریکی و خورشید، رو به نمایش نارنجی رنگ غروب میرفت.
صبح که با صدای آلارمش چشم باز کرده بود داخل اتاقش بود، تخت جونگین خالی بود و جونمیون حس میکرد باید از چانیول برای بردنش به اتاق تشکر  کنه.
فقط یک ساعت خوابیده بود ولی بعد از بیدار شدن تلاشی برای دوباره خوابیدن نکرد. جونگین رو به سختی داخل اتاق کشیده بود و از اونجایی که نمیتونست بلندش کنه بالشش رو زیر سرش تنظیم کرده بود و پتوش رو روش انداخته بود.

Lucifer High Histórias para pegar e não largar. Descubra agora